پرسش و پاسخ

05 بهمن 1404 - 10:43
مروی بر یادداشت روزنامه‌های یکشنبه پنجم بهمن ماه ۱۴۰۴

یادداشت ها / اروپاخواری فرعون

یادداشت ها / اروپاخواری فرعون
ماجرای گرینلند و طمع ترامپ برای اشغال این سرزمین باعث شده هم ماهیت امپریالیستی آمریکا واضح‌تر از قبل در معرض دید جهانیان قرار داده شود و هم این طمع، زمینه‌ساز شکاف و انشقاق جبهه استعماری غرب شده است.
کد خبر : 21182

تبیین:

یاد

ماشین سرکوب یانکی‌ها و تقدیس آشوبگران در ایران

مسعود اکبری

1- مستندات متعدد و انکارناپذیر حکایت از آن دارد که سیاست خارجی دولت آمریکا نه تنها بر پایه اصول اخلاقی استوار نیست، بلکه بر روی ریلی از تناقضات ساختاری حرکت می‌کند. 
این تناقض زمانی به اوج خود می‌رسد که رفتار دولت آمریکا در قبال اعتراضات داخلی خود را با مواضعش در برابر حوادث مشابه در کشورهای مستقل مقایسه کنیم. واژه‌ «اعتراض» که در قاموس رسانه‌های غربی برای ایران به معنای «حق مقدس» تعبیر می‌شود، در عبور از مرزهای ایالات متحده به ناگاه تغییر هویت داده و به «آشوبگری حرفه‌ای» تبدیل می‌شود. 
2- در تاریخ ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵ (۲۳ خرداد   ۱۴۰۴) کلانتر شهر «بروارد» در ایالت فلوریدا ادبیاتی را خطاب به معترضان به کار برد که بوی خون می‌داد. او با صراحتی تکان‌دهنده اعلام کرد: «اگر به سمت ما آجر یا کوکتل مولوتوف پرتاب کنید یا اسلحه به سوی پلیس نشانه بگیرید، به خانواده‌تان اطلاع می‌دهیم که لاشه شما را از کجا تحویل بگیرند، چون شما را بی‌رحمانه خواهیم کشت.»
این اظهارات نه یک هشدار ساده، بلکه نمادی از دکترین امنیتی آمریکا است. کلانتر فلوریدا در ادامه تهدیدات خود افزود: «اگر نمی‌خواهید هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها برایتان بیفتد، قانون را رعایت کنید. اگر بخواهید دور یک خودرو جمع شوید و راه را ببندید، به احتمال زیاد زیر گرفته می‌شوید و روی خیابان کشیده می‌شوید.» 
این سطح از خشونت کلامی و عملی در قلب کشوری که مدعی صادر کردن دموکراسی به جهان است، نشان‌دهنده آن است که «امنیت» برای حاکمان آمریکا، تنها زمانی محترم است که منافع خودشان در میان باشد.
3- «جی دی ونس» معاون رئیس‌جمهور آمریکا اخیراً در اظهارنظری پیرامون اعتراضات شهر مینیاپولیس تأکید کرد: «برنامه ما خیلی ساده است؛ اگر به یک افسر حمله کنید، ما هر کاری که لازم باشد انجام می‌دهیم. اگر اعتراض صلح‌آمیز نباشد و به یک کلیسا حمله کنید، ما خیلی شدید برای رعایت حقوق مردم برای عبادت برخورد می‌کنیم.»
نکته‌ کلیدی در سخنان ونس، استفاده از پوشش «حق عبادت» برای سرکوب است. این اظهارنظر، جدیدترین سند از رفتارهای دوگانه واشنگتن است. در حالی که آمارهای رسمی در ایران از تخریب و آتش زدن بیش از ۳۰۰ مسجد و هزاران جلد قرآن و نهج‌البلاغه توسط هسته‌های تروریستی در اغتشاشات اخیر حکایت می‌کند، سران آمریکا و از جمله دونالد ترامپ، این افراد را «معترضان مسالمت‌جو» خطاب می‌کند. 
اما همین رئیس‌جمهور، وقتی با چند شهروند آمریکایی رو‌به‌رو می‌شود که در جریان یک مراسم مذهبی در کلیسای مینه‌سوتا، بدون هیچ درگیری فیزیکی یا تخریب اموالی، صرفاً با صدای بلند اعتراض کرده‌اند، برآشفته می‌شود. ترامپ با بازنشر تصاویر این اعتراض، از اصطلاح «آشوب‌طلب حرفه‌ای» استفاده کرد و نوشت: «این‌ها آدم‌های حرفه‌ای هستند که به شدت آموزش دیده‌اند تا مانند دیوانه‌ها فریاد بزنند و هیاهو راه بیاندازند.» 
تقابل این دو تصویر، اوج رذالت سیاستمداران آمریکایی را نشان می‌دهد. در یکسو، حملات وحشیانه به مساجد و امامزاده‌ها (مانند امامزاده سبزقبا در دزفول) نادیده گرفته شده و حتی این اقدامات جنایتکارانه تحسین می‌شود، و در سوی دیگر، اعتراض کلامی در یک کلیسای داخلی، به عنوان یک اقدام شورشیِ نابخشودنی سرکوب می‌شود.
4- شبکه الجزیره اخیراً در گزارشی به قلم «محمد المنشاوی» درخصوص سیاست یک ‌بام و دو هوای رئیس‌جمهوری آمریکا نوشت: «ترامپ از یک‌سو توجه ویژه‌ای به تحولات داخل ایران نشان می‌دهد و از معترضان حمایت می‌کند و از سوی دیگر تظاهرات و اعتراضات در داخل آمریکا را غیر قانونی و عاملان آن را خرابکار می‌داند.»
الجزیره در ادامه نوشت:«ترامپ تظاهرات کنندگان ایرانی را شجاع و شایسته حمایت و برعکس تظاهرات کنندگان آمریکایی مخالف سیاست‌هایش را خرابکار و آشوب‌طلب و غیر قابل تحمل دانست.»
5- تناقض دیگر در سیاست‌های ترامپ، استفاده از قدرت نظامی است. او پس از شعله‌ور شدن اغتشاشات در ایران، با ژستی بشردوستانه کشورمان را تهدید به حمله نظامی کرد و نوشت: «اگر آن‌ها شروع به کشتن معترضان کنند، ایالات متحده ضربه بسیار سختی به آن‌ها خواهد زد.» 
این در حالی است که کارنامه هر دو دوره ریاست‌جمهوری او، از به‌کارگیری ارتش علیه مردم حکایت دارد. در اعتراضات سال گذشته میلادی که در واکنش به سیاست‌های مهاجرتی دولت آمریکا شکل گرفت، ترامپ بدون درنگ گارد ملی را به خیابان‌های لس‌آنجلس، واشنگتن، شیکاگو و پورتلند اعزام کرد تا با مشت آهنین پاسخ معترضان را بدهد.
همچنین زمانی که دامنه اعتراضات در آمریکا به راهپیمایی بی‌سابقه ۷ میلیون نفری تحت عنوان «نه به پادشاه» رسید، دولت ترامپ از روش‌های نوین و غیراخلاقی برای سرکوب استفاده کرد. او با انتشار کلیپی که توسط هوش مصنوعی ساخته شده بود، معترضان را به شکلی نمادین با فضولات بمباران کرد تا آن‌ها را تحقیر و بی‌آبرو کند. این برخورد با شهروندانی که صرفاً خواهان تغییر سیاست‌های کلان بودند، نشان داد که در منطق کاخ سفید، اعتراض تنها زمانی مجاز است که در زمینِ دشمنانِ آمریکا بازی شود، نه در خیابان‌های واشنگتن.
در میانه این سرکوب‌ها، کشته شدن یک زن جوان ۳۷ ساله به دست مأموران پلیس در مینیاپولیس، موج جدیدی از خشم را برانگیخت. واکنش دولت نه تنها عذرخواهی یا اصلاح رویه نبود، بلکه تشدید خشونت‌ها را به دنبال داشت. ترامپ در حالی که خون این زن بر سنگفرش خیابان‌ها خشک نشده بود، معترضان را «آشوبگر» نامید. 
6- آمارها در سال ۲۰۲۵ میلادی، ابعاد وحشتناکی از خشونت سیستماتیک حاکمیت در آمریکا را فاش می‌کند. طبق مستندات، نیروهای پلیس آمریکا در این سال حداقل ۱۳۱۴ نفر را به قتل رسانده‌اند که اکثر آن‌ها غیرمسلح بوده‌اند. 
بررسی‌های دقیق‌تر نشان می‌دهد که پلیس آمریکا در یک بازه ۱۰ماهه در سال ۲۰۲۵، تقریباً هر روز دست به قتل شهروندان زده و تنها در «۲ روز» است که آماری از قتل توسط پلیس ثبت نشده است! این یعنی سالانه بیش از هزار نفر قربانیِ برخوردهای مرگبار پلیس می‌شوند، عددی که کارشناسان معتقدند به دلیل گزارش‌دهی‌های ناقص، در واقعیت بسیار بیشتر از این رقم است.
7- در حالی که پلیس آمریکا شهروندان خود را به دلیل اعتراضات مدنی هدف قرار می‌دهد، از سوی دیگر به اعتراف سرهنگ «لارنس ویلکرسون»، مقامات واشنگتن از هسته‌های تروریستی که در ایران اقدامات «داعش‌گونه» انجام می‌دهند، حمایت مالی و اطلاعاتی می‌کنند. این هسته‌ها که توسط ماشین کشتار ترامپ تغذیه شده و با همکاری موساد، سیا و ام‌آی۶ هدایت می‌شوند، به اماکن عمومی و خصوصی حمله می‌کنند، اما از نظر دولت‌های غربی، این اقدامات هرگز «تروریستی» نامیده نمی‌شود.
8- دولتی که فریاد زدن چند شهروند در یک کلیسا را «آشوب حرفه‌ای» قلمداد می‌کند، اما همزمان در برابر آتش زدن بیش از ۳۰۰ مسجد و هزاران جلد کتاب مقدس در ایران سکوت کرده یا آن را تحسین می‌کند، در واقع تیر خلاص را به پیکره‌ لرزان «اعتبار بین‌المللی» خود شلیک کرده است. این تناقض، تنها یک اختلاف نظر سیاسی نیست؛ بلکه یک سقوط اخلاقی تمام‌عیار است. 
وقتی کار به جایی می‌رسد که مقامات سابق نظامی آمریکا هم از «ماشین کشتار» و همکاری مثلث موساد، سیا و ام‌آی۶ پرده برمی‌دارند، بیش از پیش ثابت می‌شود که آنچه در ایران رخ داد، نه یک اعتراض مدنی، بلکه یک «پروژه امنیتی» بود که با هدف قتل عام و ویرانی زیرساخت‌های کشورمان طراحی شده بود. این پروژه در حقیقت در راستای استراتژی «هرج ‌و مرج خلاق» واشنگتن است. هدف اصلی در این طرح، ایجاد هرج و مرج و درگیری میان مردم در داخل یک کشور است؛ به طوری که آمریکا و نظام سلطه بدون هیچ‌گونه اقدام نظامی بتوانند به اهداف خود در آن کشور برسند. 
9- در این میان یک نکته بسیار مهم وجود دارد. قتل ۱۳۱۴ نفر به دست پلیس آمریکا در یک سال، به این معناست که سیستم قضائی و اجرائی این کشور، «مجازات اعدام در صحنه» را به شکلی غیررسمی جایگزین فرآیندهای قانونی کرده است. این واقعیتِ عریانِ کشوری است که مدعی «نگهبانی از حقوق بشر جهانی» است. 

10- در حالی که واشنگتن برای کوچک‌ترین اتفاقات در تهران بیانیه‌های تند صادر می‌کند، در مینیاپولیس یک زن ۳۷ ساله به دست پلیس کشته می‌شود و تنها پاسخ دولت به معترضان، بمباران تبلیغاتی با هوش مصنوعی و گسیل کردن گارد ملی است. این یعنی در منطق استکبار، اعتراض تنها زمانی «صدای مردم» است که علیه دشمنان آمریکا باشد؛ اما اگر همان صدا در شیکاگو یا لس‌آنجلس شنیده شود، صدای «دیوانگانی آموزش‌دیده» است که باید با مشت آهنین خاموش شوند.
11- مقایسه تطبیقی رفتار پلیس آمریکا در مواجهه با معترضان داخلی و تشویق هسته‌های تروریستی در خارج از مرزها، یک درس بزرگ برای افکار عمومی جهان دارد و آن اینکه، «حقوق بشر» در ادبیات کاخ سفید صرفاً یک «سلاح» است. سلاحی که هرگاه لازم باشد برای تضعیف یک ملت مستقل از غلاف بیرون کشیده می‌شود و هرگاه علیه خودشان به کار رود، به خشونت‌آمیزترین نحو ممکن سرکوب می‌شود. این مسئله، یک‌بار دیگر ثابت می‌کند که دموکراسی غربی، صرفاً یک پوشش فریبنده بر چهره‌ کریه و مشمئزکننده استکبار به سرکردگی آمریکاست.

یاد

خیانت سلطنت‌طلبان به ایران

مصطفی قربانی

سلطنت‌طلبان به‌عنوان یکی از جریان‌های اپوزیسیون جمهوری اسلامی ایران همواره نقش‌های مخربی علیه دولت و ملت ایران ایفا کرده‌اند. درواقع، این جریان، برخلاف برخی از دیگر گروه‌های اپوزیسیون، نه‌تنها از هم‌پیوندی و اتحاد با دشمنان ملت ایران ابایی ندارد، بلکه همواره خواهان تشدید اقدامات خصمانه دشمنان علیه ایران بوده و اساساً خود مجری بخشی از توطئه‌های دشمنان علیه ملت ایران است. در همین راستا، در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه، با وجود آنکه برخی گروه‌های اپوزیسیون نظام به محکومیت جنایت‌های صهیونیست‌ها علیه ایران روی آوردند، سلطنت‌طلبان نه تنها حاضر به محکومیت جنایت‌های صهیونیست‌ها نشدند، بلکه خواهان تداوم و تشدید حملات صهیونیست‌ها به ایران شده و حتی در مقابل آتش‌بس صهیونیست‌ها به ایران واکنش منفی نشان دادند. بعد از آتش‌بس نیز در همسویی با صهیونیست‌ها در تلاش هستند تا با پذیرش نقش‌هایی، زمینه‌ساز و مکمل توطئه صهیونیست‌ها علیه ایران باشند. واکاوی خیانت سلطنت‌طلبان در این برهه ضرورت دارد تا افکار عمومی بیش از پیش با ماهیت وابسته و ضدایرانی آنها آشنا شود تا به‌ویژه نسل جوان در دام جنگ شناختی آنها گرفتار نشود.

قابل‌ذکر است که مبتنی بر تغییر نسبی در شیوه رویارویی دشمن صهیونیستی با ایران اسلامی در فضای پس از آتش‌بس بدین صورت که نبرد از حالت مستقیم، آشکار و نظامی به حالت غیرمستقیم، خاموش (امنیتی) و با تمرکز بر فضای اجتماعی کشور تغییر حالت داد، نقش سلطنت‌طلبان نیز دچار تغییر نسبی شد، بدین ترتیب که در هم‌راستایی با صهیونیست‌ها، آنها نیز در فضای پس از برقراری آتش بس، تلاش می‌کنند نقش‌های مکملی برای پیشبرد توطئه‌های صهیونیست‌ها ایفا کنند. به‌صورت دقیق‌تر باید گفت که سلطنت‌طلبان در هم‌راستایی با صهیونیست‌ها از فردای پس از آتش‌بس تاکنون بر چند محور زیر متمرکز شده‌اند:

تداوم فراخوان‌ها در داخل و خارج از کشور: در این زمینه، آنها به منظور برگزاری تجمع‌های اعتراضی علیه جمهوری اسلامی ایران در کشور‌های مختلف از قبیل ژاپن، کانادا و سوئیس تلاش کردند با برگزاری تجمع‌های اعتراضی خود را مهم‌ترین گروه اپوزیسیون و بلکه بدیل جمهوری اسلامی ایران جا بزنند. هر چند در همه کشور‌هایی که آنها فراخوان زده بودند، تعداد افرادی که در موعد مقرر درر فراخوان حضور پیدا کردند، به تعداد انگشتان دست هم نمی‌رسید. در همین زمینه، آنها در چندین نوبت تلاش کردند با اعلام فراخوان‌های عمومی در داخل ایران، ایجاد آشوب‌های فراگیر و سراسری را جرقه بزنند، از جمله در سالگرد مرگ مهسا امینی که موفق نشدند. در همین زمینه می‌توان به قتل الهه حسین‌نژاد هم اشاره کرد که در آن، پهلوی و رسانه‌های وابسته اش با بهره‌برداری از قتل الهه حسین‌نژاد، فضای مجازی را با محتوای احساسی پر کرده بودند تا با ایجاد فشار روانی، ناآرامی‌ها در ایران را تشدید کنند.

تلاش برای همراه‌سازی ارتش: هرچند ارتش جمهوری اسلامی یک ارتش ارزشی و ولایتمدار است و تاکنون هیچ نشانه‌ای از همراهی ارتشیان با سلطنت‌طلبان وجود ندارد، آنها در تلاش هستند با انجام اقداماتی، شبیه آنچه در متروی تهران انجام شد که دو نفر با پوشیدن لباس ارتش و نمایش پرچم سلطنت‌طلبان (منقوش به شیر و خورشید) تلاش کردند به‌زعم خود پیام همبستگی ارتش با سلطنت‌طلبان را اعلام کنند، وانمود کنند که در بدنه ارتش جمهوری اسلامی نفوذ کرده و موفق به یارگیری شده‌اند.

فعال‌سازی هسته‌های تروریستی و عملیات مخفی در داخل ایران: اوایل آبان ماه امسال بود که رضا پهلوی با حضور در نشستی در تورنتو کانادا گفت که اکنون زمان تشکیل و گسترش گروه‌های کوچک مبارزه و آماده‌شدن برای نبرد آخر است. بلافاصله پس از این اظهارات، اکانت‌های وابسته به این جریان به‌صورت هماهنگ از ضرورت تشکیل تیم‌های شناسایی و ترور و هسته‌های مسلح و ارائه نکات آموزشی مرتبط با این اقدامات سخن می‌گویند؛ خطی که به‌وضوح نشان از برنامه پهلوی برای ورود به فاز مسلحانه و اقدامات تروریستی داشت و در اغتشاشات اخیر وارد فاز عملیات میدانی شد.

تقویت اتحاد با صهیونیست‌ها: پس از آشوب‌های سال ۱۴۰۱، روابط رضا پهلوی با مقامات رژیم صهیونیستی، از جمله دیدار با بنیامین نتانیاهو در سال ۱۴۰۴، به حمایت آشکار او از حملات تجاوزکارانه اسرائیل به ایران و کشتار غیرنظامیان منجر شد. در حالی که تصاویر دلخراش کودکان شهید زیر آوار منتشر می‌شد، یاسمین پهلوی، همسر رضا، با استفاده از هشتگ «اسرائیل بزن» در فضای مجازی از این اقدامات پشتیبانی کرد. رضا پهلوی نیز در شبکه‌های اجتماعی، ایران را مقصر اصلی این درگیری‌ها معرفی کرد و با اظهاراتی ضدایرانی، خود را همسو با اسرائیل نشان داد: «ما در این نبرد شریک هستیم و به پیروزی خواهیم رسید.»

در گفت وگویی با بی بی سی، پهلوی حمایت خود از اسرائیل را این‌گونه توجیه کرد که هر اقدامی علیه نظام ایران، گامی مثبت است! خانواده پهلوی همچنین پس از کشته شدن دو صهیونیست در واشینگتن، همدردی خود را با اسرائیل ابراز کردند. این همبستگی فراتر از اظهارات رسانه‌ای بوده و بر اساس گزارش‌های منتشر شده، دو تن از مشاوران نزدیک پهلوی، سعید قاسمی‌نژاد و بهنام طالب‌لو، در تدوین برنامه‌های حمله به نقاط مختلف ایران مشارکت داشته‌اند؛ مشارکت‌هایی که در اغتشاشات اخیر به اوج رسید.

به‌عنوان سخن پایانی باید گفت که پروژه سلطنت‌طلبان در ایران هیچ‌گاه یک پروژه مستقل نبوده است؛ زیرا به لحاظ تاریخی، اساساً زایش سلطنت‌طلبان در ایران در وابستگی به قدرت‌های خارجی بوده و علاوه بر این، سلطنت‌طلبان فاقد پایگاه اجتماعی هستند. بر این اساس، آنها در تداوم نقش‌های گذشته خود حاضرند تا به هر قیمتی که شده، ولو با نابودی ایران و خلع سلاح آن، در راستای نوکری بیگانه قدم برداشته تا شاید خود به نان و نوایی برسند. به عبارت دقیق‌تر، مسئله اصلی برای سلطنت‌طلبان نه ایران و عظمت آن یا حل مشکلات مردم می‌باشد، بلکه قدرت و منفعت یا التذاذ شخصی است و در این مسیر حاضر به فدا کردن همه چیز مملکت هم می‌باشند. اظهارنظر رضا پهلوی در فردای پس از آتش‌بس مبنی بر پذیرش خلع سلاح موشکی ایران در صورت به دست گرفتن قدرت و پذیرش نقش‌های گوناگون از سوی وی و اقلیت طرفدارانش به نفع صهیونیست‌ها گویای نوع نگاه آنها به حکومت و جامعه ایران است.

یاد

«شکاف نسلی» یا «جامعۀ توده‌وار»؟

میثم مهدیار

تصاویر و داده‌های موجود نشان می‌دهد در شب‌های ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۴ در خیابان‌های شهر‌های مختلف کشور فاجعه‌ای بزرگ و بی‌سابقه رخ داده است. نیرو‌هایی امنیتی که در حمله با سلاح‌های گرم و سرد فردی یا جمعی مهاجمانی که بخشی از آنان، نوجوانان ۱۵ تا ۲۰ ساله‌اند به شهادت رسیده‌اند، اما مهاجمان به قتل اکتفا نکرده و در حرکاتی دسته‌جمعی از اسیدپاشی به صورت مقتولان گرفته تا لینچ کردن و مثله کردن پیکر‌ها و سوزاندن آن‌ها پیش رفته‌اند. نکته اصلی اینجاست که این الگو صرفاً در یک یا دو شهر خاص اتفاق نیفتاده، بلکه در اکثر شهر‌ها به نحو مشابهی تکرار شده ‌است. اما این خشونت‌های عریان هولناک و غیرقابل‌باور را چگونه می‌توان تبیین کرد؟ 
«فرم خشونت‌بار» بی‌سابقه اعتراضات و آشوب‌های دی‌ماه ۱۴۰۴ اگرچه حتماً توسط مداخلات رسانه‌ای و امنیتی بیگانه هدایت شده، اما نباید فراموش کرد که این هدایت‌گری جز بر بستر پتانسیل‌های اجتماعی و زمینه‌های میدانی ممکن نمی‌بود. در واقع می‌توان گفت عوامل بیرونی (از تحریم اقتصادی تا تأمین نظامی و تحریک رسانه‌ای) اگرچه در بروز این مسئله نقش اساسی دارد، اما با ضرب شدن در عوامل داخلی و میدانی، وزن آن‌ها را چندبرابر کرده است. از این رو در کنار عوامل و بردار‌های امنیتی، اقتصادی، فرهنگی و رسانه‌ای خارجی و بیرونی در شکل‌دهی این کنش‌های خشونت بار باید به زمینه‌ها و بستر‌های داخلی این اعتراضات نیز توجه کرد. البته اینجا بنا نداریم مانند بسیاری از جامعه‌شناسان دانشگاهی جریان اصلی در کشور به شکل سیاست‌زده‌ای صرفاً سویه‌های سیاسی-حاکمیتی ماجرا را برجسته کنیم، بلکه تلاش می‌کنیم از قضا سویه‌های اجتماعی ماجرا را در بافت اقتصادی، فرهنگی و سیاسی توضیح دهیم. 
ممکن است برخی این خشونت‌های بدوی را صرفاً واکنشی به خشونت نیرو‌های انتظامی و امنیتی در شب‌های ۱۸ و ۱۹ دی ماه عنوان ‌کنند، اما اگر تکرارشوندگی الگوی حمله، آتش زدن، تخریب و قتل‌ها را مدنظر قرار داده و در نظر بگیریم بسیاری از شهدای امنیت در شب ۱۸ دی ماه بدون سلاح در مقابل اعتراضات صف‌آرایی کرده و به نوعی از این حمله‌ها غافلگیر شده بودند، چنین تبیینی کفایت لازم برای توضیح ماجرا را نخواهد داشت. 
اگرچه اعتراضات اقتصادی از یک هفته پیش از این شب‌ها در خیابان‌های تهران تا حد زیادی به طور مسالمت‌آمیزی پیگیری می‌شد، اما با فراخوان ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه یکباره صحنه اعتراض در تهران و بسیاری از شهر‌ها به جنگ شهری تغییر جهت داد. حتی در برخی از شهر‌های استان ایلام که در یک هفته منتهی به این شب‌ها صحنه اعتراضات مسالمت‌آمیز و بعضاً مسلحانه و حمله به مراکز دولتی و کسب‌وکار‌های خصوصی بود نیز چنین صحنه‌های سبوعانه‌ای دیده نشد. در این شکل جدید، معترضانی که به قصد تصرف و تخریب اماکن دولتی همچون پاسگاه‌ها و کلانتری‌های محلی، استانداری‌ها و فرمانداری‌ها و مراکز استانی صداوسیما بسیج شده ‌بودند، بسیاری از اماکن مذهبی و فرهنگی از امامزاده‌ها تا مساجد، دانشگاه‌ها، مراکز فرهنگی، بانک‌ها و کسب‌وکار‌های خصوصی را به آتش کشیدند و مدافعان امنیتی این مراکز را به شنیع‌ترین وجوه ممکن مورد ضرب و شتم قرارداده یا به قتل می‌رساندند. اما برای تبیین و توضیح اجتماعی این فاجعه دو دسته از تبیین‌ها را می‌توان برشمرد. دسته اول تبیین‌هایی که از مفهوم «گسست نسلی» برای توضیح ماجرا بهره می‌گیرند و البته در دو سه دهه اخیر در کشور ما بسیار پربسامد بوده‌اند و دسته دوم تبیین‌هایی که از مفهوم «توده‌وارگی» برای توضیح شرایط پیش‌آمده بهره می‌گیرند. 

1-چهارچوب گسست نسلی
 «شکاف نسلی» و «گسست نسلی» یکی از پربسامدترین تحلیل‌ها و تبیین‌های جامعه‌شناختی با فحوای مشروعیت‌بخشی به این شکاف و گسست، نزدیک به سه دهه است که توسط جامعه‌شناسان دانشگاهی جریان اصلی تبلیغ و ترویج می‌شود و علاوه بر تأثیرگذاری بر فرهنگ عمومی و خانوادگی، بسیاری از سیاست‌های فرهنگی در دهه‌های اخیر را نیز تحت‌تأثیر خود قرار داده است. چهارچوب شکاف نسلی عمدتاً برآمده از رویکرد‌های لیبرال اروپامدارانه در حوزه علوم اجتماعی است که در آن علاوه بر تبیین مسئله تفاوت‌های نسلی، دلالت‌های صریح و ضمنی ایجابی و سیاستی نیز در خود دارد. 

از این نظر خشونت‌ورزی‌های رخ داده توسط نوجوانان و جوانان به طور خاص رفتاری طبیعی در واکنش به «مقاومت غیرعقلانی» نسل‌های بالاتر و نظام مستقر ساخته‌و‌پرداخته آن‌ها در برابر «تغییرات معقول و گریزناپذیر نظام جهانی» در حوزه‌های تکنولوژیک، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی است. این مقاومت باعث شکل‌گیری شکاف و انقطاع نسلی میان نسل‌های اخیر و نسل‌های قبل‌تر شده که دیگر همدیگر را درک نمی‌کنند و وضعیتی آفریده که در شکل بحرانی در فرم خشونت‌ورزی نسلی، خود را بروز می‌دهد. از منظر چهارچوب گسست و انقطاع نسلی راه‌حل این بحران نیز درنهایت تن دادن نظام سیاسی و اجتماعی و فرهنگی مستقر (ساخته شده به دست نسل‌های پیشین) به هضم و قبول تام دستاورد‌های نوشونده تکنولوژیک، فرهنگی و اقتصادی و سیاسی عقلانیت عام و جهانی غربی است که نسل‌های اخیرتر با آن همسازترند. از این منظر «درک کردن نوجوانان» مهم‌ترین راهبرد این چهارچوب مفهومی در برخورد با تبعات منفی این شکاف نسلی است. گزاره‌ای که در فحوای خود مشروعیت‌بخشی و انفعال در برابر این شکاف و عوامل آن را تجویز می‌کند به‌نحوی‌که برخی اوقات حتی به تقدس‌بخشی به رفتار‌های ضداجتماعی و خارج از عرف نسل‌های اخیرتر ختم می‌شود. از این نظر چنین رفتار‌هایی معلول و واکنشی است به عواملی چون «نادیده گرفتن تمنیات و آمال این نسل توسط نسل‌های بالاتر و نظام رسمی» و «بستن فضای تنفسی اجتماعی و فرهنگی مورد نیاز این نسل.» راهبرد مضمر در چنین چهارچوبی نیز رأی به تغییرات ساختاری و به عبارت بهتر هدم و هضم ساختار‌های فرهنگی، اجتماعی و رهاسازی بیشتر عرصه عمومی اجتماعی، فرهنگی و در ادامه اقتصادی و سیاسی به منظور رفع موانع اطفای تمنیات و غرائز نسل‌های اخیرتر می‌دهد. 
با این همه اگرچه در دهه‌های گذشته با پیگیری سیاست‌های لیبرال و بازاری از جمله مسئولیت‌زدایی از دولت و خصوصی‌سازی عرصه آموزش و فرهنگ تا حد زیادی چنین راه‌حل‌هایی پیگیری شده‌اند، اما گویا این سیاست‌ها به هدف ننشسته و یا خود از عوامل تشدید چنین خشونت‌ورزی‌هایی عریانی بوده است. 

2- چهارچوب «خشونت توده‌وار»
در مقابل رویکرد‌های لیبرال، رویکرد‌های محافظه‌کار چنین خشونت‌هایی را محصول «توده‌وار شدن» امر اجتماعی می‌دانند. در واقع گفته می‌شود فرم یک جنبش یا انقلاب سیاسی اجتماعی نسبت وثیقی با خاستگاه و حتی آینده آن دارد. به عنوان مثال انقلاب فرانسه برآمده از توده‌های آزادشده و ر‌هاشده از انزوال فئودالیسم اروپایی، خشونت انقلابی بسیار بالایی را تجربه کرد و هزاران نفر در روند وقوع و به سرانجام رسیدن آن قربانی شدند. در مقابل، انقلابی چون انقلاب اسلامی۵۷ به علت برآمدن از تاریخ و فرهنگ ایران و استوار شدن بر دوش نهاد‌ها و شبکه‌ای از جماعت‌واره فرهنگی و اجتماعی بومی (همچون محله، مسجد، هیئت، کانون قرآن و...) یکی از صلح‌آمیزترین انقلاب‌های مدرن بود که خشونت انقلابی آن در حداقل بروز کرد. در واقع در انقلاب اسلامی آنچه کمر رژیم پهلوی را شکست، مبارزه مسلحانه و میلیشیایی گروه‌های مبارز نبود، بلکه حضور میلیونی مردم در راهپیمایی‌هایی بود که به بهانه‌های مذهبی همچون تاسوعا و عاشورای حسینی، نماز عید فطر و سالروز چهلم شهدای شهر‌های مختلف برگزار شدند. حتی برخی گروه‌های میلیشیایی فعال در انقلاب اسلامی، بار‌ها تلاش کرده بودند از رهبری کاریزمای انقلاب تأییدیه‌ای برای مبارزات مسلحانه‌شان بگیرند اما موفق نشدند. (ر. ک. به: کتاب خاطرات احمد احمد)
کسانی چون هانا آرنت، ارتگایی‌گاست و زیمل در قرن بیستم تبیین‌های انتقادی قابل‌توجهی درباره «خشونت‌ورزی»‌های اجتماعی در قرن بیستم ارائه دادند. قرنی که قرار بود میوه عصر پیشرفت علوم و روشنگری و عقلانیت مدرن در صلح و صفا و آرامش چیده شود ولی به خونبارترین قرن تاریخ جهان تبدیل شد. عمده این تبیین‌ها خشونت‌ورزی اجتماعی را محصول «بیگانگی» انسان از خود، اجتماع و محیط اقتصادی، کالبدی و شهری پیرامونی‌اش می‌دانند. جرج زیمل «بیگانگی» انسان مدرن را ناشی از «اتمیزه شدن» زندگی کلان‌شهری به‌واسطه رشد شتاب و سرعت در زندگی کلان‌شهری می‌داند. از نظر او این اتمیزه شدن نهایتاً به «دلزدگی» و «کناره‌گیری» انسان کلان‌شهری از هم‌نوعانش منجر می‌شودف اما ارتگایی‌گاست که از مفهوم «جامعه توده‌وار» برای تبیین خصلت جوامع صنعتی مدرن استفاده می‌کند، بین این بیگانگی و وقوع خشونت در جوامع مدرن نسبت مستقیمی برقرار می‌کند. به زعم او «جامعه توده‌وار» از تبعات صنعتی شدن زندگی مدرن است: تسهیل در دسترسی‌های عمومی به امکانات و رفاهیات، تمرکز جمعیت‌های انسانی در مراکز سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و هم‌زمان «تضعیف پیوند‌ها و سلسه مراتب اجتماعی» قبلی، نوعی تسطیح فضای اجتماعی را رقم می‌زند که از لحاظ روان‌شناسی اجتماعی زمینه‌ساز بیگانگی انسان‌ها نسبت به جامعه و بروز خشونت‌های اجتماعی است. این عصر فراوانی مسطح باعث تولید سوژه‌های «لوس» و «از خود راضی» مدرن می‌شود که به علت بی‌تاریخی، تمنایی برای بهتر شدن ندارند و به «معمولی بودن» رضایت دارند و آن را طبیعی می‌پندارند. گاست، جماعت توده را این‌چنین تفسیر می‌کند: «زباله‌های میدان عمومی قضاوت قبل از تحقیق، تکه‌پاره‌های افکار دیگران، کلمات توخالی‌ای که بر حسب اتفاق در مغز وی جمع شده‌اند، او همه آن‌ها را مقدس اعلام می‌دارد.» از نظر گاست این جماعت توده فقط به دنبال حق است بدون اینکه به تکلیف خود بیاندیشد و فقط تخریب می‌کند، چون درکی واقعی و تاریخی از تمدن ندارد و تصور می‌کند تمدن بدون زحمت به دست آمده و آنچه امروز می‌بینیم صرفاً هبه شده است. 
«هانا آرنت» نیز در نقدی که با مفهوم «ابتذال شر» بسط می‌دهد عادی‌شدن خشونت را با جنبش‌های فاشیستی مرتبط می‌داند و فاشیسم را خصلت جوامع اتمیزه‌شده می‌داند. به زعم او سوژه‌های این جوامع اتمیزه‌شده مستعد آنند که استقلال فکری و شخصیتی خود را در پای هضم‌شدن در یک «پیشوا» قربانی کنند. به عبارت دیگر جزیره‌های سرگردانی و «معلق روی تخته‌پاره‌ای در اقیانوس» (این تعبیر از ارتگایی‌گاست است) همان سوژه‌های جامعه اتمیزه‌شده‌ای است که پیوند‌های اجتماعی و فرهنگی و تاریخی میان آن‌ها و میان آن‌ها با کالبد محیطی، جامعه، تاریخ و بوم تضعیف شده یا از بین رفته است و دچار از خودبیگانگی و از محیط بیگانگی شده‌اند و از همین رو مستعد جذب توسط یک آهن‌ربا و هضم در آن هستند: یک پیشوا. آرنت این وضعیت را خصلت جماعت‌واره‌ها و جوامع فاشیستی می‌داند. 
در یادداشت‌های بعدی به ارزیابی این چهارچوب‌ها و کاربست‌های آن‌ها برای توضیح شرایط پیش‌آمده در خشونت‌های دی‌ماه 1۴۰۴ خواهیم پرداخت.

یاد

شروط اجرای یک تصمیم درست

حسین امامی‌راد 

سرانجام پس از سال‌ها کش‌وقوس، دولت تصمیم گرفت ارز ترجیحی کالاهای اساسی -به‌جز گندم و دارو- را به‌صورت «ناگهانی» حذف کند؛ تصمیمی که سال‌ها از سوی کارشناسان اقتصادی توصیه و همواره بر ضرورت عبور از سیاست ارز چندنرخی و حرکت به سمت نظام ارزی شفاف و تک‌نرخی تأکید می‌شد؛ سیاستی که امروز در بیش از ۹۰ درصد کشورهای جهان اجرا می‌شود.
حذف ارز ترجیحی ۲۸۵۰۰ تومانی، بدون تردید یکی از جسورانه‌ترین و در عین حال پرچالش‌ترین تصمیمات اقتصادی دهه اخیر بود. از منظر نظری و علم اقتصاد، این تصمیم هرچند دیرهنگام، اما درست و اجتناب‌ناپذیر بود. با این حال، اصلاحات اقتصادی صرفاً به «درستی تصمیم» محدود نمی‌شوند؛ بلکه زمان‌بندی و شیوه اجرا نقشی تعیین‌کننده در موفقیت یا شکست آن‌ها دارند.
هدف اعلامی این سیاست از سوی دولت، «کاهش نااطمینانی، ثبات دوره‌ای قیمت‌ها، بهبود برنامه‌ریزی تولید و انتقال منافع به مصرف‌کننده نهایی» عنوان شد و سیاست‌گذاران تأکید کردند که ارز ترجیحی حذف نمی‌شود، بلکه منافع آن مستقیماً به مردم منتقل خواهد شد.
اکنون پرسش اصلی این است که آیا این سیاست واقعاً به بهبود معیشت مردم منجر شده یا در عمل، شوک قیمتی ناشی از حذف ارز ترجیحی، سفره خانوارها را کوچک‌تر کرده است؟
واقعیت آن است که طی سال‌های گذشته، نظام چندنرخی ارز و تخصیص یارانه به ابتدای زنجیره واردات، به ماشین تولید رانت و فساد بدل شده بود. یارانه‌ها به‌ندرت به مقصد نهایی یعنی «سفره مردم» می‌رسید و اختلاف نرخ‌ها، سودهای کلان و بی‌زحمت را نصیب گروه‌های خاص می‌کرد. از این منظر، حذف ارز ترجیحی می‌تواند گامی مهم در جهت شفاف‌سازی و مهار رانت باشد. اما تجربه نشان می‌دهد که درست بودن یک تصمیم، تضمین‌کننده موفقیت آن نیست. در این مورد نیز، خطای اصلی نه در «چرایی» حذف ارز ترجیحی، بلکه در «چگونگی» اجرای آن رخ داد. علم اقتصاد و تجارب جهانی (از مصر تا برزیل) به‌روشنی نشان می‌دهد که موفقیت اصلاحات ساختاری عمیق، به سه اصل اساسی وابسته است: تدریجی بودن اصلاحات، همراهی آن با بسته‌های حمایتی قوی و هدفمند و مدیریت دقیق انتظارات تورمی.
در این بین در واکنش به شوک قیمتی، کالابرگ «یک‌میلیون تومانی» به‌عنوان ابزار جبرانی معرفی شد؛ اما این سیاست با دو اشکال بنیادین مواجه است. نخست، ناکافی بودن: محاسبات ساده نشان می‌دهد این مبلغ توان جبران افزایش شدید قیمت‌ها را ندارد، چه رسد به پوشش سایر هزینه‌های زندگی. دوم، عدم هدفمندی و فقدان عدالت اقتصادی: پرداخت یکسان یارانه به تمام دهک‌ها، به معنای توزیع غیرکارای منابع محدود دولت است. این تصمیم عملاً یارانه را به دهک‌های پردرآمدی نیز اختصاص می‌دهد که نیازی به آن ندارند؛ در حالی که تمرکز این منابع بر دهک‌های اول تا سوم می‌توانست به‌طور واقعی معیشت اقشار آسیب‌پذیر را بهبود بخشد.
با این حال، راهکارهای علمی و عملی برای جلوگیری از گسترش فشارهای تورمی و بازتوزیع رانت مشخص هستند:
 نخست، هدفمندسازی واقعی حمایت‌ها، با تمرکز بر دهک‌های پایین و خانوارهای آسیب‌پذیر، باید فوراً اجرا شود.
دوم، تزریق خطوط اعتباری ارزان و کوتاه‌مدت به تولیدکنندگان نهایی، به ویژه مرغداری‌ها و صنایع غذایی، می‌تواند فشار تأمین سرمایه در گردش را کاهش دهد و انگیزه واسطه‌گری مالی را از بین ببرد.
سوم، همکاری مؤثر تمامی دستگاه‌ها، به‌ویژه دستگاه‌های قضایی، برای نظارت بر اجرای این تصمیم و کنترل بازار و قیمت‌ها از اهمیت مضاعفی برخوردار است.
در همین راستا، شفاف‌سازی و الزام بازگشت ارز صادراتی، همراه با سازوکارهای نظارتی قوی، مسیر رانت‌های ارزی را می‌بندد و به تثبیت نرخ ارز و مهار تورم کمک می‌کند و در میان‌مدت نیز، اصلاح سامانه‌های توزیع و عرضه توافقی، فازبندی تدریجی آزادسازی ارز و کنترل انضباط پولی و مالی، پایه ثبات اقتصادی و جلوگیری از جهش‌های تورمی را فراهم می‌کند.

یاد

«وطن امروز» گزارش می‌دهد؛ امپریالیسم ترامپی تاوان همدستی اروپا با آمریکا در نظم ناعادلانه است

اروپاخواری فرعون

امیرعباس نوری

ماجرای گرینلند و طمع ترامپ برای اشغال این سرزمین باعث شده هم ماهیت امپریالیستی آمریکا واضح‌تر از قبل در معرض دید جهانیان قرار داده شود و هم این طمع، زمینه‌ساز شکاف و انشقاق جبهه استعماری غرب شده است.
اظهارات مهم‌ و بی‌سابقه نخست‌وزیر کانادا در اجلاس داووس به وضوح این ۲ گزاره را روشن کرد. مارک کارنی در اجلاس داووس صراحتا اعتراف کرد نظم فعلی جهان، یک نظم ناعادلانه است که بر خلاف ادعای قانون‌مندی و ساختارمندی، صرفا سازوکاری است که تاکنون اهداف و منافع آمریکا و کشورهای غربی را تامین کرده است. کارنی اعتراف کرد نوع و نحوه خوانش و استفاده از قوانین این نظم آمریکایی، وابسته به منافع آمریکاست و نحوه استفاده از قوانین بین‌المللی به این بستگی دارد که کشور هدف کیست و آمریکا چه اهداف و منافعی علیه آن کشور دارد. به عبارتی نخست‌وزیر کانادا اعتراف کرد کاخ سفید ذره‌ای به ماهیت قوانین بین‌المللی اهمیت نمی‌دهد و بر اساس منافع خود، از این قوانین استفاده می‌کند.‌ کارنی سپس اعتراف کرد کانادا و کشورهای غربی اگرچه از این واقعیت مطلع بوده‌اند اما به خاطر اینکه این نظم ناعادلانه منافع آنها را تامین می‌کرد، از آن تبعیت و حمایت می‌کردند.
در واقع کارنی اذعان کرد کانادا و کشورهای غربی با اینکه می‌دانستند اقدامات آمریکا خلاف قانون است و در راستای منافع خود، از ساختارها، سازمان‌ها و قوانین و مقررات بین‌المللی سوءاستفاده می‌کند اما چون این نظم ناعادلانه منافع کشورهای غربی را تامین می‌کرد، لذا کانادا و سایر کشورهای غربی، نه تنها چشم بر بی‌عدالتی‌های نظم آمریکایی بستند، بلکه به خاطر منافع خود، از آن حمایت نیز می‌کردند.
این اعترافات اما به این دلیل از سوی نخست‌وزیر کانادا مطرح شده است که اکنون کشورش به یکی از طعمه‌ها و طمع‌های سلطه‌گری و دست‌اندازی آمریکا تبدیل شده است. ترامپ طی یک سال گذشته بارها تصریح کرد باید کانادا ضمیمه خاک ایالات متحده شود. ترامپ با طرح این ادعا به دنبال گرفتن امتیازات یا سلب بعضی اختیارات قانونی کانادا نسبت به تمامیت ارضی این کشور است. رئیس‌جمهور آمریکا در اجلاس داووس اظهاراتی تحقیرآمیز علیه کانادا مطرح کرد و گفت اگر آمریکا نبود، کانادا نمی‌توانست بر خاک خود اعمال حاکمیت کند و در ادامه با اظهاراتی تهدیدآمیز گفت اکنون نیز اگر آمریکا نباشد، کانادا اساسا وجود و بروز و ظهور نخواهد داشت. ترامپ پس از بیان این اظهارات تهدیدآمیز، خطاب به کارنی گفت دفعه بعد که خواست درباره آمریکا اظهارنظر کند، این جملات او را به خاطر داشته باشد. در واقع این اظهارات ترامپ، یک تهدید علنی علیه کانادا و نخست‌وزیر آن کشور بود.
این سطح بی‌سابقه از اختلاف و انشقاق میان آمریکا و سران کشورهای غربی، در ماجرای طرح آمریکا برای اشغال و تصاحب گرینلند نیز بروز کرده است. ترامپ در اجلاس داووس، اظهاراتی بی‌سابقه علیه اروپا مطرح کرد و گفت اگر آمریکا در جنگ دوم جهانی دخالت نمی‌کرد، اکنون کل اروپا به زبان آلمانی یا ژاپنی صحبت می‌کرد. این اظهارنظر ترامپ، بی‌سابقه‌ترین موضع یک رئیس‌جمهور آمریکا پس از جنگ دوم جهانی علیه قاره اروپاست. اظهار نظری که به وضوح نشان‌دهنده سطح و عمق اختلاف میان ۲ سوی آتلانتیک است. ترامپ در دوره دوم ریاست‌ جمهوری خود، اختلافات بنیادین آمریکا با متحدان اروپایی‌اش را آشکار کرد. سیاست‌های آمریکا در قبال اروپا نشان می‌دهد واشنگتن اکنون کمر به تضعیف و تحقیر بی‌سابقه اروپا بسته است. هم در ماجرای اوکراین و هم در ماجرای گرینلند، ترامپ تلاش می‌کند از یک سو جغرافیای اروپا را کوچک‌تر کند و از سوی دیگر به دنبال تضعیف کشورهای اروپاست. به عبارتی، اکنون ترامپ کیک اروپا را روی میز گذاشته است و یک سوی میز خود نشسته و در سوی مقابل، ولادیمیر پوتین‌ قرار گرفته است. بر اساس سیاست‌های ترامپ، حدود یک‌چهارم اوکراین باید به روسیه برسد و همین‌طور سرزمین وسیع گرینلند‌‌ نیز به خاک آمریکا ضمیمه شود. این تفسیر مختصر و دقیق سیاست‌های ترامپ در قبال اروپاست. بررسی سیاست‌های اقتصادی آمریکای ترامپ در قبال اروپا نیز نشان می‌دهد ترامپ اصطلاحا به دنبال سرکیسه کردن اروپاست. او از یک سو بودجه کمک‌های چندمیلیارد دلاری آمریکا به ناتو را قطع و اروپا را مجبور کرده خود، بودجه و هزینه‌های ناتو را تقبل کند و از سوی دیگر، با قطع صادرات گاز روسیه به اروپا در حال فروش گاز به کشورهای اروپایی، با قیمت بسیار بیشتری نسبت به قیمت گاز روسیه است. ترامپ همچنین بر اساس سیاست‌های تعرفه‌ای خود، بعضا تعرفه‌های سنگین به کشورهای اروپایی بسته است و با این کار، ضمن تضعیف اقتصاد این کشورها در حال کسب درآمد از اروپاست.
بر همین اساس اکنون بسیاری از کارشناسان معتقدند سیاست‌های ترامپ در دوره دوم ریاست‌جمهوری‌اش، بیش از سایرین، اروپا را متحمل خسارات اقتصادی و امنیتی کرده است؛ سیاستی که باعث حیرت و در عین حال عصبانیت مقامات اروپا شده است. اخیرا ترامپ در اقدامی تحقیرآمیز، پیام‌های امانوئل مکرون به خود را منتشر کرد. رئیس‌جمهور فرانسه در این پیام‌ها ضمن ابراز تعجب از برنامه ترامپ برای تصاحب گرینلند، به وی پیشنهاد داده بود آمریکا روی کمک اروپا برای انجام «کارهای بزرگ» علیه ایران و همین‌طور در قبال سوریه حساب کند. پیام‌های مکرون در عین حال که استیصال اروپا را در برابر آمریکا نشان داد، خوی استعماری اروپایی‌ها علیه کشورهای غرب آسیا بویژه ایران را نیز آشکار کرد. با این حال ترامپ با انتشار این پیام‌های مکرون نشان داد یک نگاه تحقیرآمیز نسبت به او دارد. ترامپ پس از انتشار پیام‌های مکرون، طرحی از خودش،‌ ونس و روبیو را در شبکه‌های اجتماعی منتشر کرد که در حال قرار‌ دادن پرچم آمریکا در گرینلند هستند. به عبارتی ترامپ با این اقدام، هم مکرون‌ و اروپایی‌ها را تحقیر کرد و هم نشان داد عزمش‌ را برای اشغال و تصاحب گرینلند جزم کرده و به هیچ‌وجه از این تصمیم عقب‌نشینی نخواهد کرد؛ موضوعی که رفتار ترامپ هم در اجلاس داووس و هم پس از پایان این اجلاس موید آن است. ترامپ هنگام بازگشت از اجلاس داووس مدعی شد با اروپایی‌ها بر سر یک چارچوب همکاری درباره گرینلند به توافق رسیده است. ترامپ و رسانه‌های آمریکا مدعی شدند اروپایی‌ها پذیرفته‌اند آمریکا در گام نخست، پایگاه‌های متعدد نظامی در گرینلند ایجاد کند. همچنین آمریکا می‌تواند در گرینلند اقدام به اکتشاف و جمع‌آوری اطلاعات کند. ضمن اینکه آمریکا پروژه گنبد طلایی خود را نیز در گرینلند پیگیری می‌کند. ترامپ و رسانه‌های آمریکا مدعی شدند اروپایی‌ها پذیرفته‌اند حکومت گرینلند، همچنین دانمارک حق واکنش و حتی اظهارنظری درباره این اقدامات آمریکا ندارند و این اختیارات را به آمریکا بدهند که با سلب حاکمیت گرینلند، این اقدامات را انجام دهد. این رسانه‌ها مدعی شدند این توافق میان ترامپ و دبیرکل ناتو انجام شده است. این در حالی است که هم ناتو و هم دانمارک این ادعای ترامپ و رسانه‌های آمریکایی را رد و تصریح کردند هیچ توافقی با ترامپ انجام نداده‌اند.‌ این ماجرا نشان می‌دهد ترامپ در حال اعمال زور به اروپاست که مطالبات او درباره گرینلند را بپذیرد. به عبارتی، ترامپ با طرح این ادعاها به دنبال جا انداختن طرح خود درباره گرینلند است؛ طرحی که بر اساس آن، آمریکا ضمن تاسیس پایگاه‌های نظامی متعدد در گرینلند، همچنین انجام پروژه‌های اکتشاف در این سرزمین، هم از خاک آن برای پیگیری اهداف نظامی خود استفاده می‌کند و هم اقدام به غارت منابع طبیعی آنجا می‌کند. نکته مهم آن است که طبق ادعاهای ترامپ و رسانه‌های آمریکایی، آمریکا این اقدامات را بدون هماهنگی با حکومت گرینلند و دانمارک انجام می‌دهد و حق حاکمیت آنها بر گرینلند را نادیده می‌گیرد. در واقع این فرمت از طرح آمریکا گویای بازگشت به دوران استعمار کهنه است؛ زمانی که کشورهای قدرتمند، از طریق زور و اعمال قدرت، اقدام به غارت دیگر کشور‌‌ها می‌کردند.‌
ترامپ اکنون با بی‌اعتنایی محض نسبت به همه قوانین و ساختارهای نظم آمریکایی پس از جنگ دوم جهانی، نشان می‌دهد آمریکا وارد دورانی جدید از منش و مشی امپریالیستی خود شده است؛ واقعیتی که مجله آلمانی اشپیگل آن را «امپریالیسم ترامپی» تعبیر کرده است. ترامپ در همین یک سال نخست دوره دوم ریاست‌جمهوری‌اش، چه صراحتا و چه به تلویح، این پیام را به همه دنیا مخابره کرده که آمریکا وارد یک دوران جدید شده است.‌ آمریکا بر اساس نظم و نظامی که پس از جنگ دوم جهانی، بویژه پس از فروپاشی شوروی سابق ایجاد کرد، توانست هم از نظر اقتصادی و هم نظامی، به ابرقدرت دنیا تبدیل شود؛ نظم و نظامی که در ظاهر مبتنی بر حقوق بشر و قوانین و مقررات بین‌المللی بنا نهاده شده بود و آمریکا خود را حافظ و ناظم این نظم می‌دانست. با این حال حالا سران واشنگتن به این نتیجه رسیده‌اند منافع آنها در خروج از این نظم و بی‌اعتنایی به قواعد و قوانین آن است.
زمانی که ترامپ برای دومین‌بار به عنوان رئیس‌جمهور آمریکا انتخاب شد، یک میهمانی بزرگ ترتیب داد و در آن میهمانی همه ثروتمندان و الیگارش‌های آمریکا را جمع کرد. تصویر مولتی‌میلیاردرهای آمریکایی در کنار ترامپ، زنگ خطر را برای همه دنیا به صدا درآورد. حالا پولدارها بر کاخ سفید حاکم شده‌اند. ترکیب پول و قدرت و‌ سلاح و اطلاعات باعث شد همان زمان برخی صاحبنظران‌ و نظریه‌پردازان پیش‌بینی کنند دموکراسی به پایان راه خود رسیده و الیگارش‌ها از طریق قدرت و نفوذ آمریکا به دنبال اعمال و تثبیت نظام و قواعد جدیدی بر دنیا هستند.
آنچه ترامپ در یک سال اخیر انجام داد، دقیقا مبتنی بر همان پیش‌بینی‌ها بود. او با طمع تصاحب نخستین و بزرگ‌ترین منابع نفتی دنیا به ونزوئلا لشکرکشی کرد، به گرینلند به خاطر منابع فلزات خاص و گرانبهایش طمع کرده و در آرزوی تسلط بر ایران است تا بزرگ‌ترین منابع نفتی و گازی جهان را نیز در اختیار بگیرد. 
در آمریکا ترامپ در همان ماه‌های حضور دوباره در کاخ سفید، محدودیت‌های مربوط به تجارت رمز‌ ارز را لغو کرد. او و پسرانش قبل از پیروزی در انتخابات، یک شرکت بزرگ رمز‌ ارز تاسیس کردند و حالا بزرگ‌ترین قدرت تعیین‌کننده در حوزه تجارت رمز‌ ارز در آمریکا و سراسر دنیا هستند. کمیته حقوقی کنگره آمریکا چندی پیش گزارشی ۵۶ صفحه‌ای منتشر کرد و در آن با اشاره به این سوءاستفاده ترامپ از موقعیت خود، نوشت او و پسرانش فقط در ۶ ماه ۸۰۰ میلیون دلار از حوزه رمز‌ ارز به جیب زده‌اند.
ترامپ و پسران، در کشورهای حاشیه خلیج‌فارس نیز چندین کسب و کار در حوزه‌های مختلف به راه انداخته‌اند که تخمین ‌زده می‌شود ارزش آنها به ۱۰ میلیارد دلار می‌رسد. درباره ونزوئلا ترامپ پس از ربودن مادورو، سران این کشور را تحت فشار قرار داده تا در پارت نخست، ۵۰ میلیون بشکه نفت به او تحویل دهند. ترامپ تصریح کرده درآمد حاصل از فروش این ۵۰ میلیون بشکه نفت در اختیار او قرار می‌گیرد و او است که تشخیص می‌دهد منابع مالی حاصل از فروش این میزان نفت کجا هزینه شود. ترامپ همچنین مالکان بزرگ‌ترین شرکت‌های نفتی آمریکا را در کاخ سفید جمع کرد تا با آنها درباره تجارت جدیدی که در‌ ونزوئلا به راه انداخته، مشورت کند. 
در غزه نیز شرایط همین‌گونه است. ترامپ بر اساس طرح جرد کوشنر، داماد صهیونیست خود، در تلاش است غزه را به یک منطقه تجاری - ‌توریستی تبدیل کند و بر اساس توافقاتی که پشت پرده با نتانیاهو انجام داده، به دنبال آن است امتیازات مربوط به این منطقه تجاری‌-‌توریستی را در اختیار خانواده خود بگیرد. 
کارشناسان پیش‌بینی می‌کنند در‌ صورت تحقق این طرح، ترامپ و خانواده‌اش سالانه ده‌ها میلیارد دلار به جیب خواهند زد.
این جهانی است که ترامپ در حال شکل‌دهی به آن است. او در کنار منافع و مواهبی که این نظم جدید برای خود و خانواده‌اش دارد، به دنبال آن است آمریکا بر مهم‌ترین منابع و ثروت‌های دنیا تسلط پیدا کند. او در این راستا حتی به اروپایی‌ها یعنی نزدیک‌ترین متحدان آمریکا در یک سده اخیر نیز رحم نکرده؛ از یک سو با طرح صلح اوکراین، به دنبال تضعیف اروپا و گسترده‌تر کردن سایه ترس روسیه بر سر قاره سبز است تا از این طریق اروپا را بیشتر از قبل به خود وابسته کند و از سوی دیگر، برای تصاحب گرینلند طمع کرده تا به بهانه تهدید روسیه و چین و استقرار گنبد طلایی آمریکا اقدام به استخراج نفت و منابع طبیعی گرینلند کند؛ شکل عریانی از استعمار و امپریالیسم که حالا صدای اعتراض نزدیک‌ترین متحدان آمریکا را هم بلند‌ کرده است. وضعیت حالا به گونه‌ای است که نخست‌وزیر کانادا در داووس‌‌ فریاد می‌زند یک نفر جلوی ترامپ را بگیرد. این جمله کارنی، درخواست و فریادی از سر استیصال و بیچارگی است. کانادا و همه غرب اکنون در چاهی گرفتار شده‌اند که نزدیک یک سده، خود به حفر آن کمک کرده‌اند. نظام امپریالیستی آمریکا با غارت و چپاول شیک دیگر کشورها بخصوص کشورهای جهان سوم، منافع و مواهبی برای همین کانادا و همه غرب در بر داشته اما حالا نظام امپریالیستی آمریکا جای خود را به امپریالیسم ترامپی داده است که ذره‌ای احترام و حقوق حتی برای نزدیک‌ترین متحدان آمریکا قائل نیست. در امپریالیسم ترامپی، هر جا ثروت و پول باشد، آنجا متعلق به آمریکاست؛ حتی اگر متعلق به دوستان و متحدان آمریکا باشد.
در امپریالیسم ترامپی، جهان بسان کیکی است که ابتدا باید سهم ترامپ و خانواده‌اش و سپس سهم آمریکا از آن برداشته شود. هیچ کس از این قاعده مستثنا نیست؛ حتی اروپا. حالا اروپا در حال تبدیل شدن به بزرگ‌ترین قطعه این کیک جهانی است. استعمارگرانی که ثروت خود را با ریختن خون آفریقایی‌ها و مردم دیگر نقاط جهان و کشیدن شیره جان آنها اندوختند و موقعیت خود را روی جمجمه‌های ملت‌های بی‌گناه بنا کردند، حالا در حال قربانی شدن توسط برادر بزرگ‌تر خود هستند. همان کاری که اروپا قرن‌ها با دیگران کرده بود، حالا ترامپ می‌خواهد بر سر آنها بیاورد. ذات خبیث استعماری اروپایی‌ها حتی در چنین وضعیت خفت‌باری نیز قابل مشاهده است؛ جایی که مکرون‌ با خفت‌ هرچه تمام‌تر به ترامپ پیام‌ می‌دهد: «دوست عزیزم! با گرینلند کاری نداشته باش. بیا درباره ایران کارهای بزرگ کنیم». ذات کثیف استعمار حتی در ته چاه خفت و احتضار هم اینگونه خودش را نشان می‌دهد؛ حالا که خودش طعمه شده، به ترامپ پیشنهاد می‌دهد بیا ایران را طعمه و ثروتش را غارت کنیم؛ همان کار کثیفی که قرن‌هاست استعمار در قبال کشورهای دیگر مرتکب شده است. پیام‌های مکرون، یادآوری همان ضرب‌المثل «دوستان صمیمی،‌ کارهای قدیمی» به ترامپ بود؛ همان کار کثیفی که قرن‌ها از سوی وارثان وایکینگ‌ها و آنگلوساکسون‌ها و دیگر نژادهای خونخوار غربی علیه کشورهای مظلوم جهان اعمال شد تا ثروت‌ ملت‌های مختلف دنیا به برج‌های بلند در نیویورک و پاریس و لندن و... تبدیل شود.
ترامپ اما با تحقیر مکرون، این پیام را منتشر کرد و در داووس به اروپایی‌ها گفت اگر ما آمریکایی‌ها نبودیم؛ شما الان باید آلمانی یا ژاپنی صحبت می‌کردید. باغ اروپا که زمانی با قانون جنگل بنا شده بود، حالا خودش طعمه همان منطق قانون جنگل شده است.
حساب ایران اما از این قاعده جداست. ۴۷ سال است ایران فریاد می‌زند آمریکا پنجه چدنی زیر دستکش مخملین است. ۴۷ سال است ایران فریاد می‌زند نظم و نظام جهانی ناعادلانه است و پذیرش این نظم، یعنی پذیرش تسلیم و غارت ثروت ملت‌ها. آنچه روز چهارشنبه اول بهمن ۱۴۰۴ نخست‌وزیر کانادا در داووس اعتراف کرد را از ۲۲ بهمن ۵۷ تاکنون جمهوری اسلامی ایران فریاد می‌زند و همین منطق، مبنای سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران شد. حالا که ظالمان به جان هم افتاده‌اند؛ حالا که گله گرگ‌ها چشم در چشم هم می‌دوزند تا همدیگر را طعمه کنند، جمهوری اسلامی ایران وجدانش راحت است که هیچ‌گاه بخشی از این نظام ناعادلانه و غیرانسانی نبوده است. جمهوری اسلامی ایران سرش را بالا می‌گیرد که ۴۷ سال است حتی اجازه نداده یک قطره از نفت ملتش به قطره خونی در ر‌گ‌های این منظومه خبیث تبدیل شود.
مکرون خبیث چطور رویش می‌شود به ترامپ، پیشنهاد غارت ایران را بدهد در حالی که اکنون این فرانسه و کل اروپاست که در برابر طمع ترامپ نسبت به گرینلند، دست و پا بسته است و توان هیچ واکنشی ندارد اما ایران، در مقابل تهدید همین ترامپ، دست به ماشه ایستاده و همین هفته پیش او را مستأصل و ناچار کرد با توجیهات و بهانه‌های مضحک، سرافکنده، از تهدید حمله نظامی به ایران عقب‌نشینی کند. 
اکنون آن که قرار است غارت شود. اروپاست، نه ایران. اکنون آن که در برابر طمع ترامپ دست‌بسته و مستأصل و بیچاره است، مکرون‌ و سران اروپا هستند، نه جمهوری اسلامی ایران. جمهوری اسلامی ایران، نه در معادلات و سرهم‌بندی‌های نظام آلوده غربی مشارکت داشت و نه اکنون وجودش و امنیتش وابسته به تحولات این نظم است اما فرانسه و همه اروپا، هم دست‌شان به جنایت‌های این نظم آلوده است و هم اکنون همه اعتبار و موجودیت‌شان وابسته به تصمیمات ترامپ است. 
این ذات و‌ سرشت و خوی استعماری مکرون است که حتی در حضیض ذلت نیز دست از نقشه کشیدن برای غارت دیگران برنمی‌دارد؛ آن هم زمانی که دیگر بر کلاه اروپا پشمی نمانده است.
اروپایی مادرمرده، حالا دارد بی‌پدر هم می‌شود اما هنوز در تخدیر مکیدن خون ملت‌ها گرفتار است و گمان می‌کند می‌تواند با تبانی با ترامپ درباره ایران و دیگران، از مهلکه گرینلند فرار کند.
گرینلند و اوکراین تقاص خون‌های ناحق ریخته‌ای است که غرب قرن‌ها قدرت و ثروت خود را بر آن بنا نهاده است. این تازه شروع ماجراست؛ راهی که فرعون معاصر در پیش گرفته، انتهایش ادبار اروپاست.
این اما به معنای آن نیست که فرعون هم از این مهلکه قسر در‌ می‌رود. این سنت خداست که فراعنه در اوج غرور سقوط می‌کنند. خدا را چه دیدی؟ شاید به دست همین کوتوله‌های ژیگولو!

ارسال نظرات