- فرجام اغتشاشات در ایران
- ترامپ کمی تاریخ بخواند!
- سیگنال فوری همتی به بازار؛ دلار رسمی بالا آمد، دلار آزاد عقب نشست
- پیام تسلیت رهبر انقلاب در پی درگذشت حجتالاسلام صالحیمنش
- حنظله گوشی «نفتالی بِنِت» را هک کرد
- عکس / تصاویر دیده نشده از شهید رائد سعد
- بانک اهداف در جنگ شناختی
- کشتار دانشجویان در ۱۶ آذر و یک سند تاریخی از شکنجه مخالفان با «خرس» در دوره پهلوی!
- آیا نبرد حضرموت نقشه یمن را تغییر خواهد داد؟
- یادداشت ها / آیا پایان ماه عسل صهیونیستها در سوریه نزدیک است؟!
- قیام جوانان سوری | پیام عملیات «بیت جن» برای جولانی و صهیونیستها
- بسیج تمدنساز، نفس آخر استکبار
- دومین شب مراسم عزاداری شهادت حضرت فاطمه(س) با حضور رهبر انقلاب
- انصارالله: جنگافروزی عربستان علیه یمن عواقب سنگینی دارد
- منظور: برنامه هفتم با کار کارشناسی کمسابقه تدوین شد/ بخش بزرگ برنامه قابل اجراست
يکشنبه ؛ 05 بهمن 1404 یادداشت / مصائب ذهن استعمار زده
کیهان
اقتدار یا استیصال؟
سید محمدعماد اعرابی
سال 1953 با 70 هزار دلار میشد یک خانه نسبتاً اشرافی در واشنگتندیسی خرید؛ چیزی شبیه همان خانهای که «ریچارد نیکسون»، معاون وقت رئیسجمهور آمریکا برای خودش در محله «وسلیهایتس» خرید. ساکنان کاخ سفید اما ترجیح دادند به جای تصاحب یک خانه در واشنگتن، با این پول یک کشور وسیع و نفتخیز را در جنوب غرب آسیا به دست آورند. نام آن کشور «ایران» بود.
جولای 1953 (تیر 1332) «کرمیت روزولت» رئیس بخش خاور نزدیک و آفریقای سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا(CIA) همه جوانب احتیاط را رعایت کرده بود تا کاملاً مخفیانه و ناشناس به صورت زمینی از مسیر بغداد وارد ایران شود. او با یک گذرنامه جعلی به نام «لاکریج» به مرز رسید. افسر مرزی چندان به زبان انگلیسی مسلط نبود و نمیتوانست ارزیابی دقیقی از گذرنامه او داشته باشد. «روزلت» خودش میگفت: «در آن روزها که وارد ایران شدم، وضع ارتباطات بین مرزها و مرکز، بسیار بد بود، حتی اگر اسم واقعی مرا میدانستند، مشکلی فراهم نمیشد.» اما هیچکدام از این موارد باعث نشد تا او در مخفی نگه داشتن هویت خود، ذرهای تردید داشته باشد. در ایران تنها سه نفر از هویت واقعی «روزولت» اطلاع داشتند، یکی از این افراد «محمدرضا پهلوی»، شاه وقت ایران بود.
همه چیز در کمال محرمانگی پیش میرفت. سعی شده بود از مأموران آمریکایی و انگلیسی در کمترین میزان ممکن استفاده شود و بیشتر از رابطین و عوامل ایرانی به کار گرفته شوند. آنها نیز نه با اسامی واقعی خود که با «اسم رمز» فراخوانده و به کارگیری میشدند. عوامل ایرانی، خودشان برای کودتا پیشقدم شده و به مأموران آمریکایی پیشنهاد داده بودند. روزولت میگفت: «آنها با ما تماس برقرار کرده بودند و گفته بودند مایلند در سرنگونی مصدق کمک کنند، و این حتی قبل از آن بود که ما به این نتیجه برسیم که برکناری مصدق برای ادامه سلطنت شاه لازم است. آنها آینده نگری بهتری از ما داشتند. البته جای تعجب نداشت چون روزنامهنگارهای ایرانی بودند.»
چند هفته بعد کودتا با موفقیت به پایان رسید. «محمد مصدق» از نخستوزیری برکنار و «فضلالله زاهدی» جایگزین او شد. «کرمیت روزولت» نیز به آمریکا برگشت و به دلیل عملکرد موفقش از «دوایت آیزنهاور» رئیسجمهور وقت آمریکا نشان «امنیت ملی» دریافت کرد، نشانی که تا پیش از او فقط به یک نفر یعنی «ادگار هوور»(اولین رئیسFBI) داده شده بود. یک بار دیگر سفره نفت ایران مقابل انگلیس و البته این بار به همان اندازه مقابل آمریکا پهن شد. آنها با هزینهای اندک، منافع بسیاری به دست آوردند. «روزولت» سالها بعد به «جان آیدینا» خبرنگار رسانه دولتی انگلیس(BBC) گفت: «کلاً پول ناچیزی برای عملیات خرج شد. ما معادل یک میلیون دلار پول به ریال داشتیم... اما فقط معادل ۷۰ هزار دلارش خرج شد.» به گفته «روزولت» عملیات «آژاکس» برای سرنگونی دولت ملی ایران «نخستین عملیات مخفی علیه یک دولت خارجی بود که به وسیله «سیا»(CIA) اجرا شد» و آنقدر «جان فاستر دالاس» وزیر خارجه وقت آمریکا را به وجد آورده بود که میخواست مشابه آن را در «کنگو»، «گواتمالا»، «اندونزی»، «مصر» و... نیز انجام دهد. آن زمان اگرچه همه جا صحبت از نقش آمریکا و انگلیس در کودتای 28 مرداد 1332 بود، اما آمریکا مسئولیت این اقدام را نمیپذیرفت؛ حدود 60 سال بعد، سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا(CIA) با خارج کردن اسناد از طبقهبندی محرمانه، رسماً به نقش خود در کودتا اعتراف کرد.
عملیاتهای بعدی آمریکا در سالهای پس از آن برای تغییر دولتها و حکومتهای مخالف خود حتی از این هم مخفیانهتر انجام شد. مقامات آمریکایی از سال 1983 با تأسیس «موقوفه ملی برای دموکراسی»(NED) سعی کردند نقش سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا(CIA) را کاملاً بپوشانند و ظاهری مردمی به مداخلات خود بدهد. «آلن وینستین» یکی از بنیانگذاران NED در سالهای اولیه تشکیل آن گفت: «بسیاری از کارهایی که ما امروز انجام میدهیم
۲۵ سال پیش توسط CIA به صورت مخفیانه انجام میشد.»
نیمه دوم دهه هشتاد میلادی، در نیکاراگوئه درست زمانی که CIA تروریستهای مخالف دولت را مسلح میکرد NED هم به فعالان مدنی مخالف دولت پول میرساند تا دولت سوسیالیستی ساندینیستا را سرنگون کنند. در انتخابات سال ۱۹۹۰ بلغارستان، NED حدود یک میلیون و پانصد هزار دلار برای شکست حزب سوسیالیست بلغارستان(BSP) هزینه کرد. اما بر خلاف میل آنها BSP پیروز انتخابات شد. NED ماهها گروههای مخالفی را که برای آشوب در خیابانها ریخته بودند پشتیبانی کرد تا بالاخره رئیسجمهور و نخستوزیر بلغارستان استعفا دادند.
NED در آلبانی هم بود و از مخالفان دولت کمونیست که در انتخابات ۱۹۹۱ به قدرت رسیده بودند حمایت میکرد. یک بار دیگر آشوبهای خیابانی منجر به فروپاشی و برگزاری انتخابات شد؛ انتخاباتی که این بار در آن حزب دموکرات پیروز شد، حزبی که مورد حمایت آمریکا بود.
بین سالهای ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۲، NED تأمین مالی بنیاد ملی کوبا-آمریکا را بر عهده داشت. گروهی مخالف کاسترو که در حومه شهر میامی مستقر بودند و پایهگذار آن «لوئیس پوسادا کاریلس» بود. خندهدار است اما کاریلس - مؤسس این بنیاد مدنی و انساندوستانه[!]- از عوامل بمبگذاری در هواپیمای مسافربری کوبا در سال ۱۹۷۶ بود، حادثهای که منجر به کشتار ۷۳ نفر شد و بعد از آن کاریلس برای همیشه به آمریکا پناهنده شد.
NED در مغولستان نیز حضور داشت و در آنجا به متحد شدن احزاب مخالف تحت عنوان اتحادیه دموکراتیک ملی(NDU) کمک کرد تا حزب خلق انقلابی مغولستان را که در انتخابات سال ۱۹۹۲ به قدرت رسیده بود شکست دهند. با پشتیبانی NED، اتحادیه دموکراتیک ملی(NDU) در انتخابات سال ۱۹۹۶ پیروز شد. رسانههای آمریکایی برنامه اقتصادیای که دولت غربگرای جدید خواهان اجرای آن بود را مورد ستایش قرار دادند. علاوه بر این در دولت جدید آژانس امنیت ملی آمریکا(NSA) توانست ایستگاه شنودی برای جاسوسی از چین راهاندازی کند.
در طول دولت بیل کلینتون، NED در هائیتی با مخالفان برای سرنگونی «ژان-برتراند آریستد» رئیسجهور هائیتی همکاری میکرد. NED در ونزوئلا هم بود و از مخالفان «هوگو چاوز» رئیسجمهور وقت ونزوئلا حمایت مالی میکرد، از جمله گروههایی که در سال ۲۰۰۲ اقدام به کودتا علیه چاوز کردند و چیزی نمانده بود که موفق شوند. حتی پس از «چاوز» نقش NED در حمایت از مخالفان دولت «نیکلاس مادورو» قابل رهگیری بود. «الیوت آبرامز» نماینده ویژه دولت اول ترامپ در امور ونزوئلا یکی از اعضای هیئتمدیره NED بود که رهبری عملیات ناموفق ترامپ برای به قدرت رساندن «خوان گوایدو» و سرنگونی دولت «نیکلاس مادورو» را در سال 2019 برعهده داشت.
در تمام این سالها ساکنان کاخ سفید به صورت غیرمستقیم، با پوشش نهادهای مردمی و بدون اینکه رد قابل توجهی از خود برجای بگذارند، برای تغییر دولتهای مخالفشان اقدام میکردند. آنها سعی میکردند حداقل ظاهر قوانین بینالمللی را حفظ کنند، قوانینی که خودشان برای تثبیت سلطه خودشان پایهگذاری کرده بودند. حالا اوضاع آمریکا باید خیلی خراب باشد که همه ظواهر و قوانین بینالمللی خودساختهاش را پیش چشم جهانیان زیر پا بگذارد و پس از دستکم دو عملیات ناموفق برای سرنگونی مادورو، با عملیات هلیبرن بر فراز کاخ ریاستجمهوری کاراکاس، رئیسجمهور قانونی ونزوئلا را بدزدد! اقدامی که حتی زبان متحدانش مانند فرانسه و آلمان را هم بند آورده و حاضر به تأیید و حمایت از این اقدام آمریکا نشدند. بیجهت نیست که «نیویورکتایمز» این اقدام دولت ترامپ را نشانهای از فروپاشی نظم آمریکایی جهان بیان کرد و در یادداشتی با عنوان «ازهمگسیختگی بزرگ آغاز شده است» نوشت: «آمریکا از پایبندی به اصل اساسی نظام حقوقی بینالمللی که زمانی مدافع آن بود، سر باز میزند، این نظام که از قبل هم بیمار بود، با فروپاشی کامل روبهرو میشود.»
اوضاع برای آمریکا خراب است؛ آنقدر که ظاهراً دیگر نه پول کافی برای تأمین مالی شورشیان نیابتی در قالب گروههای مردمی و معترض دارند و نه فرصت کافی برای به ثمر رساندن شورش و براندازی در قالب دموکراسی. آنقدر خراب است که دونالد ترامپ که در دوره اول ریاستجمهوری خود برای حفظ ظاهر نیاز آمریکا به نفت را کتمان و انکار میکرد، حالا فریاد میزند: «اولویت آمریکا در ونزوئلا، نفت است.» آنچه 3 ژانویه 2026 (13 دی 1404) در ونزوئلا اتفاق افتاد، نشانهای از قدرت و اقتدار آمریکا نبود، اتفاقاً برعکس نمونهای آشکار از ضعف و استیصال آمریکا را به نمایش گذاشت.
جوان
رسوایی پس از شکست
عباس حاجینجاری
تجربه ناکامی امریکا و رژیم صهیونی در جنگ ۱۲ روزه، طراحان و سیاستگذاران این دو رژیم منفور در جهان را که ایران اسلامی را عامل اصلی شکست و ناکامیهای خود در جهان میدانند، به این نتیجه رساند که لازمه تحقق پیروزی قطعی بر مردم ایران منفعل کردن و از صحنه خارج کردن مردم از صحنه و زمینهچینی برای ایجاد یک بحران و آشوب در داخل کشور است. به همین دلیل بعد از ایجاد انحراف عوامل میدانی دشمن در اعتراضات مسالمتآمیز بازاریان و به خشونت کشاندن آن در برخی از شهرها، ترامپ شخصاً به میدان آمده و با حمایت از اغتشاشگران بار دیگر مردم ایران را تهدید به آغاز عملیات نظامی کرده و میگوید «ما کاملاً آماده اقدام هستیم» و «ایران با برخورد محکم امریکا روبهرو خواهد شد».
ورود شتابزده ترامپ و برخی دیگر از سران کشورهای اروپایی در حمایت از اغتشاشات در ایران در روزهای اخیر در شرایطی است که آنها بعد از شکست و ناکامی در جنگ نظامی ۱۲ روزه و تسلیم در برابر اراده ملت و نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران، تنها راه برای تسلیم مردم ایران را تمرکز بر جنگ نرم برای شکست اراده آنها دانسته و به همین دلیل در هفت ماه گذشته بر چند راهبرد اساسی متمرکز شدند:
۱- تشدید فشارها و تحریمهای اقتصادی و تنگتر کردن حلقه محاصره علیه مردم ایران باهدف کاهش آستانه تحمل مردم.
۲- منفعل کردن نیروهای مسلح ایران به عنوان حافظان امنیت مردم که در خط مقدم مواجهه با جنگ نظامی و آشوبهای داخلی باید ایفای نقش کنند. در این زمینه دشمن و عوامل داخلیاش در هفتههای گذشته تمام توان رسانهای و تبلیغی خود را با بهرهگیری از هوش مصنوعی به کار گرفتهاند.
۳- القای ناکارآمدی نظام، به رغم شکست سنگینی که در جنگ از مردم ایران متحمل شده و اکنون حتی نگران نفوذ ایران در امریکای جنوبی هستند.
۴- بی ثباتسازی و درگیر کردن کشور با آشوب و بحران داخلی.
به همین دلیل هم بود که بعد از پایان جنگ ۱۲ روزه امریکا و متحدان غربیاش تمام توان خود را برای تشدید فشارها و تحریمهای اقتصادی علیه مردم ایران بهکاربرده و با اعمال اسنپ بک و بازگرداندن تحریمها تلاش کردند عرصه اقتصادی را بر کشور تنگ و سرپلهای دسترسی ایران به ارزهای وارداتی را نیز قطع کنند. از منظر آنها این امر میتوانست آستانه تحمل مردم ایران را کاهش دهد که البته لازمه موفقیت آنها در این جنگ اقتصادی بهکارگیری تمام ظرفیتهای داخلی اعم از عوامل میدانی و نفوذی برای ایجاد بیثباتی در بازار و دامن زدن به التهابات بود.
راهبرد دیگر دشمن در این میان سازماندهی هستههای ایجاد آشوب و اغتشاش در کشور بود تا با دامن زدن به نارضایتیهای اجتماعی و تحریک اجتماعی بتوانند اجتماعات اعتراضی را به سمت شعارهای هنجارشکنانه سوق داده و با بازتاب دادن شعارهای آنها عملاً چهره کشور را بهگونهای تصویرسازی کنند که مخالفت با مبانی و راهبردهای نظام عمومی و فراگیر شده است.
اما مهمترین گام آنها تلاش برای به خشونت کشاندن اجتماعات بود که در این میان با سازماندهی کانونهای اغتشاش و حمله به نیروهای انتظامی و امنیتی زمینه را به خشونت کشاندن اجتماعات فراهم کرده تا با کشتهسازی و کشته نمایی بتوانند زمینه تحریک بیشتر مردم را فراهم کرده و به همین دلیل عوامل آنها نیز در برخی از شهرهای مرزی با اقدامات عملیات کور مسلحانه علیه مردم و نیروهای حافظ امنیت تلاش کردند تا پای رئیسجمهور منفور امریکا را به صحنه بکشانند و به همین دلیل هم بود که ترامپ در روزهای اخیر در دو مرحله در حمایت از اغتشاشات اعلام موضع میکند، از منظر آنها این سناریو که به زعم آنها بینقص مینمود، میتوانست اهداف دشمن را که در جنگ دوازدهروزه نتوانسته بود به آنها دست یابد محقق کند. اما بار دیگر مردم ایران آنها را ناکام گذاشتند و دشمن نهتنها نتوانست به اهداف خود دست یابد، بلکه بیاعتنایی مردم به فراخوانها و عدم همراهی آنها با عوامل دشمن، رسوایی دیگری را برای امریکا و عوامل داخلیاش بعد از شکست در جنگ دوازدهروزه به همراه داشت. رهبر معظم انقلاب در دیدار با خانواده شهدای جنگ ۱۲ روزه در سالروز ولادت مولی علی علیهالسلام با واکاوی جنگ نرم دشمن علیه مردم ایران یادآور شدند باید مراقب جنگ نرم دشمن بود، مراقب شبههسازی دشمن باید بود، مراقب شایعهسازی دشمن باید بود. این پولهایی که خرج میشود ــ میلیاردها خرج میشود ــ برای فلان تلویزیون، فلان رادیو، فلان مرکز اطلاعرسانی و مانند اینها، و علیه ایران دائماً حرفهای دروغ و خلاف منتشر میکنند، این بیجهت نیست، این با یک استدلال بسیار مهمی است؛ میخواهند داخل کشور را ضعیف کنند. دیدند که در جنگ دوازدهروزه اتّحاد ملّت، معجزه آفرین بود، میخواهند این اتّحاد را به هم بزنند. مردم ایران مراقب باشند. ایشان سپس تأکید میکنند که مهم، بیتفاوت نبودن در مقابل جنگ نرم دشمن است؛ بیتفاوت نبودن در مقابل شایعهپردازیهای دشمن است؛ اینها مهم است. مهم این است که وقتی انسان احساس کرد دشمن طلبکارانه میخواهد یک چیزی را بر کشور، بر مسئولان، بر دولت، بر ملّت تحمیل کند، باقدرت کامل در مقابل دشمن بایستد و سینه سپر کند. ما در مقابل دشمن کوتاه نمیآییم؛ ما با اتکا به خدای متعال، با اتکال به خدای متعال و با اطمینان به همراهی مردم انشاءالله به توفیق الهی دشمن را به زانو درخواهیم آورد.
آرمان امروز
ترامپ پس از ونزوئلا
عبدالرضا فرجی راد
ترامپ با حمله به مادورو و دستگیری وی و نیز تلاش برای حقیر نشان دادن او تلاش کرد که خود را مرد قدرتمند جهان که نشانی از یک بیماری است نشان دهد و هم رهبران کشورهای مخالف را بترساند و تسلیم کند.
مقاومتی که در داخل ونزوئلا میشود ممکن است این رویکرد را با شکست مواجه سازد که برای ترامپ فاجعه خواهد بود ولی بنظر می رسد ترامپ به نوعی با دولت فعلی به توافق برسد و نفت را یا کاملا در اختیار بگیرد یا بخشی از آن را که البته ادعای پیروزی کامل خواهد کرد.
اگر همین دولت در ونزوئلا سر کار بماند زندانی کردن مادورو هم با مشکل مواجه می شود.
آنچه که مسلم است تا کنون به جز اسراییل هیچ رهبری در دنیا از این اقدام ترامپ علیرغم مخالفتشان با مادورو حمایت نکرده است.
حتی اروپا که دولت مادورو را غیر قانونی اعلام نمودند نیز این حمله را تایید نکردند.
متاسفانه جهانی شدن اقتصاد باعث شده که رهبران دنیا علنا مخالفت نکنند زیرا به یک باره با تعرفه سنگین مواجه می شوند.
ترامپ اگر بخواهد به این روند در جاهای دیگر جهان ادامه دهد امکان مخالفت وجود دارد.
این حرف از نقطه نظر روانشناسی نشان می دهد که این فرد چقدر با امیال شخصی عمل می کند. حتی در مورد فردی که هیچ نقش مستقیمی در ندادن جایزه صلح نوبل به وی نداشته و حتی جایزه خود را به وی تقدیم کرده است نیز ترامپ غرض ورزی می کند. شاید صحبت ها و برخوردهای سیاسیون ما نسبت به وی در این دو دوره ریاست جمهوری چقدر بر رفتار وی علیه ایران تاثیر گذارده است.
تصورم این است باید قابل توجه باشد. بیخود نیست که روسای جمهور و مقامات دیگر کشورها و از جمله همسایگان همچون پاکستان، روسیه، ترکیه و حتی کشورهای عربی چقدر خوب شخصیت وی را تجزیه و تحلیل کرده و هندوانه زیر بغلش می گذارند. این کشورها با این سیاست محتاطانه هم سود می برند و هم از گزندش مصون می مانند.
شرق
1- در چند ماه اخیر نظم عدالت کیفری بینالمللی که پس از جنگ جهانی دوم و بهویژه با تأسیس دیوان کیفری بینالمللی (ICC) با هدف مقابله با بیکیفرمانی جنایات بینالمللی شکل گرفت، با یک چالش مبنایی مواجه شد. باوری که نیست و ادعایی که هست! شگفتانههای ترامپ، این مزیت را داشت که نورافکنی بر اندیشهها انداخت و فهماند شعار حقوقبشرخواهی غربی، زینتبخش نطق بیروح محافل قدرتپرستان است و بس. مشکل آمریکا با دیوان کیفری بینالمللی و شورای حقوق بشر سازمان ملل نبود؛ مشکل اصلی با حقوق بشر است. قدرتپرستان همه انسانها را بهرهمند از حقوق بشر نمیدانند.
2- غرب معتاد به تحریم، حالا دست به کار دیوان کیفری شد. فشارهای سیاسی، اقتصادی و حقوقی برخی دولتهای قدرتمند علیه دیوان کیفری بینالمللی و سایر سازوکارهای حقوقبشری سازمان ملل، بهویژه در زمینه رسیدگی به جنایات ارتکابی در سرزمینهای اشغالی فلسطین، پرسشهایی جدی درباره استقلال، کارآمدی و حتی بقای این سازوکارها مطرح کرده است. این وضعیت، نه صرفا یک اختلاف سیاسی، بلکه نشانهای از بحران عمیق مشروعیت در نظم عدالت کیفری بینالمللی است. فاجعه است اگر حقوق بشر و بینالملل دستمایه سازوکارهایی باشد که خود وسیله تحت سلطه یا ابزار مورد تهدید قدرتهای زورگو باشند.3- سرکوب دیوان کیفری بینالمللی و سازوکارهای حقوقبشری را میتوان در چند سطح متمایز اما مرتبط تحلیل کرد. در سطح حقوقی-نهادی اعمال تحریمها، تهدید به تعقیب قضائی کارکنان دیوان، لغو یا محدودسازی روادید قضات و دادستانها یک گروکشی برای زدن زیر میز بازی به نفع قدرتهاست. همکارینکردن عامدانه با تحقیقات دیوان و بیاعتنایی به درخواستهای رسمی آن بازتابی از قلدری قدرتها به نفع سیاسیکاریهای پسند خودشان است. در سطح سیاسی-دیپلماتیک اعمال فشار بر دولتها برای همکارینکردن با دیوان و تلاش برای بیاعتبارسازی گزارشگران ویژه سازمان ملل، ازجمله گزارشگر وضعیت حقوق بشر در سرزمینهای اشغالی فلسطین یک لکه ننگ بر دامن ترامپ و همدستان او است.
4- یادمان نمیرود که مقامات آلمانی در جنگ 12روزه تحمیلی به ایران عزیز، بهصراحت گفتند اسرائیل پیمانکار کارهای کثیف ماست؛ یعنی ما در نتیجه با او همدل هستیم ولی دست او خونین و سیاه است و ما خارج گود منتظر حصول مطامع خویشیم! حقیقتا غرب در سطح گفتمانی و رسانهای با القای این تصور که دیوان ابزاری «سیاسی» یا «جانبدارانه» است، منتج به تضعیف اعتماد افکار عمومی جهانی به سازوکارهای عدالت بینالمللی شد. این مجموعه اقدامات را میتوان نوعی سرکوب ساختاری عدالت بینالمللی دانست که هدف آن نه اصلاح، بلکه مهار یا فلجسازی نهادهای مستقل است.
5- اما نهادینهشدن بیکیفرمانی عارضهای است که برای مرتکبان جنایات بینالمللی، بهویژه صاحبان قدرت سیاسی و نظامی رقم میخورد. تضعیف اصل برابری در مصاف قانون بینالمللی و ایجاد استانداردهای دوگانه، پژواک فرسایش اعتبار حقوق بینالملل کیفری بهعنوان نظامی مبتنی بر قواعد و نه موازنه قواست. ارسال این پیام خطرناک که «قدرت» میتواند جایگزین «مسئولیت» شود و تضعیف تلاشهای داخلی برای تعقیب جنایات سنگین براساس صلاحیت جهانی رخدادی نیست که بهراحتی از چشم عدالتخواهان بینالمللی دور بماند.
6- محدودشدن فضای کنشگری حقوقبشری و افزایش سرکوب فعالان مدنی در شرایطی که دیوان کیفری بینالمللی و سازوکارهای حقوقبشری بهشدت آسیبپذیر شدهاند، حقیقت رخداده است، اما همچنان این ظرفیتها کاملا از کار نیفتادهاند. تجربه نشان داده است استمرار مستندسازی، صدور گزارشهای مستقل و ثبت حقوقی جنایات در صورت اجرانشدن فوری عدالت میتواند در بلندمدت زمینه پاسخگویی را فراهم کند. عدالت کیفری بینالمللی اغلب «کند» است، اما الزاما «منتفی» نیست. قلبها و روایت افکار عمومی جبههای است که نباید از دست داد.
7- جهان بر مسیر حق است و این اراده خداوندگار است. تقویت همبستگی میان دولتهای حامی حقوق بینالملل و حمایت سیاسی، مالی و حقوقی از استقلال دیوان و گزارشگران سازمان ملل، استفاده از صلاحیت جهانی در نظامهای حقوقی ملی، افزایش نقش جامعه مدنی، دانشگاهیان و رسانههای مستقل در افشای فشارها و روایتسازی حقوقی مبتنی بر اسناد، مهمتر از همه، باید از عادیسازی تضعیف عدالت بینالمللی جلوگیری کرد.
کنشگری قابل تجویز برای نهادهای رسمی و جامعه مدنی ایران با حمایت اصولی و مستمر از استقلال دیوان کیفری بینالمللی و سازوکارهای حقوقبشری و استفاده از ظرفیتهای دیپلماتیک برای طرح موضوع بیکیفرمانی در مجامع بینالمللی یک راهبرد خوب برای ایران است. کشوری که از دو جنگ تحمیلی سر برآورده و باید مقاوم و استوار به ارتقای حقوق بشر و حقوق بشردوستانه و حقوق بینالملل به شیوهای ملی و بومی همنشین با نسبیت فرهنگی بپردازد.
8- مفهومسازی و تلاش تبیینی روایت صحیح از وضعیت حقوق بشر یک وظیفه وجدانی است. تولید ادبیات حقوقی مستند درباره جنایات بینالمللی و فشار بر نهادهای عدالت، برگزاری نشستها، کارگاهها و انتشار گزارشهای تحلیلی، پیوند با شبکههای حقوقبشری منطقهای و جهانی و بین جهان اسلام برای ما ایرانیان آسیبخورده از ستمگران یک بایسته است.
9- در کشاکش عمیق میان منطق «قدرت» و منطق «حق» در نظام بینالملل باید ادراک کرد که آینده عدالت کیفری بینالمللی نه از پیش تعیینشده، بلکه وابسته به میزان مقاومت حقوقی، اخلاقی و مدنی در برابر روندهای حقوق بشر سوز است. سکوت و بیتحرکی، خود شکلی از همراهی با بیعدالتی است.
10- یکجانبهگرایی و گردنکلفتی بافت شخصیت سلطهگران است. اما صدا بخشیدن به قربانیان نقض حقوق بشر و اینکه قربانی دچار بزهدیدگی ثانویه نشود و صدای مظلوم به محاق نرود، یک متابعت وجدانی است که روایتگران حقیقت باید به آن دست یازند و کمر همت بندند. به تعبیر نغز مولانا در مثنوی: چاه مظلم گشت ظلم ظالمان/ اینچنین گفتند جمله عالمان. هرکه ظالمتر چهش با هولتر/ عدل فرمودهست بتر را بتر. ای که تو از جاه ظلمی میکُنی/ دانک بهر خویش چاهی میکَنی. گرد خود چون کرم پیله بر متن/ بهر خود چه میکنی اندازه کن. مر ضعیفان را تو بیخصمی مدان/ از نبی ذا جاء نصر الله خوان.
فرهیختگان
کمیل سوهانی
ادعای دونالد ترامپ مبنی بر «سادگی» عملیات طراحیشده برای دستگیری نیکلاس مادورو، نه یک گزارۀ توصیفی، بلکه یک کنش فعال در میدان جنگ روانی است. این ادعا، بیش از آنکه دربارۀ یک واقعۀ امنیتی باشد، از مهندسی ادراک، سیاست نمایش قدرت و سازوکارهای سلطه بر ذهن جمعی خبر میدهد. آنچه ترامپ «ساده» و همانند «فیلمهای هالیوودی» مینامد، بنا بر گزارشهای میدانی و دادههای منتشرشده از منابع امنیتی آمریکایی، عملیاتی پیچیده و خونین بوده است؛ این عملیات که با بیش از ۱۵۰ فروند هواپیمای نظامی و 200 نیروی دلتافورس آمریکایی و جایزهای ۵۰ میلیون دلاری پشتیبانی میشد، با مقاومت مسلحانۀ اطرافیان مادورو مواجه شد و به کشته شدن دهها نفر از محافظان و نیروهای مردمی ونزوئلا انجامید. تحقق این عملیات تروریستی و ربایش نه محصول «قدرت مطلق»، بلکه نتیجۀ شکاف درون ساختار سیاسی - امنیتی و خیانت عناصری از درون حاکمیت ونزوئلا بود.
بااینحال، آنچه در روایت ترامپ حذف میشود، نه صرفاً جزئیات، بلکه هزینۀ انسانی، پیچیدگی سیاسی و واقعیت اخلاقی واقعه است. سادهسازی این عملیات، بخشی از راهبردی آگاهانه است: حذف مقاومت و بزرگنمایی قدرت. در اینجا، زبان به سلاح بدل میشود. روایت ساده، نه برای فهم، بلکه برای مقهور ساختن تولید میشود. ترامپ با تقلیل یک عملیات امنیتی - جاسوسی به یک «اقدام آسان»، مستقیماً به سازوکارهای بنیادین روان انسان متوسل میشود؛ این سیاستِ تقلیلِ معنا بهنوعی «مدیریت استعماری ادراک» و وادارکردن ذهن به ادراک حداقلی است. ذهن، در مواجهه با واقعیتهای پیچیده و پرتنش، میل دارد به روایتهای کوتاه، قاطع و فاقد ابهام پناه ببرد. این میل، نقطۀ ورود قدرت است. سادهسازی، در این معنا، شکلی از خشونت نمادین است؛ خشونتی که نه از راه گلوله، بلکه از طریق تعلیق عقلانیت انتقادی اعمال میشود.
این فرایند سه پیامد همزمان دارد: نخست، اسطورهسازی از قدرت؛ قدرتی که فراتر از محدودیتها، هزینهها و مقاومتها جلوه میکند. دوم، تحقیر ساختاری طرف مقابل؛ جایی که یک ملت، یک دولت و شبکهای از کنشگران سیاسی به موجودیتی بیارزش و بیاثر تقلیل داده میشوند و سوم، تخدیر اخلاقی مخاطب؛ بهگونهای که پرسش از حق و باطل، مشروعیت و نامشروعیت، به حاشیه رانده میشود و جای خود را به تحسین خامِ «توانستن» میدهد.
وقتی قدرت به طور مداوم، اغراقآمیز و بیهزینه بازنمایی میشود، از قلمرو سیاست عقلانی خارج و وارد قلمرو اسطوره و تقدس میشود. در این نقطه، قدرت دیگر موضوع نقد نیست؛ موضوع پرستش است. اریک فروم در کتاب «گریز از آزادی» نشان میدهد که انسانِ مضطرب، در مواجهه با ناامنی و پیچیدگی، میل دارد خود را به یک قدرت برتر واگذار کند؛ واگذاریای که او را از بار انتخاب، مسئولیت و اضطراب رها میسازد. روایت ترامپ، دقیقاً بر همین میل ناخودآگاه سوار میشود. در چنین وضعیتی، فرد مقهور نهتنها میترسد، بلکه مجذوب میشود. ترس و تحسین در هم میآمیزند و نتیجه، تعلیق قضاوت اخلاقی است. دیگر مهم نیست این قدرت چه میکند، چه میگوید یا چه میخواهد؛ نفسِ قدرتمند بودن، به توجیهگر خود بدل میشود.
در اینجا با پدیدهای عمیقتر مواجهیم: ذهن استعمارزده. ذهنی که پیشاپیش، قدرت مسلط را عقلانی، مشروع و حتی خیرخواه فرض میکند و خود را ناتوان، نیازمند و فاقد حق تصمیمگیری میبیند. این ذهن، در اوج ازخودبیگانگی، به مرحلهای میرسد که میتوان آن را میل به مورد تجاوز واقعشدن نامید؛ میلی ناخودآگاه به تسلیم، به قربانی شدن، به حذف خویشتن در برابر دیگری قدرتمند. این میل، نه مازوخیسم فردی، بلکه یک سازوکار اجتماعی روانی است. انقیاد، در اینجا، نقش مسکن را بازی میکند. فرد استعمارزده، با پذیرش سلطه، از درد مقاومت، رنج تفکر مستقل و هزینۀ ایستادگی میگریزد. این همان چیزی است که میتوان آن را «سندرم استکهلم در مقیاس جمعی» دانست؛ جایی که قربانی، برای بقا، به توجیه و تقدیس مهاجم روی میآورد. از این منظر، شگفتآور نیست که چگونه قدرتی که آشکارا از «مکیدن منابع نفتی ونزوئلا» سخن میگوید، از سوی برخی، نه بهعنوان استعمارگر، بلکه بهمثابه «منجی آزادی» بازنمایی میشود. این وارونگی اخلاقی، نقطۀ اوج موفقیت عملیات روانی است.
ترامپ حتی تلاشی برای پنهانسازی منطق استعماری خود نمیکند. گفتمان او، استعمار را در عریانترین و صریحترین شکلش بازتولید میکند: «میتوانیم، پس حق داریم.» بااینحال، ذهن استعمارزده، چنان در شبکۀ روایت قدرت گرفتار شده است که همین صراحت را نیز بازتفسیر و تطهیر میکند. غارت، «ثباتآفرینی» نام میگیرد و تجاوز، «مداخلۀ بشردوستانه.»
اینجاست که عقلانیت فرومیریزد و ایمان به قدرت جای آن را میگیرد؛ ایمانی اجباری که نه بر پایۀ اخلاق، بلکه بر اساس ترس و شیفتگی بنا شده است. رسانههای جریان اصلی و شبکههای اجتماعی، در این فرایند، نقش کاهنان معبد قدرت را ایفا میکنند. با تکرار روایت سادهشده، حذف قربانیان و نمایش مداوم هیبت نظامی، آنان به انجماد شناختی مخاطب دامن میزنند. در چنین فضایی، پرسشگری نه کنش عقلانی، بلکه نوعی هنجارشکنی تلقی میشود. در نهایت، آنچه قربانی میشود، نهفقط حقیقت یک عملیات، بلکه توان اندیشیدن انتقادی است. این نقطه، پایان روایت نیست؛ بلکه آغاز امکان مقاومت است. زیرا همان قدرتی که خود را مطلق و قاهر نمایش میدهد، بیش از هر چیز به باور ما به قاهریات خود وابسته است. قدرت، پیش از آنکه ارتش و ناو و تحریم باشد، روایت است؛ و روایت، تنها تا زمانی کار میکند که پذیرفته شود. آنجا که ذهن از افسون خارج میشود، هیبت فرومیریزد. هیچ قدرتی، آنقدر که خود میگوید شکستناپذیر نیست؛ و هیچ سلطهای، بدون انقیاد ذهنی پیشینی، امکان تحقق مادی ندارد. دشمن، نخست ذهن را اشغال میکند و سپس خاک را؛ ابتدا ادراک را تسخیر میکند و بعد منابع را میمکد. از همین رو، نخستین میدان مقاومت، نه جغرافیا، بلکه آگاهی است؛ نه سنگر نظامی، بلکه ذهن انتقادی. مقاومت، از لحظهای آغاز میشود که روایت سادهشده را نپذیریم، هیبت ساختگی را به پرسش بکشیم و از تحسین قدرت، به فهم سازوکارهای آن گذار کنیم. مقاومت ذهنی شرط امکان مقاومت واقعی است. جامعهای که ذهن خود را حفظ کند، میتواند برای میدان واقعی خاک و خون نیز آماده شود؛ اما جامعهای که ذهنش استعمار شود، پیش از آغاز نبرد، شکستخورده است. آنکس که قدرت را مقدس میکند، پیشاپیش به آن باخته است. راه مقاومت، نه در تقلید از هیجان سلطه، بلکه در بازپسگیری حق اندیشیدن، پرسیدن و تردیدکردن است. آنجا که پرسش بازمیگردد، قدرت ترک برمیدارد. مقاومت، پیش از هر چیز، امتناع از مقهور شدن است و همین امتناع، نخستین شکست قدرتی است که خود را شکستناپذیر مینامد.
وطن امروز
چرا ژیژک فکر میکند تهرانیها حمام نمیکنند؟!
محسن ردادی
وقتی نام «اسلاوی ژیژک» فیلسوف پرآوازه و منتقد سرسخت سرمایهداری را بر یک یادداشت یا مصاحبه میبینیم، انتظار داریم با یک متن پرمایه و محکم مواجه شویم اما گاهی چنان اشتباههای آشکاری در تحلیلهای این فیلسوف بزرگ دیده میشود که انسان را به تعجب وامیدارد. اخیراً ژیژک مصاحبهای با ژاپنتایمز انجام داده و مطالبی درباره زندگی روزمره ایرانیان گفته که بسیار عجیب و غیرواقعی است. در بخشی از مصاحبه او ادعا کرده به دلیل کمبود آب، مردم در تهران نمیتوانند حمام کنند! او شلوغی روزهای اخیر جادههای شمال ایران را به این علت میداند که مردم تهران به سمت دریای خزر فرار میکنند تا به آب دسترسی داشته باشند! ژیژک معتقد است یک خانواده معمولی در تهران مجبور است ۱۰ درصد درآمد خود را صرف خرید آب کند، زیرا آب به دلیل نایاب بودن گران است!
یک اندیشمند جهانی چگونه تا این حد در تحلیل یک کشور مشخص دچار خطاهای فاحش میشود؟ پاسخ را باید در شکافی عمیق جستوجو کرد؛ شکاف بین «واقعیت پیچیده ایران» و «تصویر تحریفشده»ای که در بخشی از محافل فکری - رسانهای غرب بازتولید میشود. این تصویر مخدوش، عموماً ریشه در خطای ناخواسته ناشی از تکیه بر دادههای نادرست و دوری از میدان دارد. نوشتار حاضر با واکاوی مصادیق این الگو، در پی نشان دادن این مدعاست که انتشار دادههای غلط و تحریفشده توسط رسانههای مخالف ایران، حتی روشنفکران و دانشگاهیان را به اشتباه میاندازد.
رسانههای ضد ایرانی با تحریف عمدی دادهها، تصویری کاملا مغشوش از ایران میسازند که حتی زیرکترین روشنفکران همچون ژیژک، فریب میخورند.
* تحریف عمدی رخدادها و «مثلهسازی واژهها» توسط رسانههای ضدایرانی
رسانههای ضدایرانی تحریف عمدی معنای گفتار و کنشهای مسؤولان و واقعیتهای اجتماعی ایران را در دستور کار قرار دادهاند. بازیگران این عرصه، اعم از برخی رسانههای ضدایرانی یا سیاستمداران خاص، با بهرهگیری از تاکتیک «سوءتفاهم معنایی برنامهریزیشده»، نه در پی فهم، بلکه در پی ساختن روایتی جهتدار برای مخاطب غربی هستند. آنها واژهها را از بافتار خود جدا کرده و معنایی کاملاً وارونه به آن نسبت میدهند تا گزارهای ایدئولوژیک و اغلب تحریکآمیز تولید کنند.
نمونههای این رویکرد، آشکار و فراوان است. هنگامی که رهبر معظم انقلاب اسلامی در بیاناتشان به صراحت میان «معترض قانونی» و «اغتشاشگر و خرابکار» تمایز قائل میشوند و از حق اعتراض در چارچوب قانون دفاع میکنند، رسانهای مانند «اینترنشنال» با حذف عمدی این تفکیک بنیادین، عنوان میکند ایشان همه معترضان را اغتشاشگر نامیدند! این، نمونه کلاسیک «حذف بافتار برای وارونهنمایی» است. نمونه بیپرواتر، واکنش «تام توگندهات» وزیر پیشین امنیت بریتانیا به توئیت رهبر انقلاب اسلامی است. آیتالله خامنهای در واکنش به تهدید ترامپ، با تأکید بر مقاومت ملی نوشتند: «ما تسلیم دشمن نخواهیم شد». توگندهات با فریبکاری مغالطهآمیزی ادعا کرد: «آیتالله از مردم ایران به عنوان «دشمن» یاد میکند». این، دیگر یک اشتباه ساده نیست، یک «جابهجایی عمدی مصداق و مصادره معنایی» است که هدفش القای تصویری غیرمردمی از حاکمیت ایران به مخاطب غربی است.
این مثلهسازی واژگانی حتی به مفاهیم اخلاقی نیز سرایت میکند. وقتی فردی در شیراز با پاشیدن بنزین، مأمور نیروی انتظامی را به آتش میکشد و میگریزد، در ادبیات رسانههای وابسته به ضدانقلاب، این عمل «تروریستی» با واژگانی چون «شجاعت» و «معترض» توصیف میشود و این چنین تیتر میزنند: «تکثیر شجاعت؛ معترض شیرازی به روی مامور موتورسوار سرکوبگر بنزین میریزد، او را آتش میزند و فرار میکند»! اینجا با «ابتذال معنایی» مواجهیم؛ مصادره واژههای مثبت برای توصیف اعمال خشونتبار، تا جنایت قهرمانانه و اعتراض جلوه داده شود. آتش زدن انسانها جنایت است یا اعتراض؟ آیا این عمل تروریستی، شجاعتی است که باید تکثیر شود؟ این رسانهها با تغییر انگارهها به تولید دادههای نادرست میپردازند. آنها واژگان را به عنوان سلاح به کار میگیرند.
* خطای ناخواسته؛ دام اطلاعات تحریفشده
روشنفکران و دانشگاهیان غرب مدام با این دادههای تحریفشده بمباران میشوند. در نتیجه حتی اگر مخالف امپریالیسم آمریکاییها و جنایتکاران صهیونیست هم باشند، باز در دام این دادههای اولیه نادرست میافتند و تحلیلهای غلط و عجیب ارائه میکنند.
آکادمیسینهای غرب به دلیل دوری از فضای واقعی ایران و تکیه بر انبوه دادههای غلط، اغراقآمیز یا گزینششده، دچار تحلیلهای اشتباه میشوند. اسلاوی ژیژک، فیلسوف نامآشنای اسلوونیایی، مصداق بارز این دسته است و در این یادداشت، برخی از آشکارترین اشتباههای او در تحلیل وضعیت ایران بررسی میشود. نقد وارده بر ژیژک، نقد نیت او نیست، بلکه نقد «روششناختی» او است. او یک «تصویر کژتاب از ایران» را تحلیل میکند، نه ایران واقعی مبتنی بر آمار و واقعیتهای میدانی.
ژیژک در مصاحبه خود مدعی میشود مقامات ایران هزینه حل بحران آب در ایران را صرف «تولید پهپاد برای جنگ با اوکراین» میکنند!
او که به عنوان یک اروپایی، موضوع جنگ اوکراین برایش اولویت دارد، تحت تأثیر دادههای رسانههای اروپایی تصور میکند موضوع اصلی ایران جنگ اوکراین است و تولید مهمات برای روسیه! تحلیل ژیژک اینجا بیش از آنکه بر حقیقت استوار باشد، بر «کلیشه رسانهای غرب از اولویتهای ایران» تکیه زده است.
در بخشی دیگر از مصاحبه او به آماری بیپایه استناد کرده و میگوید یک خانوار متوسط تهرانی ۱۰ درصد درآمدش را صرف آب میکند. کسی که یک ماه در ایران زندگی کرده باشد و یک بار قبض آب را پرداخته باشد، به این ادعا میخندد، زیرا تعرفه ناچیز آب شرب (که عمدتاً توسط یارانه دولتی پوشش داده میشود) مورد اذعان همگان است و هرگز ۱۰ درصد سبد هزینههای خانوار را اشغال نمیکند.
ژیژک در جای دیگری مدعی میشود مسؤولان ایرانی به جای اقدام واقعی، به دعاهای جمعی برای نزول باران رو آوردهاند! در حالی که این ادعا نادرست است و دولت برای مقابله با خشکسالی و کمبود آب پروژههای عظیم ملی تعریف کرده است: «طرح انتقال آب خلیج فارس به فلات مرکزی»، «احداث آبشیرینکنهای بزرگ در جنوب کشور»، «بازچرخانی آب» و «سامانههای پیچیده انتقال بینحوضهای». این پروژهها اگرچه خود محل بحث کارشناسی است اما نشان میدهد دستگاه حکمرانی آب، منفعل ننشسته و از علم روز برای حل مشکل آب بهره میبرد. برجسته شدن دعای باران برای ژیژک، ناشی از تصویرسازی رسانههای غرب از ایران به عنوان حکومتی «غیرعقلانی» است که در اینجا به این شکل خود را نشان داده است.
غیرواقعی بودن ادعای ژیژک مبنی بر فرار میلیونی و مهاجرت مردم تهران به کرانههای دریای خزر نیز آشکار است. ژیژک با دیدن گزارشها از ترافیک در بزرگراهها و جادههای منتهی به شمال، تصور کرده این یک موج مهاجرت و فرار از تهران است، در حالی که جادههای مملو از خودرو در واقع حامل مسافرانی است که برای تعطیلات به شمال کشور میروند و پس از پایان تعطیلات هم به تهران بازمیگردند.
این موج مهاجران به سمت شمال نیست، بلکه خیلی ساده مردمی هستند که به صورت متناوب برای تفریح به شمال میروند و این صحنه در همه تعطیلات تکرار میشود. مسأله اصلی در این یادداشت، نقد مغالطات در رابطه با حکمرانی آب در ایران نیست، حتی نقد و تخطئه ژیژک نیز در اینجا مطرح نیست.
این یادداشت میخواهد به خطای روشنفکران غرب اشاره کند که در «فقدان تواضع معرفتی» و «تکیه بر منابع خبری تحریفشده یا یکسویه» به تحلیل نادرست از ایران میپردازند. آنها ایران را از پشت میز کار خود در اروپا و از طریق خوراک خبری رسانههای جریان اصلی میبینند و سپس آن تصویر مخدوش را در قالب تئوریهای پیچیده خود میریزند. نتیجه، تولید تحلیلی است که بهرغم پیچیدگی ظاهری، در بنیان خود سست و نادرست است. یادداشتها و مصاحبههای ژیژک و سایر روشنفکران درباره حوادث ۱۴۰۱ را به یاد بیاورید که چقدر از واقعیتها دور بود.
فاجعهبارتر اینکه همین تحلیلهای آشکارا نادرست، مبنای قضاوت و تحلیل و تدریس اساتید ایرانی قرار میگیرد! برخی روشنفکران و اساتید ایرانی مبتنی بر متنهای تولیدی روشنفکران غرب، تلاش میکنند جامعه ایرانی را توصیف کنند و برای حکمرانان، راهحل سیاستی ارائه دهند.
پرسش پایانی این است: راه برونرفت چیست؟ پاسخ، «ارتباط فعالانه اساتید و متخصصان ایرانی با روشنفکران غرب» است. ایران نیاز دارد صدای متخصصان داخلی، آمارهای شفاف و گزارشهای میدانی دقیق خود را با زبانی «جهانشمول» به گوش تحلیلگران خارجی برساند. از سوی دیگر، جامعه فکری جهانی نیز باید برای فهم ایران، «تواضع معرفتی» به خرج دهد؛ یعنی بپذیرد پیچیدگیهای این تمدن کهن و جامعه چندلایه را نمیتوان در قالب سادهسازیهای ایدئولوژیک یا کلیشههای رسانهای گنجاند.
تنها با خروج اساتید ایرانی از انزوا، ارتباط فعال با محافل علمی و انجام پروژههای مشترک فکری میان آکادمیسینهای ایران و جهان است که میتوان امیدوار بود ترسیمهای کارتونی/ کاریکاتوری از ایران در رسانهها جای خود را به تحلیلهای پیچیده و نزدیک به حقیقت بدهد. از دل این ارتباطها و فهم درست جامعه ایرانی و مشکلات آن میتوان به راهحلهای کارآمدتر برای حل مسائل نیز دست یافت.
ارسال نظرات