پرسش و پاسخ

30 بهمن 1404 - 09:33
مروری بر یادداشت روزنامه‌های پنجشنبه ۳۰ بهمن ماه ۱۴۰۴

یادداشت ها / قوی‌تر از ناوهای هواپیمابر

یادداشت ها / قوی‌تر از ناوهای هواپیمابر
اگر هنوز فکر می‌کنید ناوهای هواپیمابر آمریکا قدرتی افسانه‌ای به ارتش آمریکا و ساکنان کاخ‌سفید داده‌اند؛ باید گفت شما پیش از آنکه توسط این ناوها هدف قرار گرفته شوید توسط سربازان رسانه‌ای آمریکا در یک عملیات روانی گرفتار شده‌اید. این غول‌های آهنی در قرن بیست‌ویکم، در عصر تسلیحات هوشمند بدون سرنشین و موشک‌های فراصوت، دوربرد و نقطه‌زن؛ اهدافی بزرگ و شکاری آسان به حساب می‌آیند
کد خبر : 21344

تبیین: 

یاد

قوی‌تر از ناوهای هواپیمابر

سید محمدعماد اعرابی

مختصات 15 درجه و 20 دقیقه عرض جنوبی و 155 درجه و 30 دقیقه طول شرقی، جایی در جنوب غربی مجمع‌الجزایر سلیمان و در مرکز دریای مرجان (اقیانوس آرام جنوبی)؛ نقطه‌ای آشنا برای ارتش آمریکاست. جایی که «بانو لِکس» (نام مخفف ناو هواپیمابر لِکسینگتُن) به همراه 42 هواپیمایش با حمله جنگنده‌های ژاپنی غرق شد و برای همیشه در عمق دریای مرجان به گِل نشست.
«یو‌اس‌اس لکسینگتن» (USS Lexington) با شماره بدنه CV-2 با حدود 270 متر طول و 32 متر عرض و وزن حداکثری 43 هزار تُن، یکی از اولین ناوهای هواپیمابر آمریکا بود. 8 می‌1942 این غول آهنی در دریای مرجان مستقر شده بود تا از اشغال بندر «مورسبی» در سواحل «گینه‌نو» توسط ژاپنی‌ها جلوگیری کند. ارتش ژاپن اما یک روز تاریخی را برای آمریکایی‌ها رقم زد. خلبانان ژاپنی با 69 هواپیمای جنگی به لکسینگتن حمله کردند. پس از یک نبرد هوایی، تعداد قابل‌توجهی از هواپیماهای ژاپنی توانستند از لایه حفاظتی ناو هواپیمابر بگذرند و در ساعت 11:20 به وقت محلی دست‌کم توسط دو اژدر با موفقیت سمت چپ بدنه ناو را هدف قرار دادند. «استنلی جانستون»، خبرنگار جنگی که در ناو لکسینگتن حضور داشت، تعداد اژدرهای اصابت کرده به بدنه ناو را تا 5 فروند گزارش کرده است. ضربه ناشی از اولین اژدر دو آسانسور هواپیمابر ناو را در موقعیت بالا قفل و مخازن ذخیره بنزین را سوراخ کرد. اژدر دوم خسارات را تشدید کرد و باعث آب‌گرفتگی در قسمت‌هایی از ناو شد. اندکی بعد بمب‌افکن‌های ژاپنی موفق شدند با دو بمب، ناو آمریکایی را هدف قرار دهند. بمب‌ها باعث آتش‌سوزی و تخریب بخش‌هایی از عرشه ناو شد. در اثر ضربات وارده از ساعت 12:47 تا 15:25 سه انفجار مهیب رخ داد که ناو آمریکایی را عملا از کار انداخت و از ساعت 18:00 زنجیره‌ای از انفجارهای بزرگ آغاز شد که بخش‌هایی از ناو را متلاشی کرد. یک ساعت قبل از آن ژنرال «شرمن» فرمانده ناو، دستور رها کردن لکسینگتن را صادر کرده بود. تخلیه بیش از 2700 سرباز، ملوان و خدمه ناو تا ساعت 18:30 طول کشید و پس از آن آمریکایی‌ها از ترس اینکه مبادا بقایای ناو هواپیمابر لکسینگتن و هواپیماهایش به دست نیروهای ژاپنی بیفتد، به ناوشکن «فلپس» دستور دادند با شلیک پنج اژدر، ناو را غرق کند. ساعت 19:52 «بانو لکس» (نام مخفف لکسینگتن) به همراه 17 بمب‌افکن داونتلس، 13 جنگنده اف4 اف وایلدکت و 12 اژدرافکن دوستیتر (مجموعا 42 هواپیما) به قعر آب‌های اقیانوس آرام جنوبی رفت.
اداره ثبت و آرشیو اسناد ملی در واشنگتن تصاویر جذاب و عبرت‌آموزی از آن روز تاریخی بایگانی کرده است. صحنه ازدحام بیش از 2000 سرباز و خدمه ناو روی عرشه کشتی برای پریدن داخل آب، صحنه انفجارهای مهیب روی عرشه کشتی و در نهایت صحنه‌ای که لکسینگتن به عنوان نمادی از قدرت آمریکایی غرق در دود و آتش در آب فرو رفت.
یک ماه بعد نوبت به ناو هواپیمابر «یورک‌تاون» (USS Yorktown CV-5) رسید تا هدف حمله ژاپنی‌ها قرار بگیرد. 4 جون 1942 یورک‌تاون در نزدیکی سواحل جزایر «میدوی» در اقیانوس آرام قرار داشت که مورد حمله 24 هواپیمای جنگی ژاپن قرار گرفت. تعدادی از خلبانان ژاپنی توانستند از لایه‌های حفاظتی ناو عبور کنند و با موفقیت سه بمب را روی ناو بیندازند. بمب‌ها باعث آتش‌سوزی روی عرشه ناو و آسیب جدی به دیگ‌های بخار شدند که ناو یورک‌تاون را از حرکت انداخت. در موج دوم حملات، جنگنده‌های ژاپنی دست‌کم چهار اژدر به سمت ناو شلیک کردند که دو اژدر حدود ساعت 16:20 به وقت محلی با موفقیت به سمت چپ (سمت بندر) بدنه ناو اصابت کردند. در اثر این ضربه سکان کشتی ‌گیر کرد و ناو به سمت چپ (سمت بندر) کج شد. مدتی بعد ژنرال «باک‌مستر» فرمانده ناو، دستور رها کردن کشتی را صادر کرد. با این حال آمریکایی‌ها تلاش کردند تا ناو یورک‌تاون را از غرق شدن نجات دهند و به ساحل بکشانند. ضربه آخر را یک زیردریایی ژاپنی در 5 جون 1942 با شلیک 4 اژدر زد. یک اژدر به ناوشکن «هامان» که یورک‌تاون را به سمت ساحل می‌کشید اصابت و آن را غرق کرد. دو اژدر به ناو یورک‌تاون اصابت کرد و اژدر چهارم بدون برخورد به ناو از پشت آن عبور کرد. ناو هواپیمابر یورک‌تاون تا صبح 7 ژوئن روی آب شناور بود اما رفته رفته کاملا به سمت چپ چرخید و حدود ساعت 7:00 به صورت کامل واژگون شد و در آب فرو رفت. چشمان اشک‌بار سربازان آمریکایی هنگام تماشای صحنه غرق شدن ناو هواپیمابر یورک‌تاون به اندازه کافی گویای یک واقعیت بود؛ آمریکا درست مثل این غول‌های آهنی، شکست‌خوردنی است.
آمریکایی‌ها مدتی بعد ناو هواپیمابر «واسپ» (USS Wasp CV-7) را جایگزین دو ناو هواپیمابر غرق شده لکسینگتن و یورک‌تاون در اقیانوس آرام کردند اما واسپ هم سرنوشت بهتری از دو ناو قبلی پیدا نکرد. حدود 3 ماه بعد یعنی در 15 سپتامبر 1942 یک زیردریایی ژاپنی توانست به اندازه کافی به واسپ نزدیک شود تا بتواند با شش اژدر آن را هدف بگیرد. از این تعداد سه اژدر به ناو واسپ اصابت کرد و به نقاط حساس مانند مخازن بنزین ناو خورد. ژاپنی‌ها یک آتش‌بازی کامل برای آمریکایی‌ها به راه انداختند. انفجارهای پیاپی و سریع روی ناو واسپ شروع شد و هواپیماهای روی عرشه ناو از شدت انفجار به هوا پرتاب می‌شدند. مهمات موجود در ناو به‌شدت انفجارها و آتش‌سوزی‌ها افزود. شدت آتش و انفجار به حدی بود که ژنرال «شرمن»، فرمانده ناو تنها حدود 30 دقیقه پس از حمله ژاپنی‌ها دستور تخلیه ناو هواپیمابر واسپ را صادر کرد. تا ساعت 16:00 به وقت محلی همه سرنشینان سالم و مجروح تخلیه شده بودند اما ناو واسپ تا شب همچنان در آتش می‌سوخت. سرانجام به ناوشکن «لنزداون» دستور داده شد تا با شلیک اژدر واسپ را غرق کند. ناو هواپیمابر واسپ هم مانند لکسینگتن به همراه دست‌کم 45 هواپیمایش به قعر اقیانوس آرام فرستاده شد.
با غرق شدن ناوهای هواپیمابر «لکسینگتن»، «یورک‌تاون» و «واسپ» و آسیب‌دیدن دو ناو «اینترپرایز» و «ساراتوگا»؛ ناو «هورنت» (USS Hornet CV-8) به تنها ناو هواپیمابر عملیاتی آمریکا در اقیانوس آرام جنوبی تبدیل شد. حدود یک ماه بعد، این ناو هم توسط ژاپنی‌ها شکار شد.
26 اکتبر 1942 هواپیماهای ژاپنی با سه بمب و سه اژدر ناو هورنت را هدف قرار دادند. موتورهای ناو و سیستم الکتریکی آن به‌شدت آسیب دید و از حرکت ایستاد. نظامیان آمریکایی مشغول تعمیرات و برطرف کردن آسیب‌ها بودند که متوجه شدند کشتی‌ها و ناوهای ژاپنی به آنها نزدیک می‌شوند. ژنرال «هالسی» تلاش‌های بیشتر برای نجات ناو هورنت را بی‌فایده دانست و دستور تخلیه این ناو هواپیمابر و غرق کردن آن را صادر کرد. ناوهای جنگی دیگر آمریکا با شلیک اژدر و گلوله‌های توپ این کار را انجام دادند و ناو هواپیمابر هورنت بامداد 27 اکتبر 1942 به همراه 21 هواپیمایش مثل سه ناو هواپیمابر قبلی آمریکا به قعر اقیانوس رفت.
ژاپنی‌ها توانستند تنها ظرف 6 ماه، چهار ناو هواپیمابر آمریکا را غرق کنند. این در حالی بود که ارتش آمریکا از هر نظر در سطوح انسانی، صنعتی، فناوری، ادوات و تجهیزات برتری قابل ملاحظه‌ای نسبت به ارتش ژاپن در جنگ جهانی دوم داشت. با این حال شاید کاری که ژاپنی‌ها با ناوهای هواپیمابر آمریکایی در سال 1942 کردند به اندازه بلایی که یمنی‌ها بر سر ناوهای هواپیمابر آمریکا در سال‌های 2024 و 2025 آوردند، بزرگ نباشد. یمنی‌ها نه نیروی هوائی داشتند و نه نیروی دریایی؛ آنها تقریبا با دست خالی ناوهای آمریکایی را از دریای سرخ فراری دادند.
طی این دو سال آمریکا دست‌کم پنج ناو هواپیمابر و دیگر تجهیزات نظامی را برای خلع سلاح یمن و باز کردن تنگه باب‌المندب و دریای سرخ به روی کشتی‌های اسرائیلی (و یا مرتبط با اسرائیل) به منطقه فرستاد. ابتدا در سال 2024 ناوهای هواپیمابر «آیزنهاور»، «روزولت» و «لینکلن» اعزام شدند اما در نهایت بدون هیچ دستاوردی مجبور به ترک منطقه شدند. شاید واژه «فرار» برای کاری که آنها انجام دادند مناسب‌تر باشد. پس از آنها ناوهای هواپیمابر «ترومن» و «وینسن» وارد عمل شدند اما نتیجه باز هم فرقی نکرد. ناو هواپیمابر ترومن هنگام فرار یک جنگنده F/A-18  را به کف دریا انداخت! «ترومن» همچنین طی مأموریتش یک جنگنده F/A-18 را با آتش خودی سرنگون کرد و یک جنگنده F/A-18 دیگر را نیز به دریا انداخت. علاوه‌بر این یمنی‌ها حدود 23 پهپاد MQ-9  آمریکا را هدف قرار دادند. افسران ناو هواپیمابر آیزنهاور پس از بازگشت از عملیات خود در دریای سرخ گفتند با «شدیدترین حجم آتش علیه نیروی دریایی آمریکا از جنگ جهانی دوم تاکنون» مواجه بودند و به همین دلیل دچار ضربه و آسیب روحی شده‌اند.
اگر هنوز فکر می‌کنید ناوهای هواپیمابر آمریکا قدرتی افسانه‌ای به ارتش آمریکا و ساکنان کاخ‌سفید داده‌اند؛ باید گفت شما پیش از آنکه توسط این ناوها هدف قرار گرفته شوید توسط سربازان رسانه‌ای آمریکا در یک عملیات روانی گرفتار شده‌اید. این غول‌های آهنی در قرن بیست‌ویکم، در عصر تسلیحات هوشمند بدون سرنشین و موشک‌های فراصوت، دوربرد و نقطه‌زن؛ اهدافی بزرگ و شکاری آسان به حساب می‌آیند. اکنون سلاح‌هایی وجود دارد که می‌تواند غرورآورترین دارایی آمریکا را به فاجعه‌بارترین تجربه آنها تبدیل کند. رهبر انقلاب در اشاره به همین نکته فرمودند: «مدام می‌گویند ما ناو فرستادیم طرف ایران. خیلی خب، ناو البته یک دستگاه خطرناکی است، امّا خطرناک‌تر از ناو، آن سلاحی است که می‌تواند این ناو را به قعر دریا فرو ببرد.» دقیقاً به همین دلیل نشریه آمریکایی «نشنال‌اینترست» پنج سال پیش در 12 آگوست 2021 با بررسی تسلیحات جدید در جهان نوشت: «عصر ناوهای هواپیمابر رو به پایان است.» همین عبارت در سال‌های بعد بارها توسط دیگر نشریات و تحلیلگران نظامی آمریکا تکرار شد.
آمریکا در پایگاه‌های متعددش در منطقه جنوب غرب آسیا به اندازه کافی تجهیزات نظامی برای عملیات دارد که نیازی به ادوات ناوهای هواپیمابر نباشد. ناوهای هواپیمابر آمریکا می‌آیند تا به جای حمله به سرزمین‌های هدف به افکار عمومی کشور هدف، حمله کنند. آنها می‌آیند تا جامعه، اقتصاد و سیاست یک کشور را بدون شلیک گلوله به آشوب بکشند چون ترس از جنگ همیشه کشنده‌تر از جنگ است. راه مقابله چندان سخت نیست، با مدیریت فضای رسانه‌ای از امنیت روانی جامعه حفاظت کنید. رسانه‌ها را کنترل کنید چون آنها می‌توانند اهدافی که دشمن در جنگ به آن نرسید را بدون جنگ تقدیمش کنند.

یاد

ایران با «معمای خود ارجاع» قواعد بازی واشینگتن را به هم ریخته

سیدعبدالله متولیان

امریکا و متحدان غربی‌اش طی دو دهه گذشته، اثبات کرده‌اند که میز مذاکره برای آنها نه ابزار توافق و صلح که یکی از مؤثرترین میدان‌های جنگ است. جنگی که در آن خبری از موشک و بمب نیست، اما کشور هدف قطعه قطعه بر سر سفره‌ای خالی از امتیاز بلعیده می‌شود. فلسطین دهه‌هاست در این تله گرفتار آمده و امروز ۸۵ درصد خاکش را به بهای امضای قرارداد‌هایی از دست داده که طرف مقابل هرگز به آنها عمل نکرد. تجربه تلخ پیمان اسلو و ده‌ها قطعنامه سازمان ملل سند زنده این حقیقت است. مذاکره در منطق نظام سلطه، «دومینوی امتیازدهی تا تسلیم کامل» نام دارد. 
اما اینجا ایران است. کشوری که پس از ۲۰ سال ایستادن پای میز مذاکره، در پناه همین فشار‌ها نظام یاغی غرب را بر سر میز مذاکره مدیریت کرده و در ده‌ها رشته و میدان به قله‌های موفقیت دست یافته است و اینک توان دفاعی و موشکی‌اش را به نقطه‌ای رسانده که رهبر انقلاب در جمع مردم آذربایجان هشدار دادند «سلاحی که می‌تواند ناو را به قعر دریا بفرستد».
معمای خودارجاع؛ تاکتیکی که واشینگتن را خلع سلاح کرده است. اینجاست که به نکته بدیع می‌رسیم. آنچه امروز در تعامل ایران و امریکا رخ می‌دهد، نه یک مذاکره ساده، که یک «معمای خودارجاع» است. تحلیلی که روزنامه‌های صهیونی را هم به اعتراف واداشته نشان می‌دهد: ایران دقیقاً از همان تاکتیکی استفاده می‌کند که ترامپ در خرداد ۱۴۰۴ به کار برد؛ «پلی‌فونی و چندصدایی با رهبری واحد». رسانه‌های وابسته به نهاد‌های حاکمیتی ایران، همزمان پیام‌های متناقض منتشر می‌کنند. یک روز از پیشرفت مذاکرات می‌گویند، روز دیگر انگشت روی ماشه را یادآوری می‌کنند. در خارج از کشور، این رفتار را به پای اختلافات داخلی می‌نویسند، اما واقعیت چیز دیگری است. این نه اختلاف، که یک طراحی هوشمندانه است. همان‌طور که مشاور سیاسی رهبری تصریح کرد، مذاکرات «تحت فرمان رهبری» انجام می‌شود و هماهنگی کامل میان تیم دیپلماتیک و بدنه امنیتی- نظامی کشور وجود دارد. تله‌ای که شکارچی در آن گرفتار شده است،، اما چرا این «پلی‌فونی» یک تاکتیک برتر است؟ زیرا طرف مقابل را در یک تناقض راهبردی گرفتار می‌کند. واشینگتن برای دو دهه تلاش کرده ایران را در تله «مذاکره بی‌نتیجه» گرفتار کند. مذاکره‌ای که هر بار به بهانه‌ای جدید، تحریم‌ها را تشدید می‌کند و کشور هدف را مجبور می‌کند بابت غذایی که حتی نخورده، تاوان پس بدهد. 
اما این بار ایران با تولید پیام‌های متناقض و هماهنگ، معادله را بر هم زده و امریکا را به میدان گیجی کشانده است. تحلیلگران صهیون اعتراف می‌کنند. در گذشته، پیام‌های متناقض بازتاب اختلافات داخلی بود، اما این بار همه این صدا‌ها به یک نتیجه واحد منتهی می‌شود. خط سخت‌گیرانه موضع مذاکراتی را تقویت می‌کند، خط نرم‌تر از حمله نظامی پیشگیری می‌کند و موشک‌های بالستیک و توان دفاعی، پشتیبان هر دو است. 
نکته‌ای که باید افشا شود این است. چرا امریکا بر مذاکره پافشاری می‌کند در حالی که از پیش نتیجه را تعیین کرده؟ رهبر انقلاب این رفتار را «غلط و ابلهانه» خواندند. اما پاسخ در عمق راهبرد غرب نهفته است: مذاکره، بهترین بستر برای نفوذ، تقلیل غیرت انقلابی و دوقطبی‌سازی در کشور هدف است. آنها می‌خواهند ایران را در فضایی از التهاب و انتظار دائم نگه دارند، تا جامعه از درون فرسایش یابد. اما آنچه غافلگیرشان کرده، این است که ایران نه تنها در این تله نیفتاده که از همین فضا برای تقویت بنیه دفاعی خود استفاده کرده است. ده‌ها رشته فناوری راهبردی که امروز ایران در آنها به قله رسیده، محصول مستقیم همین هوشمندی و نگاه فرصت‌محور ایران به فشار‌ها و تهدیدهاست. توان موشکی ایران که رهبر انقلاب بر غیرقابل مذاکره بودن آن تأکید کردند، تنها یک نمونه است. 
تصویری که باید در ذهن مخاطب نقش ببندد، این است: جمهوری اسلامی امروز در یک «میدان نبرد دووجهی» قرار دارد. در میدان مذاکره، با «معمای خودارجاع»، دشمن را در تناقضات خودش گرفتار کرده است. در میدان نظامی، با دکترین «سیلی محکم»، گزینه حمله را برای همیشه از معادلات دشمن حذف کرده است. رهبر انقلاب فرمودند: «هدف امریکا بلعیدن ایران است، اما ما نمی‌گذاریم» امروز، ایران نه تنها اجازه بلعیده شدن نمی‌دهد، که قواعد بازی را چنان تغییر داده که خود امریکایی‌ها هم نمی‌دانند در برابر این معمای ایرانی چه واکنشی نشان دهند. همان‌گونه که تحلیلگران غربی اعتراف می‌کنند: این بار، نه اختلاف که طراحی است؛ نه سردرگمی که استراتژی است. معمایی که اگر راه‌حلی داشته باشد، در قعر دریا، کنار ناو‌های غرق‌شده، پیدا خواهد شد.

یاد

گلف آمریکایی

امین جمشیدزاده

به تازگی وزیر خارجه آمریکا از اروپا خواسته است که با دولت ترامپ برای دیسیپلین جهانی تازه همراه گردند. نظمی استوار بر شاکله حاکمیت ملی با صنعتی سازی و قدرت نظامی و با تمرکز بر مهار مهاجرت؛ آن طور که از شواهد و قرائن موضوع پیداست به روایت روبیو قرار نیست غرب تنها متحد باقی بماند؛ بلکه قرار است دوباره یک پروژه گردد. پروژه‌ای که در آن تالوگ ها و مرزها، کارخانه‌ها و ارتش، از واژه‌های محبوب‌تر از قواعد هستند. روبیو که در کنفرانس مونیخ به تازگی این صحبت‌ها را به زبان جاری کرده است؛ با لحنی نرم‌تر از معاون دست راستی خود در دولت دونالد ترامپ جی . دی .ونس در سال گذشته اما با همان فحوا و محتوا، گفته است آمریکایی‌ها نمی‌خواهند متحدان اروپایی وضع موجود را فقط نظاره‌گر بوده و توجیه کنند؛ بلکه باید بپذیرند که دیسیپلین فعلی شکسته است. او تاکید نموده است؛ واشنگتن علاقه‌ای به نقش سرپرست مودب برای افول مدیریت شده غرب ندارد و از متحدان، انتظار همراهی و مشارکت عملی در صحنه را دارد. مارکو روبیو همزمان از احیای یک دوستی قدیمی هم حرف زده است. ولی این کرنش به منزله عقب نشینی ایالات متحده نبود. روبیو اعتراض‌های اصلی دولت دونالد ترامپ را این گونه ردیف کرده است؛ ناکارآمدی نهادهای بین‌المللی، تجارت بی‌مهار، سیاست‌های انرژی و مهاجرت انبوه؛ او گفته است این خطاها مشترک هستند و اکنون باید با هم با واقعیت‌های موجود مواجه و روبرو گردید. اما بابت انتقادهای تند واشنگتن از اروپا و ناتو با درخواست‌های تکراری الحاق گرینلند عذرخواهی نکرد و لحن خود را در این راستا عوض نکرد. رویترز همان روز این وضعیت را آشتی در لحن، نه در خط و مشی سیاسی وصف کرده بود. قبل از سخنرانی روبیو؛ رهبران اروپایی گفته بودند آماده هستند رابطه نزدیک‌تری با ایالات متحده بسازند.آن ها بر سنت‌ها و قواعد خودشان هم تاکید داشتند و گفتند برای کم کردن وابستگی به خارج منجمله به ایالات متحده آمریکا فشار می‌آورند. روبیو پاسخ‌داد که سرنوشت امنیتی دو سوی آتلانتیک به هم گره خورده و اروپا باید زنده بماند. چون سرنوشت اروپا هرگز برای امنیت ملی آمریکا بی‌اهمیت نخواهد بود. رویترز به نقل از مارکو روبیو گزارش داده است او بیشتر روی اربیتال‌ها و پیوندهای اقتصادی، نظامی و فرهنگی مکث کرده و کمتر روی واژه‌های کلیشه‌ای صحبت به میان آورده است. پس از سخنرانی روبیو، اورسولا فون درلاین؛ رئیس کمیسیون اروپا گفت از حرف‌های روبیو خیلی آسوده خاطر شده است و او را متحدی قوی قلمداد کرد. اما بئاته ماینل رایزینگر؛ وزیر خارجه اتریش، به پولیتیکو گفت در محتوا چیزی عوض نشده و اروپا باید مستقل‌تر و مسئول‌تر شود. نتیجه روز دوم برای اروپا حتی اگر لحن و کرنش نرم شود؛ اهرم‌ها سر جایشان می‌مانند. ولی آن چیزی که اجلاس مونیخ امسال را از یک اجلاس معمولی جدا کرده بود؛ این قضیه بود که اروپا و آمریکا درباره مواضع و چیزهایی کاملاً متفاوت و پارادوکس صحبت می‌کنند؛ خطری که می‌تواند هر صلحی را شکننده سازد؛ چرا که اختلاف فقط بر سر راه حل نیست، بلکه بر سر تعریف مسئله است. روبیو در همان سخنرانی با فلاش بک و اشاره‌ای به صحبت‌های زلنسکی که گفته بود ما ترمیناتور نیستیم؛ انسان هستیم. گفت نکته تعیین کننده فقط اختلاف بر سر اوکراین نیست بلکه تغییر معیارهای مشروعیت در سیاست‌های خارجی غرب است چون اگر نهادهای بین‌المللی کار نکنند؛ آمریکا مسیرها و آلترناتیوهای جایگزین را انتخاب می‌کند. از صلح شکننده در غزه تا کشاندن روسیه و اوکراین به پای میز مذاکره و حتی اقدام نظامی برای محدود کردن برنامه هسته‌ای ایران. این یعنی چگالی و پتانسیل ائتلاف‌های موقت و معامله‌های موردی برای ایالات متحده بالا رفته و وزن قواعد ثابت پایین می‌آید. در واقع برای قاره سبز ترجمه این نسخه ورژن آمریکایی رویکردی مبتنی بر دو آیتم زیر است.۱- اروپا یا باید در همین چارچوب معامله محور شرکت کند و سهم بیشتری از هزینه امنیت را بدهد.
۲- یا اروپا باید با سرعت بیشتری برای خود اتکایی دفاعی و صنعتی پیش برود تا در تصمیم‌های بزرگ صرفاً تماشاچی نباشد. همزمان محور مهاجرت می‌تواند گسل شکاف داخلی اروپا را تندتر نیز سازد. چون دولت‌ها بین فشار اجتماعی برای کنترل تالوگ و مرز و حساسیت‌های حقوقی و سیاسی در دست انداز و چاله گیر می‌کنند. اگر این دو چالش و بحران همزمان؛ یعنی اوکراین و مهاجرت، روی میز باقی بماند؛ انتخابات‌های پیش رو در چند کشور اروپایی می‌تواند به جای رفتن به سمت میانه روی به سمت دپلاریزه شدن  و قطبی‌تر شدن حرکت کند؛ درست همان زمینی که پوپولیسم ترامپ روی آن راحت‌تر گلف خویش را در محوطه کاخ سفید بازی خواهد کرد که قواعد بازی دست آمریکا خواهد بود و اروپایی‌ها صرفاً تماشاگری بیش نخواهند بود.
همان رویکردی که ترامپ بارها و بارها بر آن تاکید ورزیده است که اروپایی‌ها باید سهم بیشتری بابت امنیتی که ایالات متحده برای آن ها به ارمغان آورده به آمریکا مالیات بپردازند.

یاد

روشنفکران ناراضی؛ کنشگران غایب

علیرضا نصراصفهانی

گرچه این روزها ما داغ‌دار ریخته‌شدن خون 3117 نفر از هموطنان خود هستیم و نوسازی حکمرانی را یک پیش شرط ضروری برای آینده کشورمان می‌دانیم؛ اما باید گفت رفتار برخی سلبریتی‌ها، اینفلوئنسرها، چهره‌ها و روشنفکران در شبکه‌های اجتماعی، در برابر این حوادث نوعی از حس «تماشاگر منفی‌گرا» را در خود داشت. این رفتارها گرچه در این شرایط تحت‌تأثیر گروه‌های هم‌تراز و شبکه‌های فشار در شبکه‌های اجتماعی است؛ اما باید گفت این حس، از ایستادن روی سکو و تماشای بازی، بدون ورود به میدان، نشئت می‌گیرد. این همان ذهنیتی است که می‌توان آن را «سندرم گلام» نامید (یکی از شخصیت‌های کارتون سفرهای گالیور که منفی‌باف بود و با هر مسئله که روبه‌رو می‌شد، می‌گفت من می‌دونستم)؛ ذهنیت تماشاگر همه‌چیزدان؛ کسی که نقد می‌کند، غر می‌زند، سم‌پاشی می‌کند؛ اما هرگز مسئولیتی برای ساختن آینده بر عهده نمی‌گیرد. شخصیتی که پس از هر شکست، با اطمینان می‌گوید «من می‌دونستم»، اما پیش از آن نه وارد میدان شده، نه هزینه‌ای داده و نه مسئولیتی پذیرفته است. این نوع افراد، نقد را به ابزاری برای مصون‌ماندن از عمل تبدیل می‌کنند و با نوعی پیشگویی قهرمانانه، دانایی خود را از دل ناکامی دیگران اثبات می‌کنند.
مسئله این ذهنیت فقط ناامیدی نیست؛ خطر اصلی آن، قفل‌کردن جامعه در وضعیت تماشاگری است. این رویه سود روانی بالایی دارد و هزینه‌ای نمی‌پردازد؛ نه بابت اشتباه و نه بابت انفعال. نتیجه، فلج شدن اراده جمعی و تبدیل شکست به هویت است؛ جایی که جامعه به‌جای کنشگران مسئول، تماشاگرانی تولید می‌کند که از ناامیدی ارتزاق می‌کنند؛ آینده را نه می‌سازند و نه حتی حاضرند سهمی در ساختنش بپذیرند. در چنین وضعیتی، جامعه در چرخه‌ای گرفتار می‌شود که تحلیل و نقد پایان ندارد؛ اما حرکت به حداقل می‌رسد. این پدیده صرفاً ریشه‌ای فرهنگی یا روانی ندارد، بلکه محصول یک خلأ نهادی است. نبود سازوکار رسمی برای تبدیل نقد به بدیل، فقدان مسیرهای شفاف برای مشارکت مسئولانه در کشور و نبود تمایز نهادی میان منتقد متعهد و مخالف منفعل، به بازتولید این الگو دامن زده است. ساختن یک کشور، بیش از هر چیز یک جنبش اجتماعی است؛ نه محصول احساسات رمانتیسیسمی و نه رئالیسم سیاه. 

اینجاست که ایده «جنبش هم‌آفرینی ایران آینده» معنا پیدا می‌کند؛ حرکتی اجتماعی - نهادی برای آنکه امید، صرفاً یک حس خوب نباشد و به برنامه و سازوکار تبدیل شود. هم‌آفرینی یعنی هیچ‌کس فقط تماشاگر نباشد؛ شهروند، متخصص، دانشگاه، رسانه، نهاد مدنی، بخش خصوصی و دولت هرکدام سهمی از ساختن را بپذیرند. جوهره این جنبش در یک جمله ساده خلاصه می‌شود؛ حق نقد، زمانی ارزشمند است که با سهمی از مسئولیت آینده همراه باشد، یعنی اگر نقد می‌کنیم یا باید پیشنهاد اجرایی بدهیم یا در یک کار واقعی شریک شویم یا پای پیگیری و پاسخ‌گویی بایستیم.
نقد بدون تعهد، صرفاً خشم و بی‌اعتمادی تولید می‌کند. در عمل، «هم‌آفرینی» می‌تواند با شکل‌دادن به شبکه‌های کنشگری تحقق یابد؛ جمع‌های محلی و تخصصی که مسئله‌های واقعی را انتخاب می‌کنند - آب، مدرسه، محله، اشتغال، محیط‌زیست، سلامت، حکمرانی شهری - و برای هر مسئله، سه‌چیز را هم‌زمان پیش می‌برند؛ گفت‌وگو، تصمیم و اقدام قابل‌سنجش. نه نقد کور و غیرسازنده و نه نمایش، بلکه کارهای کوچک اما واقعی، قابل‌گزارش و روایت و تکرارپذیر.
این جنبش، آینده را در چهارچوب معناهایی قابل‌فهم صورت‌بندی می‌کند؛ ایران مردمی، ایران بین‌الملل، ایران نوآفرین، ایران تاب‌آور؛ استعاره‌هایی که یادآوری می‌کنند هرکدام از ما - حتی در مقیاس کوچک - می‌توانیم هم‌آفرین باشیم. آینده را نه خوش‌بینی ساده‌دلانه می‌سازد و نه بدبینی بی‌هزینه. آینده را کسانی می‌سازند که حاضرند تصمیم بگیرند، هزینه بدهند، اشتباه کنند، اصلاح کنند و پاسخ‌گو بمانند. رهایی از سندرم گلام به معنای خاموش‌کردن نقد نیست؛ به معنای بالغ کردن آن است، یعنی بپذیریم هرکس حق نقد دارد؛ اما این حق زمانی معنا پیدا می‌کند که با سهمی حتی کوچک از مسئولیت آینده همراه باشد. ایران آینده، نه با غرزدن، بلکه با هم‌آفرینان مسئول ساخته می‌شود. 

یاد

«نفس»هایی از جنس «تسبیح»

کورش شجاعی 

انسان نه برای «بردگی» که برای «آزادگی» خلق شده است. بنی آدم نه برای «امربری»،«فرمان برداری» و «کُرنش» در برابر این و آن که برای «شدن» و«سیر» در مسیر«کمال» آفریده شده اند. فرزندان «آدم» بنا بر مشیّت و حکمت خدای متعال نه «مجبور» به «اطاعت» و تن دادن به ظلم و «جبر» و نه حتی مجبور و محکوم به «دین داری» بلکه آزاد و «مختار» و انتخاب کننده مسیر زندگی خود آفریده شده اند.
و ازآن جا که خالق یکتا و بی همتای هستی، انسان را «گُل سرسبد» آفرینش و خلیفه خود در زمین اراده فرموده، تمامی اسباب و لوازم رسیدن انسان به چنین پایگاه رفیع و بی بدیل را درعین کرامت فراهم آورده است.
عقل اولین و مهم ترین این اسباب، فطرت پاک دیگر لازمه درک و حرکت درمسیر کمال،توحید و تامل درصنع الهی وکاوش درادیان الهی، دیگر ضرورت،کمال سعادت انسان، مبعوث کردن پیامبران برای دریافت «وحی الهی و رساندن آن به ابنای بشر و ادامه راهنمایی انسان توسط ائمه نیز لازمه اساسی برای دستیابی انسان به جایگاه واقعی و منزلت خود در جهان هستی است که حضرت ربّ العالمین به بنی آدم عطا فرمود،تنزیل و فرو فرستادن ... زبور،تورات، انجیل و قرآن کریم دیگر هبه و عطیه بس گران‌قدر آفریدگار حکیم برای انسان است تا این تنها وجودی که حضرت خالق به هنگام آفریدنش، فرمود«فَتَبَارَكَ ا... أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ»، بتواند با دریافت حقایق آن از طریق اهل فهم قرآن که همانا پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) ایشان هستند به کمال و سعادت واقعی و جایگاه خلیفه الهی برسند.
*و اما رمضان، خود هدیه، هبه و گران‌قدر فرصت بی مثالی است که خداوند جلّ و اعلی برای معرفت،خودشناسی، خداشناسی، گریز از «بردگی»، قرار گرفتن در مسیر آزادگی واقعی و البته انتخاب عبودیت و«بندگی» حضرت حق در اختیار انسان قرار داده؛ همان رمضانی که هنگامه ضیافت عظیم الهی است؛ همان رمضان که حکیم مطلق عالم هستی «قرآن» این آخرین و برترین و کامل ترین راهنمای رساندن انسان به کمال و سعادت واقعی را بر قلب پاک اعظم پیامبران الهی، حضرت محمد مصطفی(ص) نازل فرمود.
*همان رمضانی که حضرت خالق بی همتا «لیله قدر» را که از «هزارماه» برتر است در آن قرار داد.
*رمضانی که به فرموده حضرت ختمی مرتبت، ماه «برکت»،«رحمت» و«مغفرت» الهی است. همان رمضانی که بهار قرآن است.تلاوت یک آیه قرآن در آن ثواب و منزلت «ختم قرآن» را دارد.
*همان رمضانی که نفس های مومن در آن قدر و منزلت و جایگاه «تسبیح الهی»می یابد و حتی خواب او «عبادت» محسوب می شود.
*همان رمضانی که نوای «اذان» دلنشین تر و شکوهی مضاعف پیدا می کند و ربّناهایش بر عمق جان می نشیند؛ سحرگاهانش با زمزمه دعای سحر وتلاوت قرآن عطرآگین می شود. هنگامه افطارش برای روزه داران و هم آنانی که نمی توانند روزه بگیرند، بس شیرین،روح افزا و جان نواز است.
*رمضانی که افطارهای ساده و بدون تجملاتش، دورهمی های خانوادگی و همسایگی را رونق می دهد؛ رمضانی که شمیم مهربانی بیشتر می وزد، دیگر دوستی، صله رحم، یتیم نوازی وبه فکر سفره همنوعان بودن، جلوه‌ای خاص می یابد. رمضانی که از پس درخشش ستارگان در آسمان شب و سحرگاهان، چراغ های خانه های همسایگان یکی یکی روشن می‌شود و گویا اهل سحر به این وسیله یک به یک به هم سلام مهربانی هدیه می کنند.
*رمضانی که دل ها از پی دور ریختن دعواها و کینه ها و دلخوری ها به نور عفو و بخشش و گذشت روشن می شود، رمضانی که بهار زانو زدن در محضر آیات الهی و تدبّر در آن و جاری کردن زلال آیات قرآن در زندگی است. رمضانی که هنگامه پر از زمزمه «شدن» و به کمال رسیدن و در آغوش گرفتن خدای رحمان و رحیم و آشتی با «خود» و آشتی و عشق ورزیدن با حضرت «معشوق» خداوند ارحم الراحمین است.

یاد

چرا تروریست‌ها ۲۲ بهمن را هدف قرار ندادند؟

محسن ردادی

در روزهای پس از حوادث تلخ دی‌ماه ۱۴۰۴، همزمان با سوگوارى خانواده‌هاى داغدیده، یک پرسش در گوشه‌وکنار فضاى مجازى پیچید: «اگر قتل‌عام دی‌ماه کار تروریست‌هاى آمریکا و اسرائیل بود، چرا به راهپیمایی عظیم ۲۲ بهمن حمله نکردند؟» پرسشى که در نگاه اول ساده به نظر مى‌رسد اما در لایه‌هاى زیرین خود نیازمند تأملی عمیق درباره ماهیت تروریسم، اهداف آن و منطق پنهان در پشت هر عملیات تروریستى است.
بر خلاف تصور رایج، تروریسم یک پدیده روان‌پریشانه و کور نیست. مطالعات دانشگاهى در حوزه تروریسم‌شناسى نشان مى‌دهد گروه‌هاى تروریستى، چه در سطح منطقه‌ای و چه بین‌المللی، از «منطق معطوف به هدف» پیروى مى‌کنند. به بیان ساده، آنها خشونت را براى انتقام‌جویی و عقده‌گشایی انجام نمى‌دهند، بلکه از خشونت به عنوان «ابزارى براى دستیابى به اهداف سیاسى» استفاده مى‌کنند. در واقع، هر عملیات تروریستی، با محاسبات دقیق برای رسیدن به هدف معین برنامه‌ریزی می‌شود.
تروریسم همیشه به دنبال «بیشینه‌سازی خشونت» نیست، بلکه به دنبال «بهینه‌سازی خشونت» است؛ یعنى انتخاب مکان، زمان و قربانیانى که بیشترین «بازده سیاسى» را براى آنها داشته باشد. گاهى کشتن یک فرد مشهور (مثل یک سیاستمدار یا روزنامه‌نگار) از کشتن صدها انسان عادى برای تروریست‌ها ارزشمندتر است. گاهى ایجاد وحشت در میان گروهى خاص از کشتن گروهى دیگر سودمندتر است. 
بنابراین پاسخ ساده به سوال ابتدایی این یادداشت این است: تروریست‌ها به مراسم ۲۲ بهمن حمله نکردند، چون این حمله هیچ دستاوردى براى آنها نداشت. در تجمعات ۱۸ و ۱۹ دی، تروریست‌ها فعال بودند، زیرا کشتن معترضان اهداف آنها را برآورده می‌کرد. 
در برخی زمان‌ها، تروریست‌ها به تجمعات و مکان‌های انقلابی و مذهبی حمله کرده بودند، زیرا از این حملات هدف خاصی داشتند: القای تصویر «ایران ناامن». برخی از این حملات تروریستی عبارت بود از:
حمله به حرم مطهر حضرت امام خمینی(ره) و مجلس شورای اسلامی(۱۳۹۶): هدف از این حملات تروریستی این بود که نمادهای جمهوری اسلامی مورد تعرض قرار گیرد و در ذهن مردم، جمهوری اسلامی متزلزل و بی‌ثبات تلقی شود.
حمله به رژه روز ارتش در اهواز (۱۳۹۷): هدف، ضربه زدن به نماد وحدت نظامى کشور در روزى که نیروهاى مسلح اقتدار خود را به نمایش مى‌گذارند، بود. این حمله مى‌خواست بگوید «حتى در امن‌ترین لحظات نیز شما در معرض تهدید هستید».
حمله به حرم حضرت شاهچراغ (۱۴۰۱): هدف، ضربه زدن به امنیت اماکن مذهبى و نشان دادن آسیب‌پذیرى زیارتگاه‌ها بود. این حمله مى‌خواست مکان‌های مقدس مردم را که به صورت سنتی امن و مصون از حمله بودند، ناامن نشان داده و به این ترتیب ذهن مردم مؤمن و متدین را آزار دهد.
حمله در مسیر زائران شهید حاج‌قاسم سلیمانى در کرمان (۱۴۰۲): هدف، ضربه زدن به نماد مقاومت و حماسه ملى در سالگرد شهادت ایشان بود. این حمله مى‌خواست در میان مردم انقلابی وحشت ایجاد و تأکید کند دشمنان محور مقاومت هنوز فعال باقی مانده‌اند.
در تمام این موارد، تروریست‌ها سراغ «مکان‌ها و زمان‌هایى رفتند که مردم در آنها حضور داشتند و آن حضور، خود یک پیام سیاسى یا مذهبى بود». آنها مى‌خواستند با ایجاد وحشت در دل جمعیت، آن پیام را خنثى کنند. اما سؤال این است: چرا همین منطق درباره ۲۲ بهمن صادق نیست؟
براى پاسخ به این سؤال باید به «تفاوت هدف» در ۲ مقطع توجه کرد. حوادث دی‌ ۱۴۰۴، ماهیتى کاملاً متفاوت با سایر رویدادهاى تروریستى داشت. در این مقطع، بنا بر قرائن فراوان، کارفرمایان تروریسم (آمریکا و رژیم صهیونی) به دنبال اهداف زیر بودند:
1- مشروعیت‌زدایى از جمهورى اسلامى در داخل: هدف تروریسم خیابانی دی‌ماه این بود که نظام جمهوری اسلامی را سفاک و خون‌ریز معرفی کند. تصویری که تروریست‌ها به دنبال ساختنش بودند، این بود که مردمی معترض با دست‌های خالی به خیابان آمدند اما نیروهای جمهوری اسلامی آنها را سرکوب کردند. این تصویر با قربانی کردن معترضان و مردم عادی توسط تروریست‌ها در دی‌ماه ساخته می‌شد اما با حمله به راهپیمایی عظیم ۲۲ بهمن چنین تصویری ساخته نمی‌شد و نتیجه عکس مى‌داد. اگر در ۲۲ بهمن، تروریست‌ها راهپیمایان را مورد تعرض قرار می‌دادند، مردم بیش از پیش به نظام نزديک مى‌شدند و تروریسم را دشمن مشترک مى‌دیدند.
2- قربانى‌سازى براى جلب دخالت نظامی خارجى: هدف دوم کارفرمایان تروریست‌های دی‌ماه، مشروعیت‌بخشی به دخالت خارجی بود. هدف این بود که مردم ایران را اسیر جمهورى اسلامى نشان دهند و مدعی شوند بنابراین حمله نظامی به ایران یک مداخله بشردوستانه است. این تصویر، مقدمه‌اى براى مداخله‌هاى بعد (تحریم‌هاى شدیدتر، فشار بین‌المللى و حتى توجیه حمله نظامى) بود. حمله به راهپیمایی ۲۲ بهمن آیا می‌توانست چنین هدفی را برآورده کند؟ یا برعکس دشمنان کشور را در وضعیت انفعالی قرار می‌داد؟ طبیعی است با محاسبه این معادله‌ها، تروریست‌ها انگیزه‌ای برای انجام عملیات در ۲۲ بهمن نداشته باشند.
3- ایجاد جنگ داخلى و شعله‌ور کردن آتش کینه: یکی از مهم‌ترین اهداف طراحان، به هم زدن انسجام ملى و کلید زدن یک «جنگ خیابانى» بود. براى این کار اتفاقا باید قربانیان از میان هر ۲ گروه مردم (موافقان و مخالفان نظام) انتخاب می‌شدند. به این وسیله جرقه‌ای ‌زده می‌شد که در داخل، مردم در مقابل هم صف‌آرایی کنند. برای تحقق چنین سناریوی پلیدی، بهترین راه، کشتن همزمان نیروهاى امنیتى و بسیجیان از یک سو و معترضان عادى از سوى دیگر بود. چنین طرحی این قابلیت را داشت که فضا را چنان ملتهب کند که ۲ طرف یکدیگر را متهم کنند و خیابان‌ها به میدان نبرد تبدیل شود. ۲۲ بهمن، چنین هدفى قابل تحقق نبود، زیرا آنجا همه مردم در یک صف بودند و وضعیت تقابل برقرار نبود.
علاوه بر اهداف راهبردی تروریست‌ها لازم است به یک عامل زمینه‌ای نیز اشاره کرد. تروریست‌ها براى اجراى یک حمله موفق، به شرایط خاصى نیاز دارند که ۱۸  و ۱۹ دی‌ماه این زمینه فراهم بود و در راهپیمایی ۲۲ بهمن فراهم نبود.
تاریکى شب: فراخوان‌هاى دی‌ماه، براى ساعاتى پس از تاریکى هوا (۳ ساعت از شب گذشته) تنظیم شده بود. تاریکى، هم به تروریست‌ها امکان جابه‌جایى مى‌دهد، هم شناسایى آنها را دشوار مى‌کند، هم ایجاد وحشت را تشدید مى‌کند. ۲۲ بهمن اما مردم در روشنایى روز به خیابان مى‌آیند.
پراکندگى جمعیت: معترضان در نقاط مختلف شهر پراکنده بودند و کنترل آنها ناممکن بود. این پراکندگى به تروریست‌ها اجازه مى‌داد بى‌آنکه شناسایى شوند، ضربه خود را بزنند و در جمعیت گم شوند. در راهپیمایی ۲۲ بهمن، جمعیت در مسیرى مشخص حرکت مى‌کند و تحت نظر هزاران چشم و دوربین است.
التهاب و خشم: اقدامات رسانه‌ای باعث شده بود حاضران در فراخوان دی‌ماه بشدت خشمگین باشند و اشخاص برای خشونت و تخریب آمادگی داشته باشند. این فضای داغ و ملتهب بهترین فضا را برای فعالیت تروریست‌ها فراهم می‌کرد. در حالی ‌که در راهپیمایی ۲۲ بهمن فضای آرام و همدلی جاری بود و اصولا جایی برای اقدامات تخریب‌گرانه باقی نماند. در این وضعیت، امکان شکل‌گیری اقدامات رادیکال و بعد تروریستی به حداقل می‌رسد. 
براى فهم عملیات تروریستی دی‌ماه، مقایسه آن با اعتراضات سال‌هاى ۸۸، ۹۸ و ۱۴۰۱ مفید است. در آن دوره‌ها نیز اعتراضات گاه به اغتشاش کشیده مى‌شد اما هرگز شاهد «قتل‌عام خیابانى» نبودیم. دی‌ ۱۴۰۴ تعداد جان‌باختگان (اعم از نیروهاى امنیتى و مردم عادى) به طرز وحشتناکى بالا بود. این تفاوت کمّى، نشان‌دهنده یک تفاوت کیفى است. اگر جمهورى اسلامى مى‌خواست صرفاً اعتراضات را کنترل کند، روش‌هاى تجربه‌شده سال‌هاى ۸۸ و ۹۸ و ۱۴۰۱ را تکرار مى‌کرد. با همان روش‌ها امکان مهار معترضان و حتی اغتشاشگران وجود داشت اما در دی‌ماه، با صحنه‌ای مواجه بودیم که هیچ شباهتی به کنترل اغتشاش توسط پلیس نداشت. تصاویر و فیلم‌های متعددی وجود دارد که نشان می‌دهد این یک جنگ خیابانی مسلحانه بود و البته رضا پهلوی نیز بر ماهیت این جنگ خیابانی صحه گذاشت. تروریست‌ها به دنبال کشتار هر ۲ طرف درگیر بودند تا از این طریق اهداف خود را برآورده کنند. به صورت خلاصه، تروریست‌ها به راهپیمایی ۲۲ بهمن حمله نکردند، چون این حمله نه‌تنها سودى براى آنها نداشت که به ضررشان تمام مى‌شد. آنها به دنبال «جنگ داخلى» بودند، نه ایجاد «وحدت ملى» پس از شهادت راهپیمایان ۲۲ بهمن.
طرح تروریست‌ها دقیق بود اما آنچه آنها در محاسبه خود از آن غافل شدند، این است که مردم ایران، چه در ۲۲ بهمن و چه در سوگ شهداى دی‌ماه، همواره یک چیز را نشان داده‌اند: «اتحاد». سوگوارى براى کشته‌شدگان، چه نیروى امنیتى و چه شهروند عادى می‌تواند به نماد جدیدى از همدلى تبدیل شود و این، بزرگ‌ترین شکست براى طراحانى است که مى‌خواستند از دل خون، تفرقه بیرون بکشند.

ارسال نظرات