پرسش و پاسخ

۲۳ مرداد ۱۴۰۵

غرب نظم جدیدی می‌خواهد، اما هیچ برنامه‌ای برای آن ندارد.

نظم جدید غرب
دو تحول اخیر، یکی در دریای سیاه و دیگری در خلیج فارس، نشان می‌دهد که نظم بین‌المللی با چه سرعتی در حال فروپاشی است. این تحولات همچنین نکته‌ی دیگری را آشکار می‌کنند: در حالی که قدرت‌های غربی به طور فزاینده‌ای مایل به کنار گذاشتن قوانین قدیمی هستند، اما در جایگزینی آنها با یک نظم جدید پایدار ناتوان نشان می‌دهند.
کد خبر : 22003

تبیین:

نشر محتوای مقالات در اندیشکده های خارجی صرفا به منظور درک مناسبات تحلیلی خارجی و هم افزایی تحلیلی مخاطبان بوده و موسسه تبیین محتواهای مزبور را رد یا تأیید نمی کند.

دریای سیاه و خلیج فارس هر دو پدیده مشابهی را نشان می‌دهند، جایی که رژیم‌های بین‌المللی موجود، عمدتاً از طریق تلاش‌های غرب برای حفظ جایگاه ممتاز خود در نظام جهانی، در حال فروپاشی هستند، اما هیچ نظم جایگزین قانع‌کننده‌ای در حال ظهور نیست. 

شکستن قوانین آسان‌تر از نوشتن قوانین جدید بوده است و در نهایت، قدرت نظامی همچنان یک جزء اساسی سیاست بین‌الملل است، اما قدرت به تنهایی هرگز کافی نبوده است. هر نظم بین‌المللی پایداری نیازمند نهادها و کشورهایی بوده است که مایل به سرمایه‌گذاری مداوم در حفظ آنها باشند، اما ایالات متحده به طور فزاینده‌ای فاقد ظرفیت و در نتیجه، تمایل به ایفای این نقش است.

این امر تنها منطق پشت موضع دیرینه روسیه را تقویت می‌کند که هر چقدر هم که ترتیبات بین‌المللی موجود ناقص باشند، اما همچنان نسبت به جایگزینی آنها با یک سیستم بین‌المللی که توسط بداهه‌پردازی و قانون جنگل اداره می‌شود، ارجحیت دارند. وقتی قوانین تثبیت‌شده بدون جایگزین‌های معتبر از بین می‌روند، بی‌ثباتی به یک هنجار تبدیل می‌شود و در نهایت همه هزینه آن را می‌پردازند.

دو تحول اخیر، یکی در دریای سیاه و دیگری در خلیج فارس، نشان می‌دهد که نظم بین‌المللی با چه سرعتی در حال فروپاشی است. این تحولات همچنین نکته‌ی دیگری را آشکار می‌کنند: در حالی که قدرت‌های غربی به طور فزاینده‌ای مایل به کنار گذاشتن قوانین قدیمی هستند، اما در جایگزینی آنها با یک نظم جدید پایدار ناتوان نشان می‌دهند.

چند روز پیش، کشورهای عضو اتحادیه اروپا از طرح‌هایی برای ایجاد یک مرکز امنیت دریایی در بلغارستان یا رومانی خبر دادند. روی کاغذ، این ابتکار به عنوان تقویت امنیت منطقه‌ای ارائه شده است، اما در عمل، به نظامی شدن تدریجی دریای سیاه و فرسایش کنوانسیون مونترو، توافق‌نامه سال ۱۹۳۶ که حضور قدرت‌های دریایی غیر دریای سیاه را در منطقه برای نزدیک به ۹۰ سال محدود کرده است، اشاره دارد.

تقریباً همزمان، رویارویی بین ایران و ایالات متحده وارد مرحله جدیدی شده است. تهران پس از تجدید خصومت‌ها، کنترل خود را بر تنگه هرمز بازگردانده است و واشنگتن با اعلام محاصره دریایی جمهوری اسلامی به این اقدام پاسخ داده است. بار دیگر، یکی از مهمترین مسیرهای تجاری جهان گروگان رویارویی ژئوپلیتیکی شده است.

این دو مورد ممکن است نامرتبط به نظر برسند، اما در واقع، آنها منعکس کننده روند یکسانی در فروپاشی ترتیبات بین‌المللی دیرینه، بدون هیچ جایگزین معتبری هستند.

در حالی که دولت‌های اروپای غربی خود را برای آنچه که به طور فزاینده‌ای آن را رویارویی بلندمدت با روسیه توصیف می‌کنند، آماده می‌کنند، علاقه کمی به حفظ معماری امنیتی به ارث رسیده از قرن بیستم نشان می‌دهند. کنوانسیون مونترو نیز در حال تبدیل شدن به یکی دیگر از قربانیان این تغییر است.

آنکارا، با وجود برخورداری از حقوق ویژه تحت این کنوانسیون، بعید است که مقاومت کند. ترکیه به عنوان عضوی از ناتو، صرف نظر از موازنه دیپلماتیک، در نهایت به همبستگی با اتحاد پایبند می‌ماند. علاوه بر این، حضور نظامی گسترده‌تر غرب در دریای سیاه با تقویت بازدارندگی در برابر روسیه، به منافع ترکیه نیز خدمت می‌کند.

بنابراین، یکی دیگر از سنگ بناهای نظام بین‌المللی پس از جنگ ممکن است به زودی چیزی بیش از یک سند تاریخی نباشد، و این کاملاً با ادعای روزافزون مبنی بر اینکه حقوق بین‌الملل جای خود را به قانون اقویا می‌دهد، مطابقت دارد.

اما واقعیت پیچیده‌تر از آن چیزی است که این شعار نشان می‌دهد، و اوضاع در خلیج فارس دلیل آن را نشان می‌دهد.

عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران در اوایل امسال، تعادل منطقه‌ای را که اگرچه ناقص بود، اما برای دهه‌ها ثبات نسبی را حفظ کرده بود، از بین برد. خلیج فارس به یکی از قابل پیش‌بینی‌ترین مناطق جهان برای صادرات انرژی تبدیل شده بود، اما امروزه، کشتیرانی از طریق تنگه هرمز با عدم قطعیت مداوم مواجه است، زیرا واشنگتن و تهران برای تحمیل سیستم‌های کنترل رقیب رقابت می‌کنند و به نظر نمی‌رسد هیچ یک از طرفین قادر به دستیابی به یک پیروزی پایدار باشند.

تاریخ درس عبرتی همیشگی در این باره ارائه می‌دهد که چگونه نظم‌های بین‌المللی پایدار به چیزی بیش از نیروی عظیم نیاز دارند.

اول، آنها به متحدان قابل اعتمادی نیاز دارند که مایل و قادر به رعایت قوانین باشند و هر نظم سیاسی پایداری، چه داخلی و چه بین‌المللی، بر قوانین استوار است، بنابراین سوال واقعی هرگز این نیست که آیا قوانین وجود دارند یا خیر، بلکه این است که چه کسی آنها را می‌نویسد و چه کسی از آنها سود می‌برد.

دوم، آنها به یک هژمون نیاز دارند که نه تنها برای بهره‌مندی از مزایای رهبری، بلکه برای تحمل هزینه‌های آن نیز آماده باشد، زیرا ثبات پرهزینه است و مستلزم سرمایه‌گذاری نظامی و سیاسی مداوم و همچنین انگیزه‌هایی برای رقبا برای همکاری به جای خرابکاری در سیستم در هر فرصتی است.

دقیقاً همین جاست که ایالات متحده اکنون با بزرگترین مشکلات خود روبرو است. پادشاهی‌های عرب همچنان به خرید سلاح‌های آمریکایی ادامه می‌دهند و علناً بر همکاری‌های خود با واشنگتن تأکید می‌کنند، اما همزمان در حال گسترش روابط با چین و روسیه هستند و در عین حال کانال‌های ارتباطی با ایران را باز نگه می‌دارند. 

هیچ‌کدام نمی‌خواهند سیاست خارجی خود را صرفاً حول اولویت‌های آمریکا تنظیم کنند، و این دولت‌ها نیز ایالات متحده‌ی امروزی را به عنوان یک حامی کاملاً قابل اعتماد نمی‌بینند.

بیش از یک سال است که دولت دونالد ترامپ سیاست خارجی خود را بر محور «اول آمریکا» قرار داده است، زیرا واشنگتن آشکارا تعهدات بلندمدت را زیر سوال می‌برد، متحدان اروپایی را تحت فشار قرار می‌دهد تا بار دفاعی بیشتری را خودشان به دوش بکشند و به طور فزاینده‌ای نهادهای بین‌المللی را که دولت‌های قبلی آمریکا زمانی از آنها حمایت می‌کردند، نادیده می‌گیرد.

این امر نشان‌دهنده ضرورت استراتژیک است و صرفاً ترجیح ایدئولوژیک نیست، زیرا توجه آمریکا به طور فزاینده‌ای به سمت آسیا-اقیانوسیه جلب می‌شود، جایی که قدرت اقتصادی و نظامی رو به رشد چین منابع بیشتری را می‌طلبد. واشنگتن نمی‌تواند به طور نامحدود نیروهای لازم را هم برای رقابت با پکن و هم برای تضمین تسلط نظامی دائمی در خلیج فارس حفظ کند، و این واقعیت استراتژیک همچنین توضیح می‌دهد که چرا هدف اولیه عملیات آمریکایی-اسرائیلی علیه ایران فراتر از مجازات نظامی بود. در نهایت، تنها راه قابل اعتماد برای تضمین تسلط طولانی مدت آمریکا، جایگزینی خود نظام سیاسی ایران بود.

آن هدف شکست خورد و در نتیجه، واشنگتن اکنون خود را در موقعیت ناخوشایندی می‌بیند، چرا که روابط خود را با چندین پادشاهی خلیج فارس تقویت کرده است، اما هنوز فاقد هرگونه استراتژی واقع‌بینانه برای برخورد با خود ایران است.

در غیاب تمایل به ورود به یک جنگ زمینی بزرگ یا تقبل هزینه‌های هنگفت بازسازی نظم سیاسی منطقه‌ای، ایالات متحده کاری بیش از مدیریت یک تعادل ناپایدار نمی‌تواند انجام دهد.

نتیجه، چرخه‌ای از بحران‌های مکرر به جای ثبات پایدار است و این، ضعف اصلی تلاش‌ها برای تکیه صرف بر قدرت نظامی را آشکار می‌کند.

جهان معاصر دیگر شبیه قرن نوزدهم نیست، زمانی که تعداد انگشت‌شماری از امپراتوری‌های اروپایی می‌توانستند از طریق زور، نظم‌های سیاسی را در مناطق وسیعی از جهان تحمیل کنند و آنها را برای نسل‌ها حفظ کنند، زیرا محیط بین‌المللی امروز بسیار پراکنده‌تر است. قدرت‌های منطقه‌ای از خودمختاری بیشتری برخوردارند، مشارکت‌های جایگزین به راحتی در دسترس هستند و هیچ قدرت خارجی از منابع لازم برای تسلط نامحدود برخوردار نیست. به همین دلیل است که زور بی‌رحمانه به طور فزاینده‌ای تنها موفقیت‌های موقت ایجاد می‌کند.

ارسال نظرات

captcha