پرسش و پاسخ

چرا هرگونه تعرض به جایگاه رهبر انقلاب معادل اعلام جنگ تمام‌عیار علیه کل ملت ایران است؟

خط قرمز ملت

خط قرمز ملت
در مدل ایرانی امنیت، «ملت» و «رهبری» ۲ روی یک سکه‌اند؛ یک وحدت دیالکتیکی عمیق که جداسازی آنها نه‌تنها غیرممکن، بلکه معادل با تهدید وجودی کل سیستم است.
کد خبر : 21205

تبیین:

 

در چارچوب نظریه‌های روابط بین‌الملل و جامعه‌شناسی سیاسی معاصر، مفهوم امنیت دیگر محدود به جنبه‌های سنتی مانند حفاظت از مرزهای سرزمینی و تقویت قابلیت‌های نظامی نیست، بلکه به عنوان یک سازه چندلایه و پویا درک می‌شود که ریشه در ابعاد اجتماعی، فرهنگی و ایدئولوژیک دارد. این دیدگاه مدرن که تحت تأثیر مکاتبی همچون سازه‌انگاری (constructivism) الکساندر ونت و نظریه سرمایه اجتماعی پیر بوردیو شکل گرفته، امنیت را با عناصری مانند هویت جمعی - که به عنوان پیوندی عاطفی و نمادین میان افراد یک جامعه عمل می‌کند - سرمایه اجتماعی - که شامل شبکه‌های اعتماد، همکاری و ارزش‌های مشترک است - و مشروعیت - که به پذیرش و اعتبار نهادهای حاکم از سوی مردم اشاره دارد - گره می‌زند.

در این راستا، امنیت نه‌تنها یک مساله مادی، بلکه یک فرآیند گفتمانی است که از طریق روایت‌ها و یا نمادها بازتولید می‌شود و هرگونه تهدید به این عناصر می‌تواند به اندازه یک حمله نظامی، ثبات یک ملت را به چالش بکشد. برای نمونه، موضع‌گیری قاطعانه اخیر رئیس‌جمهور کشورمان دکتر پزشکیان در برابر اظهارات توهین‌آمیز دونالد ترامپ که در آن هرگونه تعرض به جایگاه رهبری معظم انقلاب اسلامی را معادل اعلام جنگ تمام‌عیار علیه کل ملت ایران توصیف کرد، می‌تواند به عنوان یک مثال برجسته از دفاع از لایه‌های معنایی و نمادین امنیت ملی تفسیر شود. این واکنش نه‌تنها یک پاسخ دیپلماتیک ساده، بلکه یک استراتژی هوشمندانه برای تقویت انسجام داخلی است؛ جایی که رهبری به عنوان نمادی مرکزی از هویت ملی و مذهبی عمل می‌کند و حمله به آن می‌تواند حمله به کل جامعه ایران تلقی شود.

از منظر تحلیل علوم انسانی، این رویکرد نشان‌دهنده یک گذار پارادایمیک از مدل‌های سنتی قدرت - که بر پایه رئالیسم کلاسیک هانس مورگنتاو تمرکز داشتند و امنیت را عمدتاً در قالب توازن قوا و ابزارهای سخت می‌دیدند - به سوی یک درک پست‌مدرن است که در آن نمادهای هویت‌بخش، مانند رهبری جامعه، در صدر هرم اولویت‌های امنیتی قرار می‌گیرند. این گذار که در نظریه‌های انتقادی مانند مکتب کپنهاگ بازتاب یافته، تأکید می‌کند امنیت یک مفهوم آبجکتیو نیست، بلکه از طریق گفتارهای نخبگانی و رسانه‌ای ساخته می‌شود، بنابراین پاسخ رئیس‌جمهور کشورمان نه‌تنها از مرزهای فیزیکی دفاع می‌کند، بلکه با بازسازی یک روایت ملی، مقاومت جامعه را در برابر تهدیدات خارجی تقویت کرده و می‌تواند به عنوان ابزاری برای بسیج عمومی عمل کند.

در چارچوب نظریه ساختارگرایی (structuralism) در جامعه‌شناسی که عمدتاً از کارهای متفکرانی مانند کلود لوی استروس و امیل دورکهایم الهام گرفته شده، جوامع انسانی به عنوان سیستم‌هایی پیچیده تصور می‌شوند که بقای آنها وابسته به مجموعه‌ای از ارزش‌های مشترک است که مانند چسبی نامرئی، افراد را به یکدیگر متصل کرده و ساختارهای اجتماعی را پایدار نگه می‌دارند. این ارزش‌ها نه‌تنها هنجارهای رفتاری را تعریف می‌کنند، بلکه نمادهای وحدت‌بخشی را نیز تولید می‌کنند که به عنوان نقاط مرجع جمعی عمل کرده و حس تعلق و همبستگی را تقویت می‌کنند. بدون آنها جامعه در معرض فروپاشی و آنومی قرار می‌گیرد. در این دیدگاه، نمادها فراتر از نشانه‌های ساده، به عنوان عناصری بنیادین عمل می‌کنند که معنا را در سطح ناخودآگاه اجتماعی بازتولید کرده و تضمین‌کننده تداوم فرهنگی و سیاسی هستند. اعمال این نظریه به نظام سیاسی جمهوری اسلامی ایران؛ جایی که مفهوم «ولایت فقیه» - که ریشه در تفسیر شیعی از حاکمیت الهی دارد - نه‌تنها یک نهاد حقوقی یا سیاسی، بلکه یک مرجعیت معنایی عمیق است که لایه‌های مذهبی و ملی را در هم می‌آمیزد، نشان‌دهنده این است که این مفهوم به عنوان نمادی مرکزی برای وحدت‌بخشی عمل می‌کند. ولایت فقیه، با ادغام نقش‌های رهبری دینی، سیاسی و فرهنگی، به عنوان یک نقطه کانونی عمل کرده که ارزش‌های مشترک مانند عدالت، مقاومت در برابر استعمار و حاکمیت اسلامی را تجسم می‌بخشد و در نتیجه، هرگونه چالش به آن می‌تواند زنجیره‌ای از واکنش‌های اجتماعی را برانگیزد که فراتر از سیاست‌ورزی روزمره است.

از این منظر، تهدید علیه رهبری - که در ادبیات ساختارگرا می‌تواند به عنوان حمله به یک «ساختار عمقی» تفسیر شود - یک تهدید ساده سیاسی یا فردی نیست، بلکه یک تهدید وجودی عمیق علیه هویت جمعی جامعه ایران به شمار می‌رود، زیرا این هویت نه‌تنها بر پایه تاریخ و فرهنگ مشترک بنا شده، بلکه در نماد رهبری متبلور شده و هرگونه آسیب به آن می‌تواند به کلیت جامعه و هویت آن ضربه بزند. برای مثال، در جوامعی مانند ایران؛ جایی که هویت ملی با عناصر مذهبی درهم‌تنیده است، چنین تهدیدهایی می‌تواند به عنوان تلاش برای تجزیه ساختارهای نمادین تلقی شود، مشابه آنچه در نظریه دورکهایم به عنوان «توهین به مقدسات جمعی» توصیف می‌شود که می‌تواند منجر به واکنش‌های دفاعی شدید شود.

بنابراین وقتی آقای پزشکیان در موضع‌گیری خود تأکید می‌کند تعرض به رهبری معادل جنگ با کل ملت است، در واقع این واقعیت جامعه‌شناختی را بازتاب می‌دهد که در پارادایم امنیتی ایران و سرمایه اجتماعی ملت، شامل اعتماد متقابل، ارزش‌های مشترک و شبکه‌های همبستگی، با نظام سیاسی در یک هم‌افزایی دیالکتیکی عمیق تنیده شده‌اند. این دیالکتیک، نشان‌دهنده فرآیندی است که در آن نظام سیاسی از سرمایه اجتماعی تغذیه و همزمان آن را بازتولید و تقویت می‌کند، به گونه‌ای که جداسازی آنها ناممکن است.

این رویکرد تأکید می‌کند امنیت در ایران یک مفهوم جامع است که ابعاد اجتماعی و نمادین را اولویت می‌دهد و در نتیجه، دفاع از رهبری نه‌تنها یک استراتژی سیاسی، بلکه یک ضرورت جامعه‌شناختی برای حفظ تعادل داخلی است.

در نهایت، این پارادایم نشان‌دهنده آن است که در جوامع پسااستعماری مانند ایران، نمادهای وحدت‌بخش مانند ولایت فقیه نقش کلیدی در مقاومت فرهنگی ایفا می‌کنند و درک آنها نیازمند نگاهی فراتر از سیاست‌های روزمره به ساختارهای عمیق اجتماعی است.

در نهایت، این نوع نگاه جامع و چندلایه به امنیت و تهدیدها که در موضع‌گیری اخیر رئیس‌جمهور ایران به وضوح بازتاب یافته، نشان‌دهنده بلوغ قابل توجه «اندیشه سیاسی» در سطح حاکمیت جمهوری اسلامی است؛ بلوغی که فراتر از رویکردهای سنتی و تک‌بعدی رفته و درک عمیقی از پیچیدگی‌های دنیای معاصر به دست آورده؛ جایی که امنیت دیگر صرفاً با ابزارهای سخت‌افزاری مانند موشک، سلاح و توان نظامی تأمین نمی‌شود، بلکه نیازمند یک استراتژی دفاعی گسترده است که «فضای معنایی» - شامل عناصر هویتی، ارزش‌های مشترک و باورهای جمعی - و «نمادهای وحدت‌بخش» - مانند ولایت فقیه به عنوان تجسم حاکمیت الهی و مقاومت انقلابی - را در هسته خود قرار می‌دهد. این اندیشه، امنیت را به عنوان یک مفهوم جامع و چندبعدی می‌بیند که ابعاد مادی، فرهنگی، ایدئولوژیک و نمادین را در هم می‌آمیزد، بنابراین دفاع از این فضا نه‌تنها یک ضرورت عملی، بلکه یک الزام نظری است که بدون آن، حتی قوی‌ترین ارتش‌ها نمی‌توانند در برابر جنگ‌های ترکیبی و نرم - که هدف‌شان تخریب انسجام درونی است - پایدار بمانند.

موضع‌گیری اخیر که تعرض به رهبری را جنگ تمام‌عیار با ملت توصیف کرد، پیامی روشن و چندلایه به جامعه‌شناسان، نظریه‌پردازان علوم سیاسی و حتی تحلیلگران امنیتی جهانی ارسال می‌کند که در مدل ایرانی امنیت، «ملت» و «رهبری» ۲ روی یک سکه‌اند؛ یک وحدت دیالکتیکی عمیق که جداسازی آنها نه‌تنها غیرممکن، بلکه معادل با تهدید وجودی کل سیستم است.

رهبری به عنوان نماد مرکزی هویت جمعی، مقاومت و حاکمیت الهی عمل می‌کند و ملت به عنوان حامل ارزش‌های انقلابی و سرمایه اجتماعی، بدون این نماد مرکزی، در معرض پراکندگی و تضعیف قرار می‌گیرد. این نگاه هر تهدیدی علیه یکی را به طور خودکار تهدیدی علیه کلیت سیستم تلقی کرده و پاسخ قاطعانه‌ای را توجیه می‌کند که این امر می‌تواند به عنوان یک مکانیسم بازدارنده معنایی عمل کند و هزینه‌های هویتی هرگونه حمله خارجی را بشدت افزایش دهد. این «ارزش افزوده نظری» فراتر از مرزهای ملی رفته و می‌تواند الگویی الهام‌بخش برای جهان اسلام - بویژه جوامع شیعی یا کشورهای در حال مقاومت در برابر هژمونی غربی - باشد؛ جایی که در آن، امنیت ملی نه‌تنها بر پایه توازن قوا، بلکه بر حفاظت از نمادهای هویت‌بخش و بازتولید سرمایه اجتماعی استوار است و این مدل می‌تواند به عنوان یک پارادایم بومی در برابر مدل‌های لیبرال - سکولار غربی یا حتی رویکردهای سنتی پیشنهاد شود. این بلوغ اندیشه‌ای نشان‌دهنده یک تکامل فکری است که ایران را از یک بازیگر صرفاً واکنشی به یک مدل‌دهنده نظری در حوزه امنیت و هویت تبدیل کرده و این امر می‌تواند در بلندمدت به تقویت جایگاه آن در نظم چندقطبی جهانی کمک کند؛ جایی که قدرت نمادین و فرهنگی به اندازه قدرت سخت اهمیت یافته است.منبع: روزنامه وطن امروز

 

ارسال نظرات