- فرجام اغتشاشات در ایران
- ترامپ کمی تاریخ بخواند!
- سیگنال فوری همتی به بازار؛ دلار رسمی بالا آمد، دلار آزاد عقب نشست
- پیام تسلیت رهبر انقلاب در پی درگذشت حجتالاسلام صالحیمنش
- حنظله گوشی «نفتالی بِنِت» را هک کرد
- عکس / تصاویر دیده نشده از شهید رائد سعد
- بانک اهداف در جنگ شناختی
- کشتار دانشجویان در ۱۶ آذر و یک سند تاریخی از شکنجه مخالفان با «خرس» در دوره پهلوی!
- آیا نبرد حضرموت نقشه یمن را تغییر خواهد داد؟
- یادداشت ها / آیا پایان ماه عسل صهیونیستها در سوریه نزدیک است؟!
- قیام جوانان سوری | پیام عملیات «بیت جن» برای جولانی و صهیونیستها
- بسیج تمدنساز، نفس آخر استکبار
- دومین شب مراسم عزاداری شهادت حضرت فاطمه(س) با حضور رهبر انقلاب
- انصارالله: جنگافروزی عربستان علیه یمن عواقب سنگینی دارد
- منظور: برنامه هفتم با کار کارشناسی کمسابقه تدوین شد/ بخش بزرگ برنامه قابل اجراست
شنبه ؛ 11 بهمن 1404 یادداشت ها / به دلِ ترس باید زد

به دلِ ترس باید زد
جعفر بلوری
1- روانشناسان در تعریف «ترس» میگویند، «حالتی هیجانی است که به علت ایجاد یا پیشبینی محرک زیانبار و خطرناک پیش میآید.» و در ادامه توضیح میدهند که این «ترس به خودی خود مشکلی ایجاد نمیکند. در واقع مسئله اصلی و تعیینکننده نوع واکنش ما در برابر ترس است.» و امیرالمومنین علی(ع) هم نوع واکنش به ترس را اینگونه بیان میکنند: «اذا هِبتَ أمراً فَقَع فیهِ فإنَّ شِدَّةَ تَوَقّیهِ أعظَمُ مِمّا تَخافُ مِنهُ.» یعنی «هرگاه از مسئلهای ترسیدی خود را در آن بیفکن زیرا سختتر از آنچه که از آن میترسی، سستی و احتیاط مفرط[انفعال] است.» در واقع این جمله حکیمانه بر رویارویی مستقیم با ترسها تأکید دارد و هشدار میدهد عواقب ناشی از تردید و اجتناب از اقدام (به دلیل ترس) میتواند از خود آن خطرِ مورد ترس، زیانبارتر باشد.
2- «ترس» یکی از کلیدیترین ابزار داعش در جریان یکهتازیهایش در منطقه بود. راز اقدام این گروه وحشی در استخدام تیمهای رسانهای حرفهای برای تصویربرداری از جنایات هولناکش و اصرار به دیده شدن کشتار وحشیانه زنان و کودکان و... در همین نکته نهفته است. داعش وارد یک روستا میشد، مردم را - بلا تشبیه- مثل گوسفند سر میبرید، اجساد بدون سر را کنار خیابانها به ردیف میچید، و تصاویر آن را هم منتشر میکرد. بعد برای اشغال روستا و شهر بعدی به راه میافتاد. تا به منطقه بعدی برسد، ترس کار خود را کرده و مردم و حتی نظامیان را فراری داده بود. بنابراین آنها دیگر نیازی به درگیری برای تصاحب روستاها و شهرهای بزرگتر نمیدیدند و مثل آب خوردن به پیشرویهای خود ادامه میدادند. تا اینکه داعش رفته رفته به «خودِ ترس» تبدیل شد. این گروه وحشی زمانی متوقف شد که عدهای نترسیدند و به دل داعش زدند. یعنی با حکم جهاد آیتالله سیستانی و پای کار آمدن مردانی چون سردار سلیمانی و تشکیل گروههای مقاومت مردمی-همانطور که امیرالمومنین علی(ع) فرمودهاند-«خود را بر ترس افکندند» و بدین ترتیب کمر داعش و صاحبانش را، با هم شکستند.
3- استفاده از «تکنیک ترس و وحشت» همواره و در طول تاریخ وجود داشته است. به عنوان مثال در آیه 173 سوره
آل عمران میخوانیم: « الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ» یعنی: «همان کسانی که مردم [منافقین و عوامل نفوذی دشمن] به آنان گفتند: لشکری انبوه از مردم [مکه] برای جنگ با شما گرد آمدهاند، از آنان بترسید. ولی [این تهدید] بر ایمانشان افزود، و گفتند: خدا ما را بس است، و او نیکو وکیل و [نیکو کارگزاری] است.» در این آیه نیز راهحل، «نترسیدن» و «توکل کردن به خدای بزرگ» عنوان شده است که نتیجه آن در عمل میشود همان که امیرالمؤمنین علی(ع) فرمودند: به دل ترس زدن و...
4- همه اینها را گفتیم تا به این برسیم که، دشمن امروز درست مثل اجدادش، به استفاده از «ترس» برای رسیدن به اهدافش با کمترین هزینه متوسل شده است. امروز آمریکا همه کشورهای دنیا حتی متحدانش را با تهدید «میترساند»، در این میان به یکی از ضعیفترین این کشورها (ونزوئلا) حمله میکند - تا همه تهدیداتش معتبر شود- سپس درست مثل داعش، سراغ هدف بعدی میرود چون امید دارد آن ترسآفرینی با این معتبرسازی، کارها را جلو ببرد! اما در جایی مثل گرینلند، وقتی با رزمایش نظامی کشورهای اروپایی یا تعرفههای متقابل مواجه میشود، به بهانهای تهدیداتش را عمل نمیکند، اما جایی که «ترس» ببیند - مثل ونزوئلا- اقدام میکند! آمریکا قبل از حمله به ونزوئلا، دهها نفر از شهروندان این کشور را روی دریا و با حمله به قایقهایشان کشته بود و حتی یک گلوله به سمت نیروهایش در دریای کارائیب شلیک نشده بود. ضمن این که آن اواخر برخی رسانههای غربی نوشتند مادورو با ترامپ گفتوگو کرده و حتی به برخی شروط تحقیرآمیز او تن داده است! این نوع واکنش از نگاه دشمن یعنی، حریف ترسیده پس باید به سراغش رفت!
5- فضای مجازی و رسانههای فارسی زبان خارج از کشور را نگاه کنید. مملو از تهدید است. با استخدام مزدور و به کار گرفتن ربات و هزار ترفند دیگر، صبح تا شب و از هر زاویهای که تصورش را بکنید، در حال «تهدید» و «ترسآفرینی» در میان مردم و مسئولین کشورمان هستند. تا - به قول ستوننویس نیویورکتایمز- پس از مشاهده و محاسبه سود و زیان تصمیم بگیرند. نیویورکتایمز در این باره نوشته است: «ترامپ عملیات نظامی کمهزینه و پراثر را دوست دارد. در مورد ایران، او میتواند عملیات پراثر انجام دهد، اما نه با هزینه کم. به همین دلیل است که او تا به الان نسبت به حمله به ایران مردد بوده است.» طبق این تحلیل، اگر تاکنون از دشمن غلطی
سر نزده است، علت در نگرانی از هزینه این غلطکردن بوده است. دشمن فقط کافی است نشانهای از «ضعف» و «ترس» ببیند و حس کند، تجاوز یا ترور هزینه زیادی برایش نخواهد داشت؛ در این صورت تردید نکنید، به تهدیدات عمل خواهد کرد. بنابراین، عملیاتی کردن تهدیدهایی مثل بستن تنگه هرمز، یا به آتش کشیده شدن منطقه و هدف قرار گرفتن 40هزار نظامی آمریکا در منطقه، نباید در حد تهدید باقی بماند-که طبق آنچه به ما رسیده- در حد تهدید باقی نخواهد ماند و جزو دستورالعملهاست.
6- ما معتقدیم، باید با تمام ظرفیت و توان تلاش کرد تا جنگی رخ ندهد. اما چنانچه از دشمن خطایی سر زد، باید با همان «تمام ظرفیت و توان» وارد عمل شد و کوچکترین تردیدی هم در این باره نداشت چرا که کوچکترین تردید در مواجهه با خطای دشمن، بزرگترین خسارتها را به دنبال خواهد داشت که تجزیه کشور تنها یکی از آنهاست. به قول سردار بزرگ، سلیمانی شهید «اگر اقدامی مقابل رژیم صهیونیستی صورت نگیرد، او همین تصور را راجع به ایران هم خواهد کرد... ما دشمنمان را میشناسیم. اگر ترسیدیم، او مثل سگ هار است، تعقیب میکند. میدردت. این سگ حالتش طوری است که اگر کسی فرار کند، میدرد او را و اگر بایستیم، میایستد...» یا جایی دیگر میگوید: «من با تجربه میگویم این را؛ میزان فرصتی که در بحرانها وجود دارد، در خود فرصتها نیست. اما شرطش این است که نترسید و نترسیم و نترسانیم... در همین الوات بازیهایی که دشمن انجام میدهد، قدارهکشیهایی که میکند و کرد، چه فرصتهای مهم و بزرگی در هر دورهای که هر دورهاش دوره بسیار متحیرکننده و سختی بود، بر انقلاب متولد شد، ایجاد شد.»
7- رژیم صهیونیستی مدعی شده است که در جنگ احتمالی آمریکا و ایران، هیچ نقشی ندارد! این جمله دقیقا نشان میدهد، این رژیم نقش مستقیمی در این جنگ دارد- همانطور که در جنگ 12 روزه این دو رژیم درگیر جنگ با ما بودند و ترامپ بعدها رسما اعلام کرد، فرماندهی جنگ 12 روزه با او بوده است. این را گفتیم تا به این نتیجه برسیم که، چنانچه دشمن دست از پا خطا کرد، رژیم صهیونیستی باید جزو اولین و اصلیترین اهداف باشد چرا که این رژیم آرزو میکند تمام
40 هزار نظامی آمریکا در منطقه، در جنگ احتمالی با ایران کشته شوند چون، این اتفاق را به نفع خود میداند! اما «جزو اهداف اصلی بودن» این رژیم یکی از مهمترین ابزارهای بازدارندگی است و چهبسا باعث شود اصلا جنگی رخ ندهد!

تروریست پدرتان است!
مهدی مولایی
تروریست پدرتان است؛ این یک ناسزا نیست. سزایی است که با مرور پیشینه عملکرد نسلهای گذشته حاکمان اروپایی فهمیده میشود. اتحادیه اروپا در آخرین اقدام سیاسی خود، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را در فهرست سازمانهای تروریستی قرار دادهاست. این اتحادیه اروپایی، اما گویی که دچار نسیان سیاسی شده و از یاد بردهاست که اسلاف جنایتکارشان، خود مبدع تروریسماند. تروریست پدران شما بودند. بزرگترین سازمان تروریستی قرون اخیر، ارتش بریتانیا بود. بریتانیا در سال ۱۹۴۳ با ایجاد قحطی مصنوعی در ایالت بنگال هندوستان، منابع برنج و گندم کشاورزان بنگالی را مصادره و به کشور خود صادر میکرد یا به عنوان جیره و مواجب به ارتشهای استعماری دیگر اروپاییان مستقر در آسیا تحویل میداد. در اثر همین قحطی بزرگ بود که ۴ میلیون نفر از اهالی هندوستان در خیابانهای کلکته از گرسنگی جان دادند و اجساد متعفن در پیادهراهها روی هم انباشته شد. این تنها قحطی ساختگی توسط این تروریستهای چشمرنگی نبود. قحطی بزرگ سالهای ۱۲۹۶ تا ۱۲۹۸ شمسی در ایران، از بزرگترین نمونههای تروریسم غذایی در تاریخ جهان بود. انگلیسها با مصادره و احتکار غله و مواد غذایی در ایران به نفع ارتش استعماری خود، چنان قحطی بزرگی در ایران ایجاد کردن که محمدعلی جمالزاده در شرح آن مینویسد: «هیچ غذایی پیدا نمیشد، مردم مجبور بودند هر چه را که میتوانستند بجوند و بخورند. به زودی گربه، سگ و کلاغ را نمیشد، یافت. حتی موشها نسلشان برافتاده بود. برگ، علف و ریشه گیاه را مانند نان و گوشت معامله میکردند. در هر گوشه و کنار اجساد مردگان بیکسوکار پراکنده بود. بعد از مدتی مردم به خوردن گوشت مردگان روی آوردند» تاریخنویسان، آمار کشتهشدگان این قحطی بزرگ را تا ۹ میلیون نفر هم نوشتهاند. سازمان تروریستی ارتش جنایتکار استعماری فرانسه بود که با لشکرکشی به الجزایر و قتل و کشتار و شکنجه و تجاوز، حداقل ۵/۱ میلیون نفر را قتلعام کرد. ارتش فرانکها در سرکوب قیام مردمی بومیان ماداگاسکار هم جنایات خود را ادامه داد و صدها هزار نفر را به شکلی فجیع با تیرباران جمعی و حتی پرتاب از هواپیماها به کام مرگ فرستاد. مردم کشورهای کامرون و سنگال و هائیتی و دیگر ممالک آفریقایی هم میلیونها نفر از اهالی خود را زیر چکمههای خونین فرانسویها از دست دادند. سازمان تروریستی، ارتش آلمان است که در نامیبیا و تانزانیا میلیونها نفر را در اردوگاههای کار اجباری و گرسنگی عامدانه و آزمایش بر زندانیان و بستن چاههای آب به قتل رساند. تروریست پدران شما در بلژیک هستند که با بردهداری و قحطی و قطع دست در کنگو ۱۰ میلیون نفر را به مسلخ بردند و حتی امروز به پاسداشت دستان بریده بومیان کنگو، شکلاتهایی با طرح دستان بریده کنار قهوهشان سرو میکنند. تروریست، یونیفرمپوشهای اسپانیایی بودند که با حمله و غارت قاره امریکا و سوزاندن قبایل و کشتار و نسلکشی بومیان، ۲۰ میلیون نفر از ساکنان قاره امریکا را کشتند.
شما فرزندان همان پدرانید. شما ادامهدهندگان راه پرجنایت پدرانی خونخوارید. شما تماشاگران و حامیان قتلعام ۷۰ هزار نفر در غزه. شما ارسالکنندگان سلاح و تجهیزات کشنده به اسرائیل. تجهیزکنندگان گروهکهای تکفیری از داعش و جیشالظلم تا کومله و پژاک. شما پناهدهندگان به سازمان تروریستی منافقین. شما که بمبهای شیمیایی و میکروبی را با عشق تقدیم حزب بعث و صدام کردید. تروریست شمایید که سربازانتان در عراق و لیبی و افغانستان از هیچ جنایت و تجاوزی کوتاهی نکردند. شما که جولانی را از رأس گروهی تروریستی برداشتید و بزک کردید و با او دیدارهای رسمی کردید و بر مسند ریاست جمهوریاش نشاندید.
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نهادی برآمده از دل مردم است که در نیمقرن اخیر پیوسته حامی مستضعفان و مظلومان بوده. چه در مسائل داخلی نظیر سیلها و زلزلهها و آتشسوزیها که با تمام توان و تجهیزات به یاری مردم شتافته و چه در عملیاتهای فرامرزی و منطقهای خود در تقابل و مبارزه با گروهکهای تکفیری. اگر یک دهه حضور مستشاری سپاه پاسداران در عراق و سوریه برای مقابله با داعش و القاعده نبود، امروز حضرات کتوشلوارپوش غربی باید در خیابانهای لندن و پاریس و مونیخ سنگر میزدند و رد خون شهروندانشان را از سنگفرشهای شانزهلیزه و آکسفورد استریت میشستند. هیچ نهاد و سازمان غربی و شرقی در ۲۰ سال اخیر که خطر تروریسم تکفیری تمام جهان را تهدید میکرد به اندازه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی فعالیت ضدتروریستی انجام ندادهاست. در دنیایی که همهچیز را وارونه جلوه دادهاند، وقتی مبدعان تروریسم استعماری داعیهدار صلح بشری میشوند و تروریستهای تکفیری را بزک کرده بر مساند کشورها مینشانند و به کشورهاشان دعوت میکنند، پرواضح است که سازمان ضدتروریستی سپاه پاسداران هم در فهرست سیاه سازمانهای تروریستی قرار گیرد. فهرستهایتان بر سر کوزههایتان بگذارید و شرابش را بنوشید. سپاه پاسداران همچنان بیوقفه و واهمه به فعالیتهای ضدتروریستی خود ادامه خواهد داد و امنیت و آرامش را بر منطقهای که در پی ناآرامی آن هستید، حکمفرما خواهد کرد.

ترامپ به دنبال چیست؟
صلاح الدین خدیو
به نظر می رسد که سیاست ترامپ در مورد ایران در دور دوم ریاست جمهوری، هل دادن آن به سوی نوعی “تلهی عراق” است.
سیاستی که اساس آن ترجیحات امنیتی و راهبردی اسرائیل است و آمالی چون حذف قدرت نظامی ایران و تغییر نهایی تعادل قوا به سود اسرائیل را در سر می پروراند.
جنگ تابستان کلید اجرای حساس ترین بخش راهبرد مذکور را زد و عملا ایران را وارد مرحلهی بین دو جنگ نمود. با قدری تسامح مانند عراق که تحت شدیدترین تحریم های تاریخ، دوازده سال را میان دو جنگ اول و دوم طی کرد.
البته دورهی مزبور برای ایران نه به سال بلکه به فاصلهی چند ماه است. چرا که با سیزده سال تحریم شدید که از سال ۱۳۹۱ آغاز شد، ایران عملا بخش اقتصادی ماجرا را طی کرده و فرسایش مورد نظر به بار آمده است.
با از دست رفتن فرصت های متعدد مذاکره در سال های گذشته، شانس چندانی برای یک توافق دیپلماتیک نمانده است.
علیرغم این شباهت ها، نمی توان از تفاوت هایی مهم چشم پوشید: ایران کشوری بزرگ است و نمی تواند با عراق کوچک و منزوی آن سالها در یک طراز قرار گیرد. آمریکا نیز با الهام از مداخلات بی نتیجه در عراق و افغانستان دنبال جنگی تمام عیار و اشغال سرزمین نیست.
آنچه مد نظر واشنگتن است، تلفیق راهبرد محاصرهی اقتصادی با جنگی برق آسا و متضمن ضربات دقیق، عمیق و سریع است.
آنگونه که از سخنان و مواضع مقامات آمریکایی بر می آید آنها به شعله ور کردن مجدد اعتراضات خیابانی امید بسته و گوشه نگاهی به ماجرای یوگسلاوی ۱۹۹۹ نیز دارند.
ایران به لحاظ جمعیت، مساحت و اهمیت از عراق بزرگ تر است و این مزیتی راهبردی برای دولت آن در تقابل کنونی با آمریکاست.
اما همزمان می تواند قسمی پاشنهی آشیل هم محسوب شود: تاب آوری اقتصادی و اجتماعی ایران به دلیل جمعیت نود میلیونی و ساختارهای شهری پیشرفته و ذهنیت طبقهی متوسطی اکثریت مردم آن از جامعهی عمدتا عشایری و ذهنیت روستایی عراق کمتر است. چه می توان گفت ایران شهری شدهی امروز و مرکب از اکثریت طبقهی متوسط تهیدست بیشتر شبیه شوروی و یوگسلاوی دههی نود است تا عراق عشایری آن برهه آن هم در عصر ماقبل اینترنت.
فرضا در صورت اعمال احتمالی محاصرهی دریایی علیه ایران مشابه آنچه که ضد عراق وجود داشت، مدیریت یک اقتصاد نود میلیونی با یک جمعیت هفتاد میلیونی شهرنشین و دارای جهت گیری های اجتماعی غربی به مراتب دشوارتر است. توجه به این ظرائف می تواند کلید فهم تحولات در کوتاه مدت باشد.

ترامپ؛ نه دیوانه، نه ناجی
جهان امروز در یکی از پرتنشترین و بیثباتترین مقاطع چند دهه اخیر خود قرار دارد. از جنگ اوکراین و پیامدهای ژئوپلیتیک آن گرفته تا بحران غزه، تشدید رقابت آمریکا و چین، فروپاشی نظم اقتصادی پس از جهانیسازی کلاسیک و بازگشت سیاست قدرت به صحنه روابط بینالملل، همگی نشاندهنده گذار از نظمی قدیمی به وضعیتی نامطمئن و پرمخاطرهاند.
در این میان، ایران نیز در موقعیتی بسیار خطیر قرار گرفته است؛ فشارهای اقتصادی، تحریمهای چندلایه، بنبستهای سیاست خارجی، نارضایتیهای داخلی و تضعیف چشمانداز توسعه، جامعه را در برابر ابهام و پرسشهای اساسی قرار داده است: راه برونرفت چیست و نقش بازیگران خارجی تا چه اندازه میتواند تعیینکننده باشد؟ در چنین فضایی، بازگشت دونالد ترامپ به مرکز سیاست آمریکا بار دیگر بحثها، امیدها و توهمهایی را در بخشی از افکار عمومی برانگیخته است. برای برخی، ترامپ سیاستمداری «غیرقابل پیشبینی» و حتی «دیوانه» است که با تصمیمهای جنونآمیز خود جهان را به لبه پرتگاه میبرد؛ از ادعاهایش درباره کانال پاناما و گرینلند گرفته تا رویکرد تهاجمیاش نسبت به اوکراین، حمایت بیقیدوشرط از اسرائیل در غزه، فشار حداکثری بر ونزوئلا و ایران و بیاعتنایی آشکار به قوانین و نهادهای بینالمللی.در مقابل، گروهی دیگر -بهویژه در خارج از ایران- او و سیاستهای جنگطلبانهاش را بهعنوان «ناجی خارجی» مینگرند؛ فردی که با برهمزدن نظم مستقر میتواند زمینه تغییر، فروپاشی یا اصلاح ساختارهای سیاسی به بنبست رسیده و نامطلوب را فراهم کند. این یادداشت در پی آن است که نشان دهد هر دو برداشت، سادهانگارانه و گمراهکننده هستند. ترامپ نه یک فرد یا سیاستمداری دیوانه و فاقد پشتوانه است و نه اساسا به دنبال نجات ملت و توسعه کشور دیگری است. او نماینده دیدگاهی ریشهدار در تاریخ سیاسی آمریکا و محصول همکاری جدید ساختار کنونی نظام سرمایهداری جهانی است.
رفتارها و تصمیمهایش، هرچند در ظاهر آشفته، متناقض و حتی شوکآور به نظر میرسند، اما در چارچوب منافع مشخص اقتصادی، طبقاتی و ژئوپلیتیکی معنا پیدا میکنند. فهم این واقعیت، بهویژه برای جامعه ایران، ضرورتی حیاتی دارد.
ترامپ بهمثابه تداوم یک سنت تاریخی در آمریکا
برای درک پدیده ترامپ، باید او را نه یک استثنا، بلکه ترکیبی از چند سنت و چهره مهم و مکتب سیاسی در تاریخ سیاسی ایالات متحده دانست. از این منظر، ترامپ را میتوان آمیزهای از سه رئیسجمهور و متفکر کلیدی آمریکا دانست: ۱-جیمز مونرو، ۲- اندرو جکسون و ۳- الکساندر همیلتون. نخست، در حوزه سیاست خارجی و نگاه به جهان، ترامپ بهشدت تحت تأثیر دکترین مونرو است. دکترین مونرو در اوایل قرن نوزدهم اعلام میکرد قاره آمریکا حوزه نفوذ انحصاری ایالات متحده است و قدرتهای خارجی (استعمارگران اروپایی) آن زمان نباید در آن مداخله کنند. ترامپ این منطق را با زبانی خشنتر و امروزیتر بازتولید میکند: از تأکید بر کنترل مرزها و مقابله با مهاجرت گرفته تا فشار بر مکزیک، ونزوئلا، پاناما و حتی کانادا. ادعاهای او درباره کانال پاناما یا نگاه ابزاریاش به گرینلند، در همین چارچوب قابل فهم است: آمریکا حق دارد هر نقطه راهبردی در نیمکره غربی و حتی فراتر از آن را در خدمت منافع خود تعریف کند. دوم، در سیاست داخلی و شیوه تعامل با جامعه آمریکا، ترامپ وارث سنت اندرو جکسون است؛ رئیسجمهوری پوپولیست که با زبان عوامانه، حمله به نخبگان، بیاعتمادی به نهادهای رسمی و تحریک احساسات تودهای قدرت گرفت.
ترامپ نیز با تحقیر رسانهها، نخبگان دانشگاهی، بوروکراسی دولتی و حتی بخشهایی از حاکمیت، خود را «صدای مردم واقعی آمریکا» معرفی میکند. زبان ساده، گاه توهینآمیز و هیجانی او، نه نشانه بیفکری، بلکه ابزاری آگاهانه برای بسیج پایگاه اجتماعی خشمگین و ناامید از نظم لیبرال موجود است. سوم، در حوزه اقتصاد و تجارت، ترامپ بیش از هر چیز به میراث فکری الکساندر همیلتون نزدیک است. همیلتون مدافع دولت قدرتمند، حمایتگرایی اقتصادی و استفاده از تعرفهها برای تقویت تولید داخلی بود. سیاستهای تجاری ترامپ -از جنگ تعرفهای با چین تا فشار بر اتحادیه اروپا و حتی متحدان سنتی آمریکا- دقیقا در همین چارچوب قرار میگیرد. او تجارت آزاد را نه یک اصل اخلاقی یا جهانی، بلکه ابزاری برای کسب «حداکثر سود» در موازنه قدرت اقتصادی میداند. اما پشت این رویکرد، ائتلافی قدرتمند از حامیان اقتصادی و سیاسی قرار دارد. زیر پرچم شعار «ماگا» (آمریکا را دوباره عظیم کنیم)، جریانی از ائتلاف نئومرکانتیلیستها و آنچه برخی آن را «تکنوفئودالها» مینامند، صف کشیدهاند: غولهای فناوری و سرمایه مانند تسلا، آمازون، مایکروسافت، گوگل و شبکههای مالی و صنعتی وابسته به آنها. این گروهها خواهان دولت مقتدر و قدرتمند در سطح جهانی هستند تا با قدرت نظامی حمایت کامل از منافع شرکتهای آمریکایی را تأمین کرده و در عین حال، حداقل مالیات و حداقل محدودیتهای قانونی در داخل بپردازند. ترامپ، با منش پوپولیستی، گاه سادهلوحانه و خودشیفته، در عمل دقیقا در راستای منافع این ائتلاف حرکت کرده است. بنابراین، هرچند رفتار او برای بسیاری «عجیب» یا «دیوانهوار» جلوه میکند، اما این رفتارها هدفمند و معنادارند و در نهایت با نام «منافع ملی آمریکا» توجیه میشوند؛ منافعی که بیش از آنکه ملی به معنای عام باشند، منافع طبقات و شرکتهای خاصاند.
چرا ترامپ نمیتواند ناجی هیچ ملتی باشد؟
با اتکا به آنچه گفته شد، میتوان بهروشنی دریافت که ترامپ هیچ تعهد واقعی به آزادی، دموکراسی یا حقوق بشر -چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی- ندارد. او نهتنها نسبت به کشورهای جنوب جهانی و در حال توسعه بیاعتناست، بلکه حتی به کشورهایی با اقتصادهای متوسط و پیشرفته نیز صرفا از منظر سود و زیان اقتصادی مینگرد. نمونههای بارز آن، برخورد او با کانادا، اتحادیه اروپا، ژاپن و کره جنوبی است؛ کشورهایی که سالها متحدان استراتژیک آمریکا بودهاند، اما در نگاه ترامپ چیزی جز «شرکای بدهکار» نیستند.
در سیاست خارجی ترامپ، هیچ جایگاهی برای همکاری بلندمدت، توسعه پایدار یا ثبات سیاسی به نفع ملتها وجود ندارد. آنچه اهمیت دارد، تملک منابع انرژی، دسترسی به معادن پایه، کنترل مسیرهای راهبردی و تضمین برتری شرکتهای آمریکایی است. از این منظر، فشار بر ایران، ونزوئلا یا حتی کشورهای آفریقایی، نه با هدف «آزادی ملتها»، بلکه برای بازتوزیع منابع و قدرت به نفع سرمایه آمریکایی انجام میشود. نکته مهم دیگر آن است که ترامپ همواره منتقد مداخلات پیشین دولتهای آمریکا بوده است؛ اما نه از موضع اخلاقی یا ضدجنگ، بلکه از منظر هزینه-فایده. او معتقد است آمریکا نباید برای «دیگران» هزینه کند، مگر آنکه سودی مستقیم، سریع و ملموس دریافت کند. این نگاه، هرگونه تصور از ترامپ به عنوان «همکار استراتژیک و حتی تاکتیکی» یا «ناجی خارجی» را بیپایه میکند.
دلبستن به چنین شخصیتی، خطایی راهبردی است. از شیوه عمل و مداخله او در ونزوئلا واضح است که ترامپ نه به اصلاح دموکراتیک علاقهمند است و نه به توسعه یک کشور و نه به بهبود معیشت مردم. در بهترین حالت، یک ابزار چانهزنی و یک کارت فشار در بازی بزرگتر او با چین، روسیه و نظم جهانی است و در بدترین حالت، صرفا منبع تهدید، فشار و معامله خواهد بود. ترامپ نه دیوانهای بیمنطق است که جهان را تصادفی به آشوب کشیده و نه قهرمان بالقوهای که برای نجات ملتها ظهور کرده؛ او محصول تطور تاریخ سرمایهداری، ساختار و منافع نظام قدرت در آمریکاست، نظامی که در دوره افول هژمونی، خشنتر، عریانتر و سودمحورتر از گذشته عمل میکند.

نقطه کورِ محاسبات نظامی- دیجیتالی آمریکا
مسئله اصلی دقیقا از همینجا شروع میشود که واشنگتن هنوز گمان میکند میتوان درگیری با ایران را به چند حمله نظامی محدود کرد، بیآنکه هزینهای متناسب به منافع اقتصادی و شبکه سرمایهای آمریکا و شخص ترامپ تحمیل شود. این تصور، یک خطای راهبردی است که ماهیت جنگهای امروز را نادیده میگیرد:
۱- جنگ دیگر فقط میان ارتشها و واحدهای نظامی نیست. شرکتها، دفاتر اقتصادی، پیمانکاران و شرکای فناورانه و مالی، بخشی از زیرساخت قدرت آمریکا هستند و طبیعی است که وارد محاسبات هزینه و ریسک شوند. این شبکهها بهطور کامل رصد میشوند و همین سطح از اشراف، خود بخشی از معادله بازدارندگی است.
واقعیت آن است که ایران، دفاتر و نهادهای اقتصادی آمریکا و همکاران آنها در منطقه را شناسایی کرده و این شبکهها بهطور طبیعی در تیررس توانمندیهای نظامی و دیجیتال جوانان ایرانی قرار دارند.
۲- حاکمان کاخ سفید نشان دادهاند با تلفات نظامی کنار میآیند، اما اقتصادشان تاب شوک ندارد. ناامنشدن فعالیت شرکتها، تردید سرمایهگذاران، اختلال در زنجیرهها و بیثباتی بازارها، هزینه تصمیم نظامی را بالا میبرد؛ هزینهای که دیگر با روایتسازی قابل پنهانکردن نیست. این همان نقطهای است که خطای سیاستگذار آمریکایی عیان میشود.
افزایش ریسک فعالیت شرکتهای آمریکایی در منطقه، فقط یک پیام به یک شرکت نیست؛ پیام به بازار، بیمهگر، سرمایهگذار و دولتهای میزبان منتقل میشود. همین انتقال پیام برای تعلیق پروژهها، افزایش هزینه بیمه و عقبنشینی سرمایه کافی است.
۳- همزمان با برجستهسازی گزینه نظامی، آمریکا در حال چیدن یک پروژه عظیم اقتصادی و فناورانه در منطقه است؛ پروژهای که ذاتا با بیثباتسازی امنیتی ناسازگار است. در ماههای اخیر، مسیر انتقال زیرساختهای سختافزاری هوش مصنوعی، مراکز داده و زنجیرههای پردازشی به عربستان و امارات شتاب گرفته است.
از توسعه پردیسهای هوش مصنوعی در ابوظبی با محوریت شرکت G۴۲ گرفته تا مذاکرات گسترده برای استقرار ظرفیتهای ابری منطقهای توسط بازیگران بزرگ آمریکایی، و همچنین تسهیل صادرات انبوه تراشههای پیشرفته برای پروژههای مراکز داده در امارات و عربستان، همگی نشان میدهد که خلیج فارس بهعنوان هاب جدید محاسباتی و دادهای برای غرب آسیا تعریف شده است.
توجه به این نکته هم ضروریاست که پروژههای دیجیتال آمریکا در خلیج فارس، بیش از آنکه پروژه توسعه باشند، پروژههای کسب سود و انحصار داده هستند. آمریکا با انتقال مراکز داده، پلتفرمهای هوش مصنوعی و شبکههای ابری، عملا اقتصاد دیجیتال منطقه را به بازار مصرف و منبع استخراج داده و حتما سوءاستفاده از اطلاعات و دادههای جمعآوری شده برای شرکتهای خود تبدیل میکند، نه به یک قطب مستقل فناوری.
۴- طرحهای مربوط به مراکز داده چندگیگاواتی، زیرساختهای پردازش هوش مصنوعی، زنجیره تأمین تراشه، خدمات ابری منطقهای، فینتک و شبکههای پرداخت، بهگونهای طراحی شدهاند که بازار منطقه را بهطور بلندمدت به اکوسیستم فناوری آمریکا وابسته کند. این مسیر، صرفا یک پروژه ژئواکونومیک نیست، بلکه با منافع بیزینسی شبکه نزدیک به ترامپ نیز همراستا است؛ از پروژههای بزرگ املاک و شهرهای هوشمند گرفته تا پیوند سرمایههای منطقهای با برندها و شبکههای تجاری مرتبط با او. به بیان ساده، بخشی از این آرایش اقتصادی، نهفقط سیاست دولت آمریکا، بلکه زمین سودآوری برای شبکه بیزینسی ترامپ است.
۵- از این منظر، منافع اقتصادی آمریکا ایجاب میکند که منطقه آرام، قابلپیشبینی و امن برای سرمایه و فناوری باقی بماند. تشدید بیثباتی و تهدید نظامی گسترده، با منطق این سرمایهگذاریهای چنددهمیلیارددلاری در تضاد است. همین تناقض، شکاف واقعی در محاسبات واشنگتن را نشان میدهد: از یک سو قفلکردن منافع دیجیتال و فناورانه در منطقه، و از سوی دیگر برجستهسازی گزینه نظامی که میتواند همان اکوسیستم سودآور را در معرض ریسک ساختاری قرار دهد.
۶- در جنگهای جدید، مرز میان امنیت ملی و اقتصاد دیجیتال عملا از میان رفته است. هر تصمیم نظامی، سایهای مستقیم بر پلتفرمها، دادهها و همکاریهای فناورانه میاندازد و همین سایه برای تغییر رفتار بازیگران اقتصادی کافی است.
۷- برآیند این مسیر چیزی جز انباشت هزینههای بدون بازده نیست؛ هزینههایی که نهتنها بر دوش طرف درگیر، بلکه بر دوش شبکه متحدان، شرکتها و بازارهایی مینشیند که تصور میکردند میتوانند در کنار یک جنگ بایستند، بیآنکه هزینهای بپردازند. در منطق جنگهای امروز، چنین حاشیه امنی دیگر وجود ندارد.

این تناقض ها تصادفی نیستند!
شیدا بهاری
در جریان همان جنگ ۱۲روزه، در برخی رسانههای فارسیزبان برونمرزی، تأکیداتی آشکار بر ایده «تکمیل فشار خارجی با شورش داخلی» دیده میشد. هرچند جامعه ایران در آن مقطع همراهی گستردهای با این فراخوانها نشان نداد، اما این امر لزوماً به معنای توقف این رویکرد نبود. بهنظر میرسد پروژه، به فازی بلندمدتتر از آمادهسازی روانی و عادیسازی خشونت وارد شد.
در وقایع ۱۴۰۱ و آشوبهای موسوم به «زن، زندگی، آزادی»، آموزش علنی اشکال مختلف خشونت شهری، ساخت کوکتل مولوتوف تا شیوههای درگیری خیابانی، در دستورکار برخی رسانهها و فعالان خارجنشین قرار گرفت. اگرچه این آموزهها در آن مقطع به کنش اجتماعی فراگیر تبدیل نشد، اما مرزهای اخلاقی خشونت بهتدریج جابهجا شد. دیماه ۱۴۰۴ را میتوان نقطهای دانست که این تغییر، با هدف افزایش فشار، وارد مرحلهای عملیاتیتر شد.
در این مقطع، الگوی کنش از اعتراض خیابانی به حمله به نقاط حساس و نمادین تغییر یافت؛ از مساجد و مدارس تا بانکها و ادارات. همزمان الگویی فعال شد که میتوان آن را «تله کشتهگیری» نامید: حضور معترضان عادی در کنار عناصری سازمانیافته که با اقدامات خشن، هم زمینه کشتهسازی را فراهم میکردند و هم امکان نسبت دادن مسئولیت آن به حاکمیت را. هدف این الگو، نه صرفاً بیثباتی، بلکه مشروعیتزدایی و تشدید فشار افکار عمومی داخلی و خارجی بود.
در این نقطه، میدان اصلی تقابل به عرصه روایت منتقل شد. رسانههای مخالف حاکمیت کوشیدند تمام خشونتها، تخریبها و آتشسوزیها را به حکومت نسبت دهند و نقش گروههای سازمانیافته را نادیده بگیرند. بااینحال، بررسی دقیق روایتها، بهویژه در موضوع آتشسوزی مساجد، از ناسازگاریهای بنیادین پرده برمیدارد.
نمونهای از این آشفتگی روایی را میتوان در برخی برنامههای رسانهای فارسیزبان خارج از کشور مشاهده کرد. در یکی از این برنامهها، مجری در ابتدا آتشسوزی مساجد را به حاکمیت نسبت داد و آن را اقدامی برای ایجاد رعب و ترس در جامعه معرفی کرد. اما در ادامه همان برنامه، سوزاندن مسجد بهعنوان «دفاع مشروع» توجیه شد؛ با این استدلال که مسجد، پایگاه بسیج است و بسیج بهعنوان نیروی سرکوب معرفی میشود. این جابهجایی روایی، بهصورت ضمنی، روایت نخست را نقض میکند.
ناسازگاری در همینجاست: اگر آتشسوزیها کار حاکمیت بوده، دفاع از آنها بهعنوان کنش مردمی چه معنایی دارد؟ و اگر این اقدامات کنش اعتراضی مردم تلقی میشود، چگونه همان مردم که «بیدفاع» معرفی میشوند، قادر به اقدامات هماهنگ و تخریبی گستردهاند؟ کنشگری که خشونت سازمانیافته اعمال میکند، نمیتواند همزمان کنشگری کاملاً بیدفاع باشد.
این تناقضها تصادفی نیستند. آنچه با آن مواجهیم، راهبردی روایی است که میکوشد هزینه اخلاقی خشونت را از عامل آن بردارد و هزینه هرگونه واکنش را بر دوش حاکمیت بگذارد. پیامد چنین روندی، نه تقویت اعتراض مدنی، بلکه عادیسازی خشونت، فرسایش سرمایه اجتماعی و تبدیل نهادهای عمومی و مذهبی به اهداف بالقوه تخریب است؛ روندی که مسئولیت آن، تنها متوجه خیابان نیست، بلکه متوجه رسانهها و جریانهایی است که در سالهای اخیر در مشروعسازی خشونت نقش ایفا کردهاند.

مرتضی درخشان
«گودزیلا!» این نامی بود که ما روی متولدین دهههای بعد از خودمان میگذاشتیم، ما آنها را طوری میدیدیم که انگار «یوفو» یا همان موجودات فضایی هستند و در یک جهان دیگر زندگی میکنند و یکجور دیگری تربیت شدهاند.
اصطلاحاتی داشتند که برای شناخت آن نیاز به فرهنگ لغات میاندههای بود و حالا میبینیم که دهه هفتادیها هم مثل ما دهه شصتیها حرف نسل بعدی خودشان را متوجه نمیشوند و این اتفاق برای دهه هشتادیها هم افتاده است.
بله! واقعاً آنها توی یک سیاره دیگر، توی یک سرزمین دیگر و توی یک کشور دیگر زندگی میکردند و میکنند، این حرف اصلاً عجیب نیست، آنها، مثل تمام «دیگران»ی که نسبت به خودمان تعریف کردهایم توی «تایملاین»های متفاوت زندگی میکنند و همین باعث میشود مثل ما فکر نکنند، حرف نزنند و لباس نپوشند.
زندگی در محاصره الگوریتمها
زندگی در دنیای مجازی یک اتفاق واقعی است؛ شما اخبار روزانهتان را از فضای مجازی میگیرید، شخصیتهای محبوب خودتان را دنبال میکنید و از آنها اطلاعات و سبک زندگی میگیرید، روانشناسان خودتان را دنبال میکنید و از آنها دستور تربیتی میگیرید، آشپزهای مورد علاقه خودتان برای شما دستور پخت غذا تهیه میکنند و بلاگرهای محبوب خودتان تعیین میکنند که کجا بروید و چه چیزی بخرید و زندگی چیزهایی شبیه به همینهاست. این «تایملاین» ماست که برای ما تعیین میکند چطور زندگی کنیم و سادهترین معنای تایملاین در فضای مجازی آن چیزی است که اینستاگرام یا توییتر یا هر شبکه اجتماعی دیگری به ما نشان میدهد. چیزی که الگوریتمها برای ما انتخاب میکنند و ما خیلی نمیتوانیم از آن تخطی کنیم. تایملاین، سیاره محل سکونت ماست، جایی که الگوریتمها ما را به آنجا کوچ دادهاند. ما خواسته یا ناخواسته در محاصره الگوریتمهای مجازی به سر میبریم و وقتی دوستی، آشنایی یا فامیلی برای ما چیزی تعریف میکند، امکان دارد اصلاً از آن سر در نیاوریم و آنچه او تصور میکند که همه دیدهاند را ما در سیاره خودمان ندیده باشیم. این مشکل بزرگ رسانهایها برای انتقال پیامشان است، آنها نمیتوانند یک پیام را واقعاً به همه برسانند، چون ارتباط این سیارهها تقریباً با هم قطع شده است، ما نمیتوانیم از سیاره خودمان به آنها سیگنال بفرستیم و از یکدیگر خبر نداریم.
به همین دلیل است که آنها تکیه کلام خودشان را دارند، به زبان خودشان صحبت میکنند و از وقایع به نحوهای اطلاع میگیرند که مربوط به ما نیست و همین باعث میشود تصور کنیم ما در دو کشور که نه، در دو جهان متفاوت زندگی میکنیم و خیلی اوقات در مکالمه با دیگرانی که در تایملاین دیگری زندگی میکنند حرف مشترکی نداریم. سفر بین سیارهای در این دوران که الگوریتمها دست ما نیستند خیلی سخت است.
یک ایران دیگر
«در بیش از سی شهر ایران حکومت نظامی برقرار شده است و تانکها ورودیهای شهرهای مختلف را بستهاند، مردم هیچ امکان ارتباطی با هم ندارند و تجمعات اعتراضی در شهرهای مختلف کشور به خونینترین شکل ممکن در حال برگزاری است.» این تصویری است که در تایملاین دیگر ما به نمایش گذاشته شده است و اگر در گروههایی که از این تایملاین تغذیه میشوند دوری بزنید میبینید که همین تصویر جا افتاده است. علاوه بر این ناوهای مقتدر و شکستناپذیر آمریکایی در راه هستند و خودروهای مسئولان در حال حمل چمدان آنها به مقصد فرودگاه به سر میبرند تا در اولین فرصت تهران را به مقصد جدیدی ترک کنند. همان تصویری که سه سال قبل هم در مورد سفر مسئولان به ونزوئلا در اینستاگرام و به کانادا در توییتر به وفور دیده میشد. آدمهایی که اینطور فکر میکنند برای ما عجیب به نظر میرسند؛ اما شک نکنید که تحریریه برخی روزنامهها و رسانههای مهم دنیا هم ساکن همین سیارهها هستند و مثل همین افراد فکر میکنند.
به خاطر بیاوریم که رابرت مورداک، غول رسانههای دنیا میگفت: «ما در رسانه تصمیم میگیریم که مردم دنیا به چه چیزی فکر کنند!»
یک نارنجک صوتی
احتمالاً بخشهایی از مصاحبه محمدباقر قالیباف با خبرنگار سیانان را دیدهاید، فردریک پلیتگن، خبرنگار برجسته این رسانه آمریکایی روبهروی رئیس مجلس ایران نشست و درخصوص وضعیت کشور و منطقه با او گفتوگو کرد.
اینکه پلیتگن چقدر مهم است و یک خبرنگار حتی خیلی خوب چقدر میتواند در دنیا مؤثر باشد مسئله ما نیست، تمام رسانهها در دنیا وابستگیهایی دارند که نمیتوان آن را نادیده گرفت و بدون شک سیانان هم سجادهاش را به سمتی پهن میکند که قبله ما نیست؛ اما همینکه نارنجکی توی تحریریه، توی مغز و توی تایملاین سیانانیها منفجر شده که دیوارهای بین دو سیاره را خراب کرده اتفاق بسیار بزرگی است. حالا آنها چیزی را میدانند که تا امروز ندیده بودند، حالا آنها از چیزهایی صحبت میکنند که تا همین چند روز پیش حتی یک اثر از آن در سیارهشان دیده نمیشد و این یعنی پلی بین دو دنیا! این حرفها گذشته از شکستن تصویر تسلیم ماست، شک نکنید آمریکاییها هم در سانسور خبری به سر میبرند و نمیدانند که ما در مورد جنگ، در مورد مذاکره و درکل در مورد آمریکا چطور فکر میکنیم و حالا پیشفرضهای ذهنی آنها مثل ستونهایی است که لگد محکمی خورده و میلرزد!
یک گفتوگوی بینسیارهای
قالیباف در زمان اعزام ناوهای آمریکایی بهسمت خلیج همیشه فارس، تصویری از اقتدار و شجاعت ایران و ایرانی را به نمایش گذاشت و این درست خلاف تصوری است که دنیا بعد از نمایش ترامپ - مادورو در ذهن خود پرورده بود.
در شرایطی که دنیا بعد از اسنپبک ایران را غیرقابل مذاکره میدانست، این گفتوگو ثابت کرد که ایران میداند آمریکا، مذاکرهکننده ایستاده را در مقابل خود نمیپذیرد و هر کس روبهروی آمریکا بنشیند ترامپ از ارتفاعی به او نگاه میکند که خلبانهای اف-35 از آنجا نگاه میکنند. پس ایران مذاکره میکند؛ اما نه از موضع ضعف!
خود همین کار، شکستن تایملاین است؛ دیواری که بین دو سیاره وجود دارد و تصویری از ما نشان میدهد که درست نیست. تبلت کوچکی که قالیباف مقابل خبرنگار سیانان گرفت یک نمایش تمامعیار رسانهای بود که از هر دیواری عبور میکرد، حالا تعجب پلیتگن مثل یک بمب توی آمریکا و سیانان منفجر میشود.

قصه تبلتی که سلاح حقیقت شد
حسامالدین براتی
یک. نشستهاند. دو نفر. دو صندلی. یک میز. آنطرفی، به ظاهر خبرنگار است و از آمریکا آمده. نمایندهی «سیانان». نمایندهی «روایتِ غالب رسانه های دشمن». عادت کرده اند این ها به سوال کردن. به اینکه آنها بپرسند و تو به میزانی که در گفت و گو اجازه می دهند بتوانی از خودت یا عقیده ات دفاع کنی. عادت کرده اند که زمین بازی را خودشان طراحی کنند. آن ها «میزبانند»و تو «متهم». اینطرف اما... قالیباف است. با همان آرامشِ ولبخند همیشگی اش. ظاهرش ظاهر یک دیپلمات است. کت و شلوار. اما باطنش... باطنش هنوز بویِ «جبهه های جنوب را می دهد،بوی مجاهدت های گفته نشده اش در جنگ دوازده روزه را»
دو. قصه، قصهی کلمات نیست. کلمه، هواست. میرود و میآید. باد میبردش. هر چه بگویی «ما نکشتیم، آنها کشتند»، ترجمه نمیشود.
در گوشِ مخاطبِ غربی، صدای تو گم است. تصویر اما... تصویر، زبانِ مشترک است. تصویر، دروغ نمیگوید. یا لااقل، سختتر دروغ میگوید. وسطِ سوال و جوابهای کلیشهای، وسطِ همان بازیِ همیشگیِ «شما زدید، ما خوردیم»، ناگهان تبلتش را بیرون می آورد. یک حرکتِ غیردیپلماتیک؟ شاید. یک حرکتِ غیرمنتظره؟ حتماً. تبلت روشن میشود. انگشت میخورد روی دکمهی پخش. تمام.
سه. سکوتِ مجری، دیدنیتر از حرفهایش است. آن تبلتِ کوچک، روی آن میزِ شیشهای، دیگر یک وسیله الکترونیکی ساده نیست. یک «سلاح» است. یک «خاکریز» است وسطِ گفت و گو با بازجو خبرنگار سیانان. قالیباف، اینجا دیگر فقط «رئیس مجلس» نیست. یک «راوی» است.
راویِ صحنههایی که آنطرفیها، ماههاست – شاید سالهاست – سانسورش کردهاند. نشان میدهد. خشونت را. سلاح را. آن چند هزار نفری را که خونشان ریخت تا امنیتِ خیابان نریزد. و مجری؟
مجری دیگر «بازجو» نیست. تماشاگر است. مات شده است. این را در سناریو ننوشته بودند. قرار نبود طرف ایرانی، سند رو کند. قرار بود لکنت بگیرد اما ماجرا عکس آن چیزی شد که انتظارش را داشتند.
چهار. ما عادت کرده ایم به انفعال. به اینکه مودب بنشینیم و فحش بخوریم – هم در خیابان، هم در رسانه. عادت کرده ایم که «روایت» را آنها بسازند و ما فقط اگر بتوانیم «تکذیب» کنیم. اما این حرکت... این حرکت، جنسش فرق داشت. جنسش از جنسِ کنش های یک «فرمانده» بود. که وسطِ معرکه، وقتی میبیند بیسیمچی پیام را اشتباه میرساند، خودش بلند میشود. خودش «گرا» میدهد. این تبلت، همان دوربینِ موقعیتِ جنگ است. همان دوربینِ آوینی. که میخواهد «حقیقت» را از لایِ لجنزارِ «پروپاگاندا» بیرون بکشد.
پنج. دیکتاتوریِ رسانه یعنی همین. یعنی من میگویم چه ببینی. و انقلابِ رسانه یعنی همین کاری که قالیباف کرد. یعنی شکستنِ قاب. یعنی اینکه بگویی: «آقای سیانان! آقای جهانِ اول! این فیلم را هم ببین. این خون را هم ببین. این حقیقت را هم ببین.»جنگِ امروز، جنگِ موشک نیست فقط. جنگِ روایت است. و در جنگِ روایت، کسی برنده است که «تصویر» دارد. آن شب، روی آن میز، قالیباف برنده شد. نه با زبانِ انگلیسی. نه با اصطلاحاتِ پیچیدهی سیاسی. با یک تبلت. با یک حقیقتِ عریان. و حقیقت، همیشه برنده است؛ اگر کسی با فکر و خلاقیت بتواند در این جنگ نابرابر صدای مظلومیت انقلاب و مدافعانش را به گوش جهانیان برساند.
آخر. کاش یاد بگیریم. کاش همهی مسئولینِ ما، همهی سفیرهای ما، همهی انسان رسانه ها،همه رسانه های رسمی و غیر رسمی، یاد بگیرند. که با دستِ خالی به جنگِ رسانه نروند. که سند داشته باشند. که نترسند. که قاب را بشکنند.
ارسال نظرات