- یادداشت ها / دارالذکر
- خونخواهی امام شهید؛ ضلع جدید بازدارندگی نامتقارن
- قالیباف: هرگونه دخالت آمریکا در تنگه هرمز را اجازه نمیدهیم
- نخبگان دینی و فکری اجازه ندهند صدای تفرقه و دو قطبیسازی بر صدای همدلی و همبستگی ملی غلبه کند
- نبرد بر سر هرمز؛ چرا درگیریهای اخیر خلیج فارس تعیینکننده است؟
- یادداشت ها / منشور قضا در جمهوری سوم
- وقتی عمق خلیج فارس به نفع ایران است/ آچمز آمریکا و متحدانش در مقابل ایران
- بیانیه جمعی از اعضای مجلس خبرگان درباره تحولات اخیر و مذاکرات
- عملیات قاطع موشکی و پهپادی در پاسخ به تجاوزهای آمریکا
- قوّهی قضائیه جایگاهی کمنظیر و بلکه بیبدیل برای اصلاح روند امور و به حرکت درآوردن سایر بخشهای نظام دارد/ پیگیری حقوق تضییعشده ملّت ایران در جنایات بینالمللی سال ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵ از مهمترین مسائل قضایی کشور است
- یادداشت ها / سراب امنیت اجارهای در شیوخ حاشیهنشین
- یادداشت ها / منتظر تحقق شروط هستیم
- ایران: عدالت در قبال عاملان جنایت مدرسه میناب اجرا شود
- گران ترین شکار پهپادی حزب الله رقم خورد/ سامانه مرموز ایرانی در جنوب لبنان باز هم یک قربانی گرفت+ فیلم و تصاویر
- یادداشت ها /مذاکره در کنار اعمال اقتدار
۲۸ تير ۱۴۰۵ یادداشت / آزمون اراده

آزمون اراده
سید محمدعماد اعرابی
یکشنبه 24 خرداد 1405 (14 جون 2026) خبر نهائیشدن تفاهمنامه میان دو دولت ایران و آمریکا در رسانهها اعلام شد. سه روز بعددر 27 خرداد 1405 (17 جون 2026) متن کامل یادداشت تفاهمنامه منتشر شد و یک روز بعد به امضای رؤسایجمهور دو طرف رسید. حالا به نظر میرسد «تفاهم» سستترین واژه برای توصیف این یادداشت بوده چون تقریباً روی هیچچیز «تفاهمی» وجود ندارد.
طبق بند اول تفاهم دو طرف تعهد میکنند: «از تهدید یا استفاده از زور علیه یکدیگر خودداری کنند.» هنوز چند ساعت از انتشار متن تفاهم نگذشته بود که رئیسجمهور آمریکا ایران را تهدید به بمباران کرد و گفت: «اگر از تفاهم با ایران ناراضی باشم، دوباره بمبها را بر سرشان فرو خواهیم ریخت». بامداد پنجشنبه 28 خرداد وقتی خبرنگار آمریکایی از «دونالد ترامپ» پرسید: «در بند اول تفاهمنامه آمده است که استفاده از تهدید علیه یکدیگر جایز نیست اما شما ایران را تهدید به بمباران کردید؛ این نقض تفاهمنامه حساب نمیشود؟» ترامپ بار دیگر گستاخانه تهدیدش را تکرار کرد و گفت: «اگر ایرانیها به توافق پایبند نباشند ما این کار را خواهیم کرد، بمباران خواهیم کرد؛ حالا اسمش را هر چیزی میخواهی بگذار!» رئیسجمهور آمریکا در روزهای بعد باز هم با نقض بند اول تفاهمنامه ایران را تهدید کرد. البته فقط ترامپ نبود که با تهدید استفاده از زور تفاهم را نقض میکرد. «جیدیونس» معاون رئیسجمهور آمریکا همزبان تهدید را کنار نگذاشت و یک روز پس از امضای تفاهم در 29 خرداد 1405 (18 جون 2026) گفت: «اگر ایرانیها رفتار خود را تغییر ندهند، برنامه نظامی و هستهای آنها نابود خواهد شد.»
در تمام این مدت رئیسجمهور و دولتمردان آمریکایی زبان به تهدید ایران گشودند اما از طرف دولت ایران هیچکس اقدام متقابلی برای پاسخگویی به گزافهگوییهای طرف آمریکایی انجام داده نشد.
همچنان طبق بند اول تفاهم دو طرف پذیرفته بودند: «با امضای این یادداشت تفاهم خاتمه فوری و دائمی عملیاتهای نظامی را در تمامی جبههها، از جمله در لبنان، اعلام کرده و تعهد میکنند... تمامیت ارضی و حاکمیت لبنان را تضمین کنند.» اما آتش در جبهه لبنان هرگز خاموش نشد. درست در همان روزی که خبرها از نهائی شدن تفاهمنامه دو دولت ایران و آمریکا به گوش میرسید؛ رژیم صهیونیستی به بیروت حمله کرد. این اقدام رژیم صهیونیستی که با چراغ سبز آمریکا انجام شده بود بیپاسخ ماند. از آن زمان تا امروز ارتش جنایتکار صهیونیستی حملات به خاک لبنان را متوقف نکرده و عملاً بند اول تفاهمنامه بهصورت مکرر نقض شده است.
کمتر از 24 ساعت پس از امضای تفاهمنامه میان دو دولت ایران و آمریکا، رژیم صهیونیستی در جمعه 29 خرداد 1405 عملیات خود برای اشغال ارتفاعات «علیالطاهر» در منطقه نبطیه در جنوب لبنان را آغاز کرد. همچنین طبق اعلام منابع محلی از بامداد تا صبح جمعه، جنوب لبنان بیش از 110 مرتبه توسط جنگندههای اسرائیل بمباران شد. عصر جمعه رسانهها از برقراری آتشبس در جنوب لبنان خبر دادند اما این خبر هم چندان دوام نداشت و رژیم صهیونیستی صبح شنبه مجدداً به بمباران وحشیانه شهر «نبطیه»، محله «نبطیه الفوقا»، منطقه «کفرجوز» و سایر شهرکهای این منطقه در جنوب لبنان پرداخت. مقامات رژیم صهیونیستی همچنین آشکارا اعلام کردند از مناطق اشغال شده در جنوب لبنان عقبنشینی نخواهند کرد. «جیدی ونس»، معاون رئیسجمهور آمریکا نیز اظهارات صهیونیستها را تأیید کرد و با بیان اینکه خروج اسرائیل از لبنان بخشی از مذاکرات با ایران نیست، گفت: «این توافق هیچ اشارهای به خروج یا عدم خروج اسرائیل از جنوب لبنان نمیکند... اسرائیل تنها زمانی از جنوب لبنان خارج خواهد شد که تهدید حزبالله از بین برود.» سخنان «ونس» در حالی بود که باز هم طبق بند اول تفاهمنامه دو طرف پذیرفته بودند: «تمامیت ارضی و حاکمیت لبنان را تضمین کنند.»
آقای عباس عراقچی وزیر خارجه کشورمان در توضیح همین قسمت از بند اول تفاهمنامه پیشتر گفته بود: «مهمترین موضوعی که [در تفاهم] اتفاق میافتد اعلام خاتمه جنگ است... خاتمه جنگ در لبنان بخش جداییناپذیر از خاتمه کامل جنگ است و خاتمه جنگ مشمول خاتمه اشغال هم میشود و بدون عقبنشینی نیروهای اسرائیلی از زمینهایی که در این جنگ اشغال کرده، خاتمه جنگ کامل نشده است... حتماً هرگونه حمله نظامی رژیم صهیونیستی به لبنان از الان به بعد و ادامه اشغال سرزمینهای لبنان از نظر ما نقض یادداشت تفاهم به حساب میآید.»
با این حساب بند اول تفاهمنامه میان دو دولت ایران و آمریکا چه از نظر تهدید ایران به بمباران و چه از نظر اشغال و حمله به لبنان بهصورت کامل نقض شده است و وزیر خارجه ایران نیز در سخنان خود این نقض را تصریح کردهاند. همچنین لازم به ذکر است طبق بند 13 این تفاهمنامه: «منوط به شروع اجرای بندهای 1، 4، 5، 10 و 11 این یادداشت تفاهم و تداوم اجرای این اقدامات، جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده آمریکا مذاکرات درخصوص توافق نهائی را منحصراً در مورد بقیه بندها آغاز خواهند کرد.» از آنجایی که بند 1 یادداشت تفاهم اساساً از روز اعلام تفاهم و سپس امضای آن اجرا نشده است؛ پس هیچ مذاکرهای درخصوص توافق نهائی درباره بقیه بندها نباید انجام شود.
با توجه به نقض اساسی بند اول تفاهمنامه، ایران میتواند تعهد خود ذیل بند 5 مبنیبر اتخاذ ترتیبات عبور امن کشتیهای تجاری از تنگه هرمز بدون دریافت هزینه (برای 60 روز) را متوقف کند. در این زمینه دولت ایران باید به دولت آمریکا نشان دهد نقض فقط یک بند از یادداشت تفاهم به منزله نقض کل آن است. یا تمام مفاد یادداشت تفاهم با تمام شروط آن اجرا خواهد شد و یا هیچ یک از مفاد آن اجرا نخواهد شد.
مقامات آمریکایی در همین روزهای اندکی که از امضای تفاهمنامه گذشته اظهارات عجیب دیگری نیز مطرح کردهاند. برای نمونه «جیدیونس»، معاون رئیسجمهور آمریکا پای برنامه موشکی ایران را در توافق نهائی به میان کشید و گفت: «انتظار داریم طبق توافق نهائی ایرانیها نتوانند موشکهای خود را توسعه دهند.» اظهارات ونس در حالی است که طبق بند 13 تفاهمنامه «مذاکرات درخصوص توافق نهائی منحصراً در مورد بندهای یادداشت تفاهم است.» و در هیچ کجای یادداشت تفاهم سخنی از برنامه موشکی ایران به میان نیامده است. این اظهارات زیادهخواهانه، هیچکدام با پاسخ درخور از جانب همتایان ایرانی، مقامات آمریکایی مواجه نبوده است.
در این میان آنچه ممکن است منجر به خطای محاسباتی مسئولان ایرانی شود؛ طعمهای است که آمریکا با عنوان «آزادسازی اموال بلوکهشده» و «برنامه بازسازی ایران با تأمین مالی 300 میلیارد دلاری» بر سر قلاب گذاشته است. تجربههای پیشین جمهوری اسلامی بهخصوص خسارت محض برجام به ما میگوید کارکرد این وعدههای نسیه فقط در ایجاد تردید میان مسئولان و در نتیجه کشاندن ایران به مسیر مدنظر آمریکاست. «دونالد ترامپ»، رئیسجمهور آمریکا یک روز پس از امضای تفاهمنامه در اظهاراتی کاملاً صریح گفت: «هیچگونه کمک مالی یا امتیاز اقتصادی، حتی ۱۰ سنت، در اختیار تهران قرار نخواهد گرفت... هیچگونه منابع مالی در اختیار ایران قرار نخواهد گرفت و واشنگتن سیاست فشار اقتصادی خود را ادامه خواهد داد.» پیش از ترامپ معاونش نیز اظهاراتی مشابه را مطرح کرده بود. «جیدیونس» 27 خرداد 1405 در مصاحبه با فاکسنیوز گفت: «ما تحت هیچ شرایطی هیچ پولی به ایران پرداخت نخواهیم کرد.» دو روز بعد «ونس» حتی موضعی فراتر از این داشت و گفت نهتنها آمریکا هیچ پولی به ایران نمیدهد بلکه تا تغییر رفتار ایران اجازه نمیدهد هیچ کشوری در ایران سرمایهگذاری کند: «بزرگترین سوءتفاهم این است که تصور میشود سرمایهگذاری در ایران بدون هیچگونه تغییری در رفتار [ایران] انجام خواهد شد. این ایده که اماراتیها یک میلیارد دلار برای ساخت نیروگاه در ایران سرمایهگذاری کنند، بدون اینکه ایرانیها رفتار خود را تغییر داده باشند، کاملاً مضحک است. آنها چنین کاری نخواهند کرد و ما نیز اجازه این کار را نخواهیم داد.»
«آزادسازی اموال بلوکهشده» و «برنامه بازسازی 300 میلیارد دلاری ایران» (در حالی که ارزش سرمایهگذاری مستقیم آمریکا در سراسر غربآسیا تا پایان سال ۲۰۲۴ کمی بیش از 90 میلیارد دلار بوده) سرابی است که ساکنان کاخ سفید در برابر دولتمردان ایران گذاشتهاند تا آنها را به تغییر رفتار همسو با منافع خود بکشانند.
اکنون و با گذشت سه روز از امضای یادداشت تفاهم میان دو دولت ایران و آمریکا صحنه به اندازه کافی روشن است. آنچه درباره آینده این تفاهمنامه قطعی بهنظر میرسد این است که این تفاهمنامه اصلاً آیندهای برای ایران ندارد. دشمن مشغول آزمودن اراده ماست؛ اراده قاطع ما در حمله بیملاحظه به اهداف و منافع آمریکایی- صهیونی در منطقه، دشمن را در جنگ رمضان عقب راند و اکنون نباید اجازه داد دشمن شکست خورده و عقبزده شده با سستکردن اراده ما در پناه یک تفاهمنامه نقضشده پیشروی کند.

مسئولیت تاریخی ملت ایران
حمیدرضا شاهنظری
در میان انبوه تحلیلها از پیام اخیر رهبر معظم انقلاب اسلامی، جملهای محوری وجود دارد که باید بیشتر مورد توجه قرار گیرد؛ جملهای که خطاب را از مسئولان به ملت برمیگرداند و افقی تازه در نظارت همگانی میگشاید: «از این لحظه، ما یعنی شما ملت سرافراز و این خادم ناچیز، منتظر تحقق شروط گفتهشده خواهیم بود.» این سخن، در واقع اعلام موجودیت یک نظارت فراگیر است؛ نظارتی که در آن، ملت از جایگاه تماشاگر به مرتبه شریک نظارت ارتقا مییابد و پشت میز مذاکره، پشتوانهای فراتر از هر اهرم دیپلماتیک را فراهم میآورد. تعبیر «ما یعنی شما ملت سرافراز و این خادم ناچیز»، در نقطه مقابل هرگونه فاصلهگذاری میان رهبری و ملت قرار میگیرد. این نسبت بیواسطه، یادآور همان پیوند ناگسستنی نظام «امامت و امت» است که در آن، رهبری، ملت را نه مخاطبی منفعل، که شریکی فعال در سرنوشت خویش و حرکتکننده پشت سر امام به مقصد متعالی میشناسد. در این چارچوب، ملت، در سایه ولایت، هم از حق نظارت برخوردار است و هم به تکلیف همراهی و مسئولیتپذیری ملزم میشود. امروز بعد از قریب به چهار ماه حضور در صحنه و حمایت از جنگ نظامی با دشمن، باز هم این ملت است که باید در شرایط مذاکره و تفاهم، همچنان در صحنه باشد، روند اجرا را دنبال کند، رفتار طرف امریکایی را بسنجد و پاسخگویی شفاف را از مسئولان مطالبه کند و این یعنی مشارکت سیاسی در ایران، از حضور صرف در صحنه انتخابات و رأیدهی ارتقا پیدا کرده و به نظارتی مستمر بر سرنوشت کلان کشور کشیده شده است و این، عین مردمسالاری دینی در پویاترین شکل خود است.
پیش از این جمله، رهبری با وجود نظر شخصی متفاوت، با احترام به تعهدات قانونی رئیسجمهور و شورای عالی امنیت ملی، اجازه امضای تفاهم را صادر کردهاند. اما اینجا، نقطه عطف بیانیه است؛ جایی که «تفویض صرف» به «نظارت جمعی» بدل میشود و ملت، در ارزیابی این مسیر، نقشی بیواسطه مییابد. این حرکت، به دشمن میفهماند که با تمام قامت یک ملت بزرگ روبهروست، نه با گروهی از دیپلماتها و از این پس، خوشبینی بیاساس، جایگاهی ندارد و واقعیتهای عینی، معیار قضاوت خواهند بود. شروطی که رهبری بر آن تأکید میورزند - پاسداشت حقوق ملت و جبهه مقاومت و امتناع از زیادهخواهی امریکا - خطهای قرمزی هستند که اگر نادیده گرفته شوند، ملت در کنار رهبری، خود را مختار و بلکه موظف به تغییر مسیر خواهد دید.
شواهد عینی نیز نشان میدهد که طرف امریکایی به تعهدات خود پایبند نیست و نخواهد بود و در همین روزها، بند اول این تفاهم در لبنان، در حال نقض شدن است. اما نکته کلیدی اینجاست که رهبری، با این پیام و تأکید بر «منتظر تحقق شروط خواهیم بود»، زمینه را برای پاسخ قاطع و بهموقع به بدعهدیها فراهم کردهاند. بنابراین، این فرصت تفاهم، صرفاً باید برای افزایش بیشترین آمادگی در تمامی حوزههای اقتصادی، نظامی، امنیتی و اجتماعی بهکار گرفته شود تا کشور برای ادامه درگیری و تقابل با دشمن، در قویترین وضعیت ممکن قرار گیرد. لذا، هرگونه تفرقه و نزاع درونی، نه تنها بیمعناست که دقیقاً برخلاف هدف راهبردی این مصلحتاندیشی هوشمندانه عمل میکند.
انقلاب اسلامی مسیری است برای رشد و تعالی؛ مسیری که در آن، هر تجربه، چه تلخ و چه شیرین، به انباشت معرفت تاریخی یک ملت میانجامد. این اجازهای که رهبری برای تفاهم صادر کردهاند، بخشی از این مسیر پرفرازونشیب تجربهاندوزی است. از این منظر، اختلافنظرهایی که در بدنه انقلاب درباره این مسیر وجود داشته، تا زمانی که به تفرقه و نزاع نینجامد، نه تنها آفت نیست که خود بخشی از فرایند رشد و بلوغ جمعی محسوب میشود. اما اگر از مرز نقد سازنده فراتر روند و به دشمنی درونی و چنددستگی جناحی بدل شوند، نه تنها به رشد نمیانجامند، که دقیقاً به نفع دشمن تمام میشوند و نقش دعوتنامهای برای تهاجم مجدد دشمن را ایفا میکنند و این، دقیقاً همان خطری است که باید از آن پرهیز کرد. ما اصلاً در شرایطی نیستیم که بتوانیم به خود اجازه دو دستهگی بدهیم. امروز، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند انسجام و یکپارچگیایم. همه فریادهای ما باید بر سر دشمن باشد، نه بر سر یکدیگر.
امام شهید در هشداری معنادار در کمتر از یک ماه قبل از شهادت فرمودند: «امیرالمؤمنین (ع) در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد، اما در موارد زیادی با جنگ نرم مانع رسیدن آن بزرگوار به اهدافشان شدند.» این عبرت تاریخی، برای جمهوری اسلامی نیز کاملاً مصداق دارد. ما تا امروز در جنگ سخت، دشمن را شکست دادهایم و هیچگاه در میدان نبرد زانو نزدهایم. اما امروز دشمن، میدان جنگ را تغییر داده است؛ او با جنگ نرم و شناختی، به دنبال ایجاد تفرقه و نزاع میان مردم و میان مردم و مسئولان است؛ او در پی بیاعتماد کردن جامعه به نظام و ساختار جمهوری اسلامی است. اگر در این میدان، مغلوب دشمن شویم، همان نتیجهای حاصل میشود که دشمن در جنگ سخت هرگز نتوانست به آن دست یابد. از این رو، وظیفه ما در این برهه، چیزی نیست جز حفظ هوشیاری، پاسداشت وحدت و پرهیز از هرگونه رفتاری که دشمن را در نیات شوم خود یاری رساند. ما باید نقطهای تاریخی که در آن ایستادیم را بشناسیم و بدانیم امریکا، شیطان بزرگ و بزرگترین ابرقدرت تاریخ، با تمام توان به میدان آمده و با توانی افزونتر مسیر دشمنی با ما را ادامه خواهد داد، پس تکتک ما هم یک مسئولیت تاریخی در این برهه بر عهده داریم و وظیفه پاسداشت و به ثمر رساندن خونهای زیادی هستیم که در تاریخی طولانی برای آرمانی بزرگ بر زمین ریخته شده است.
رهبری با تأکید بر «منتظر تحقق شروط خواهیم بود» و «علیالاصول، نظر دیگری داشتم»، بینیازی خود و ملت را از اعتماد به امریکا اعلام میکنند: «ما به تو اعتماد نداریم، منتظر نقض عهدت هستیم، بر اصول خود استواریم و تو را آنچنان بدعهد و بیارزش میدانیم که تنها با بدبینی کامل، به رئیسجمهور خود اجازه دادیم تا یک فرصت دیگر به تو بدهد.» این رویکرد، تجلی عقلانیت انقلابی است که از یک سو به دیپلماسی فرصت مجدد میدهد و از سوی دیگر با حفظ آمادگی همهجانبه، امکان بازگشت به برخورد سخت با دشمن را زنده نگه میدارد.
اگر مصالح ملی، رهبری را بر آن داشته که با وجود نظر متفاوت، این مسیر را اجازه دهند، این گواه التزام ایشان به منافع کلان کشور و مصلحت ملی است. ما نیز، در برابر آن، وظیفه داریم که با دیگر پیامهای ایشان - که همواره بر پرهیز از تفرقه و دعوت به اتحاد تأکید داشتهاند - هماهنگ شویم و راه امام شهید و امام حاضر را در وحدت کلمه ادامه دهیم. مبعوث شدن یک ملت، حرکت هوشمندانه در چارچوب ولایت است؛ نه یک گام عقبماندن و نه یک گام جلو زدن. این تجربه، به رشد بیشتر همه ما خواهد انجامید و پیروزی از آن ملتی خواهد بود که از هر آزمونی، با بصیرتی افزونتر و ارادهای راسختر، بیرون آمده است. ملت ایران چه تفاهم به بار نشیند و چه نشیند، بر عهد خویش با امام راحل، امام شهید و همه شهدا، استوار و پایدار است و آماده است برای هر سناریو، هر رویارویی، هر آزمون سخت و این، کلید تحقق همان فتوحات و نصرتهای بزرگ است که رهبری بشارت داد با دعای خیر سرورمان، نصیب این ملت سربلند خواهد شد.

داوری درباره یادداشت تفاهم ایران و آمریکا
حسن بهشتی پور
برای داوری بهتر در رابطه با امضای یادداشت تفاهم میان ایران و آمریکا بهتر است در ابتدا نگاهی به مدل تحلیلی خود داشته باشیم. در یک نمونه کتاب «ماهیت تصمیمگیری، سه مدل تحلیلی را بر پایه سه «رویکرد تحلیلی» کاملاً متمایز، برای بررسی بحران موشکی کوبا به کار میگیرد. هر یک از این مدلها بر اساس چارچوبی نظری خاص در علوم سیاسی و روابط بینالملل بنا شده و با تمرکز بر سطحی متفاوت از تحلیل، روایتی جداگانه از رویداد ارائه میدهند. ایده محوری کتاب این است که انتخاب هر یک از این رویکردها، بهطور بنیادین تعیین میکند که تحلیلگر چه پرسشی را مطرح میسازد، به دنبال چه شواهدی میگردد و در نهایت به چه پاسخی دست مییابد. در همین نقطه است که با بازخوانی این کتاب میتوان دریافت چرا، با وجود هماهنگیهای موجود در عرصه داخلی، هنوز بخشی از جریان اصولگرا برداشتی کاملاً متفاوت از یادداشت تفاهم ایران و آمریکا دارند. نویسندگان کتاب، سه مدل و رویکرد نظری پشت هر تحلیل را با ذکر مثالهایی از کاربردشان در بحران موشکی کوبا، به روشنی تبیین میکنند؛ چنانکه گویی این رویکردها برای تحلیل بحران امروز در روابط ایران و آمریکا نگاشته شدهاند. رویکرد نظری این مدل بر پایه نظریههای واقعگرایی در روابط بینالملل و نظریه انتخاب عقلانی در علوم سیاسی، سازمانیافته است. فرض اصلی آن است که دولتها بهمثابه بازیگرانی یکپارچه و عقلانی در نظر گرفته میشوند که برای بیشینهسازی منافع ملی خویش، اقدامات خود را محاسبهگرانه برمیگزینند. در این دیدگاه، دولت همچون «جعبهای سیاه» فرض میشود و آنچه اهمیت دارد، محاسبه هزینه–فایده و انتخاب بهترین گزینه برای بقا و قدرت ملی است. بر اساس این رویکرد، بحران موشکی کوبا چنین تحلیل میشود: چرا شوروی موشکها را در کوبا مستقر کرد؟ برای پر کردن «شکاف موشکی» و جبران برتری استراتژیک آمریکا در دوران جنگ سرد.
چرا آمریکا به جای حمله هوایی، محاصره دریایی را برگزید؟ زیرا محاصره واکنشی قاطع اما قابل کنترل بود که از تشدید سریع تنش جلوگیری میکرد و توپ را در زمین شوروی میانداخت تا عقبنشینی کند. در اینجا نیازی به یادآوری کاربرد این تجربه در واکنش آمریکا به بسته شدن تنگه هرمز نیست.
چرا شوروی موشکها را خارج کرد؟ زیرا با خطر رویارویی نظامی گسترده و احتمالاً هستهای مواجه شد و ترجیح داد با دریافت امتیازاتی مانند خروج محرمانه موشکهای آمریکا از ترکیه، عقبنشینی کند. درک این نکته برای شرایط امروز ایران از اهمیتی ویژه برخوردار است، با این تفاوت که ایران با مقاومتی همهجانبه به آمریکا نشان داد که نمیتواند خواستههای خود را به تهران دیکته کند.
رویکرد نظری این مدل ریشه در نظریههای سازمانی و جامعهشناسی نهادها دارد و «جعبه سیاه» دولت را میگشاید. فرض اصلی آن است که خروجی اقدامات دولتها، نتیجه مستقیم تصمیمات محاسبهگرانه رهبران نیست، بلکه حاصل رویههای عملیاتی استاندارد، فرهنگ سازمانی و بودجه سازمانهای بزرگ دولتی و نظامی است. سازمانها بر اساس روالهای از پیش تعیینشده عمل میکنند و به جای بهینهسازی، به دنبال رضایتبخشی و کاهش عدماطمینان هستند. بر پایه این چارچوب، تحلیل بحران موشکی کوبا و پاسخ به پرسشهای اساسی، شکل دیگری به خود میگیرد:
چرا استقرار موشکها در کوبا توسط آمریکا کشف شد؟ زیرا نیروی هوایی شوروی بر اساس رویههای استاندارد خود، محمولهها را استتار نکرده بود و این رویه معمول، آنها را در برابر شناسایی توسط هواپیمای جاسوسی U2 آمریکا آسیبپذیر ساخت. چرا آمریکا حمله هوایی را اجرا نکرد؟ نیروی هوایی آمریکا نمیتوانست موفقیت «حمله جراحی» را برای نابودی همه موشکها تضمین کند و رویههای عملیاتی آن برای بمباران گسترده طراحی شده بود، نه حمله محدود. از سوی دیگر، نیروی دریایی رویههای عملیاتی مشخصی برای اجرای محاصره دریایی داشت و از پیش، نیروی قابلتوجهی در منطقه مستقر کرده بود.
چرا فرآیند تصمیمگیری با اختلال مواجه شد؟ برخی رویدادهای خطرناک، مانند پرواز هواپیماهای U2 بر فراز شوروی یا پراکنده شدن بمبافکنها در فرودگاههای غیرنظامی، ناشی از اجرای رویههای استاندارد نظامی بود و نه دستور مستقیم رهبران. در اینجا شاید بتوان مهمترین عوامل تأثیرگذار در منازعه امروز را به آسیب وارد شدن به جنگنده پیشرفته اف۳۵ آمریکایی، شکست عملیات آمریکا در اطراف اصفهان و نیز پاسخ آمریکا به بستن متقابل تنگه هرمز بر روی کشتیهای ایرانی و اعمال محاصره دریایی از راه دور، تعبیر کرد. رویکرد نظری این مدل بر اساس نظریههای رفتارگرایی و تحلیل گروهها در سیاست شکل گرفته و به شدت از تحلیلهای روانشناختیِ تصمیمگیری تأثیر پذیرفته است. فرض اصلی آن است که تصمیمات دولتها، نتیجه یک «بازی سیاسی» و چانهزنی میان بازیگران کلیدی درون دولت است، نه انتخاب یکپارچه یک بازیگر عقلانی. این مدل بر نقش شخصیتها، روابط شخصی، ادراکات، قدرت متقاعدسازی و «مه جنگ» تأکید میگذارد. بر اساس این رویکرد، تحلیل سوم و متفاوتی از بحران موشکی کوبا ارائه میشود و پاسخ به پرسشها نیز دگرگون میشود: چرا کندی به جای مذاکره، پاسخی قوی در پیش گرفت؟ به دلیل شکست در عملیات خلیج خوکها، جمهوریخواهان در کنگره، مسئله کوبا را به معضلی انتخاباتی برای دموکراتها تبدیل کرده بودند و کندی برای نشان دادن قدرت، محکمترین واکنش ممکن را انتخاب کرد. چرا محاصره دریایی برگزیده شد؟ اگرچه اکثر اعضای «کمیته اجرایی» طرفدار حمله هوایی بودند اما افراد نزدیک به رئیسجمهور، مانند برادرش رابرت کندی، طرفدار محاصره بودند.
ادامه در همین صفحه
از سوی دیگر، کندی به مشاوران نظامی خود مانند ژنرال کورتیس لیمی که طرفدار حمله بودند، پس از فاجعه خلیج خوکها اعتماد نداشت.
در نتیجه، ترکیب فشار و کشش این گروهها، به تصمیم محاصره انجامید. در اینجا نقش افراد بهروشنی در جهتدهی به بحران و مدیریت شدیدترین بحرانی که جهان را تا آستانه جنگ جهانی سوم پیش برد، آشکار میشود.
درس اصلی کتاب «ماهیت تصمیم» این است که هر یک از این سه مدل، بخشی از حقیقت را نمایان میسازد، اما هیچکدام به تنهایی تصویری کامل از یک رویداد پیچیده سیاسی ارائه نمیدهند. انتخاب هر چارچوب نظری، دریچهای متفاوت به روی واقعیت میگشاید: با رویکرد نخست (عقلانی)، تصویر کلان رقابت قدرتها و محاسبات استراتژیک را میبینیم؛ با رویکرد دوم (سازمانی)، به نقش رویهها، محدودیتها و کندی ذاتیِ بوروکراسیهای بزرگ پی میبریم؛ و با رویکرد سوم (سیاست بوروکراتیک)، به بازی پیچیده منافع، شخصیتها و روابط انسانی درون دولت دست مییابیم. بنابراین، یک تحلیلگر سیاسی ماهر، کسی است که بتواند بسته به پرسش تحلیل و بستر آن، از این چند رویکرد نظری بهره گیرد و یا روایتهای حاصل از آنها را با یکدیگر تلفیق کند تا به فهمی عمیقتر، چندلایهتر و راهگشاتر از یادداشت تفاهمی که میتواند برای خروج از بنبست مذاکراتی ایران و آمریکا کارآمد باشد، دست یابد.

فرامتن و زیرمتن یک پیام
۱- پیام حکیمانه رهبر معظم انقلاب حضرت امام آیتالله سیدمجتبی خامنهای در مورد یک تصمیمسازی تاریخی برای عبور از پیچ تند و خطرآمیز تاریخ معاصر است.
واکنش مردم و مسئولان در اولین لحظات صدور این پیام در این عبارت خلاصه میشود:
«حکم آنچه تو فرمایی»
محتوای پیام، یک جمعبندی چهار کلمهای است؛ «شفاف با مردم، صریح با مسئولان»
۲- رئیسجمهور عزیز ما و رئیسجمهور آمریکا پای یک تفاهمنامهای امضا کردهاند که سند شکست راهبردی ترامپ و صهیونیستها در تجاوز به خاک ایران است. امضاء تفاهمنامه مجوز رهبری دارد و این مجوز مشروط به دو شرط کلیدی است:
اولین شرط - پیگیری رئیس و اعضای شورای عالی امنیت ملی برای تحقق شروطی که در تفاهمنامه آمده است.
دومین شرط- مذاکرات تا تحقق شروط در حالت تعلیق قرار میگیرد.
۳- فرامتن پیام آن است که این تصمیم محصول فرآیند تصمیمسازی و تصمیمگیری براساس قانون اساسی مبتنی بر عقل و تدبیر جمعی است. ما یک نظام قدرتمند با سازوکار قانونی هستیم و رهبری از این فرآیند مراقبت میکنند.
۴- زیرمتن پیام این است که اعتمادی به دشمن نیست. صدور مجوز براساس اعتماد به رئیسجمهور خودمان مبنی بر تعهد انجام شروط ایران است.
۵- بیبیسی در یک اظهارنظر ابتدایی گفت: «توافق خبر از یک موازنه قدرت در خاورمیانه است. نتانیاهو در یک کابوس سیاسی گیر کرده است. متن تفاهمنامه نشان میدهد نشانههایی از محدودیت توان آمریکا در مدیریت زمان و دیپلماسی وجود دارد.».
آگاهان جهانی و صاحبنظران نظامی و سیاسی جهان در نگاه به متن تفاهمنامه میگویند؛ آمریکاییها در حال به رسمیتشناختن قدرت ایران به عنوان یک ابرقدرت است. لحن کلمات نشان میدهد دو ابرقدرت دارند یک فهم مشترک از اوضاع به دست میدهند.
۶- متن پیام نشان میدهد رئیسجمهور آمریکا روی اره ژئوپلتیک منطقه نشسته و از روی استیصال به امضاء و التماس مجدد آتشبس رسیده است.
اما اولین بند تفاهم که آتشبس و پایان جنگ در همه ساحات بهویژه لبنان است اصلا عملی نیست. چراکه درست است آمریکا برای اعلام آمادگی برای اجرای تعهدات حصر دریایی را برداشت اما رژیم صهیونیستی به دلیل ماهیت تجاوزکارانه خود نمیتواند به هیچ وجه بند یک تفاهم را اجرا کند. به همین دلیل آتشافروزی و تجاوز و کشتار و جنایات جنگی در لبنان و غزه ادامه دارد.
بههمیندلیل توافقنامه اکنون در حالت تعلیق قرار دارد.
۷- رژیم صهیونیستی میگوید: من نمیتوانم به خاطر چند کلمه روی کاغذی که نظر ما در آن لحاظ نشده، خاک لبنان را ترک و عقبنشینی کنم. این موضع نشان میدهد، ترک مخاصمه و آتشبسی در کار نیست لذا اجرای بقیه بندها سالبه به انتفاء موضوع است.
صلح و سازش و آتشبسی میان ما و دشمن پایدار و قابل دوام نیست. میان ما و آنها اقیانوسی از خون، نفرت و کینه وجود دارد که با چند کلمه روی کاغذ رفع و رجوع نمیشود.
۸- نقد دلسوزانه نسبت به مفاد تفاهمنامه وجود دارد. مرز این نقد آن است که «دلسوزی» و «حسننظر» مسئولان که در پیام رهبری بود در چنین رویکردی زیر سؤال نرود. نباید از میان این نقدها یک دوقطبی موافق و مخالف تفاهمنامه دربیاید که دشمن در شکاف پدید آمده آن بتواند یک حمله غافلگیرانه و شتابزده را مثل نبرد ۱۲ روزه و ۴۰ روزه تدارک ببیند.
نقض بند یک تفاهمنامه توسط رژیم صهیونیستی تمام رشتههای ترامپ را پنبه کرده است. ما در آستانه ورود «آتش» به این «پنبهزار» هستیم. آخرین لحظاتی که این یادداشت را می نوشتم، خبر عقبنشینی خفت بار ترامپ و نتانیاهو از تجاوز به لبنان اعلام شد. پس از شکستن حصر دریایی این دومین پیروزی ای است که می توان از نبرد دیپلماتیک جمهوری اسلامی با دشمنان اسلام یاد کرد.

نقدی بر ساختار پژوهشگاههای علوم انسانی-اسلامی
تمدنسازی در بنبستِ انتزاع
سید عباسعلی وهابزاده موسوی
آسیبشناسی وضع موجود نشان میدهد که پژوهشهای تولیدشده در این ساختارها، غالباً به شدت انتزاعی بوده و با نیازهای روز و مسائل کف جامعه بیگانهاند. یکی از نشانههای عینی این ناکارآمدی، انباشت پژوهشها و شکست آنها در بازار نشر است که نشان از عدم تطابق عرضه علمی با تقاضای سیاستی و اجتماعی دارد.
البته در نقد این ساختارها باید از مطلقانگاری پرهیز کرد. شاید بتوان گفت عمدهترین و مهمترین محصول مفید پژوهشکدههای موجود، تربیت نیروی پژوهشگر متمحض در یک موضوع تخصصی است. این نهادها موفق شدهاند افرادی را پرورش دهند که در حوزههای بنیادین مانند فقه، فلسفه، کلام یا تاریخ، تسلط بسیار عمیقی دارند. لکن از منظر حکمرانی، ایراد کلی کماکان پابرجاست؛ چرا که همان پژوهشگر متمحض و متخصص نیز غالباً نمیتواند نقص و فقدان حلقه واسطِ میان نظریه تا اجرا را پر کند. محقق علوم بنیادی، لزوماً مهارت، تخصص و تجربه خطمشیگذاری ندارد و زبان تولیدات او، زبانی آکادمیک و غامض است که برای مدیر اجراییِ درگیر با بحرانهای روزمره، نه قابل فهم است و نه قابلیت پیادهسازی دارد.
این چالش زمانی تشدید میشود که به نظام ارتقای معیوب پژوهشگران نگاه میکنیم؛ سیستمی که حل مسئله دستگاههای اجرایی را فضیلت نمیداند، اما تولید انبوه مقالاتی را که صرفاً کارکرد رزومهسازی دارند، شرط ارتقای هیئت علمی میشمارد. در اینجا، مقایسه با الگوهای موفق جهانی راهگشاست. در ساختارهای پیشرفته حکمرانی، خلأ میان علم و اجرا از طریق اندیشکدههای واسط
(Think Tanks) پر میشود. وظیفه این نهادها تولید علم بنیادین نیست، بلکه ترجمه دانش به بستههای سیاستی یا دقیقتر بستههای خطمشی و راهکارهای عملیاتی برای مدیران است. افزون بر این، مدل تأمین مالی آنها غالباً گرنتمحور و مبتنی بر سفارش است، نه بودجههای قطعی و بیقیدوشرط دولتی.
به عنوان یک پژوهشگر حوزه حکمرانی، معتقدم برای برونرفت از این بنبست و تبدیل پژوهشگاهها از نهادهای تولید محتوای انتزاعی به نهادهای توانمند در حل مسئله، نیازمند تغییر ریلگذاری ساختاری هستیم. پیشنهادهای اجرایی زیر میتواند نقطه آغازی برای این تحول باشد:
۱. گذار به تأمین مالی سفارشمحور: بودجهریزی پژوهشگاهها باید از حالت سرانهای و تضمینشده خارج شود و به مدل «گرنتمحور» تغییر یابد. تخصیص بخش عمده بودجه باید منوط به دریافت سفارش از دستگاههای اجرایی و ارائه راهکار مشخص برای معضلات واقعی حاکمیت باشد.
۲. تأسیس و تقویت نهادهای واسط (اندیشکدهها و یا آزمایشگاههای خطمشیگذاری): در کنار هر پژوهشکده بنیادین، باید هستههای سیاستی و خطمشیگذاری ایجاد شود. مأموریت این هستهها، اخذ نظریات کلانِ تولیدشده توسط پژوهشگران متمحض و تبدیل آنها به اسناد سیاستی(خطمشی)، پیشنویس لوایح قانونی و دستورالعملهای اجراییِ قابلفهم برای سیاستگذاران است.
۳. انقلاب در آییننامه ارتقا: نظام سنجش اعضای هیئت علمی در علوم انسانی باید بازنگری شود. شاخصهایی نظیر تأثیر اجتماعی، مشارکت در حل بحرانهای ملی و ارائه مشاورههای سیاستی(خطمشی) موفق، باید جایگزین یا حداقل هموزن با تعداد مقالات علمی-پژوهشی قرار گیرند.
۴. الزام به رویکردهای بینرشتهای: دوران پژوهشهای تکبعدی به سر آمده است. پژوهشگران علوم انسانی-اسلامی باید در قالب تیمهای مشترک با متخصصان علوم داده، حکمرانی رفتاری، خطمشیگذاری عمومی و جامعهشناسی میدانی فعالیت کنند تا ضریب نفوذ و قابلیت اجرای راهکارهایشان تضمین شود.
در نهایت، تا زمانی که حلقه مفقوده نظریه تا اجرا از طریق اصلاح ساختار تأمین مالی، ایجاد اندیشکدههای واسط و تغییر نظام ارزیابی ترمیم نشود، علوم انسانی-اسلامی در کنج کتابخانهها بلکه انبارها محبوس مانده و بخش حقیقی تمدنسازی از پشتوانه علمی و کاربردی محروم خواهد ماند.

خوانشی ادبی اسطورهای در باب «انتقام»
مریم شوندی
این روزها واژه «انتقام» در ادبیات سیاسی ایران بسیار دیده میشود. مفهومی که در خونخواهی شهیدان جنگ تحمیلی سوم و در صدر آنان رهبر شهید، به مطالبهای عمومی بدل شده است؛ مطالبهای که از مسئولان، کنشی بازدارنده و کوبنده در برابر دشمن را بهعنوان «خونخواهی» طلب میکند؛ اما فارغ از ظرفیتهای اجرایی، ملاحظات سیاسی و محاسبات نظامی، میتوان از خود پرسید که انتقام، در بستر ناخودآگاه جمعی و معنای روایی، دقیقاً چیست؟ آیا انتقام تنها در مقابلهبهمثل و گرفتن جان دشمن تحقق مییابد؟ آیا کشتهشدن یک فرمانده یا مقام سیاسی دشمن، هرچند رخدادی مهم در عرصه سیاست باشد، میتواند تمام آنچه را در حافظه تاریخی و احساسات جمعی یک ملت آسیبدیده است، جبران کند یا این اتفاق بهزعم بسیاری از مبارزان سیاسی مانند سیدحسن نصرالله، به جبران بند کفش شهیدان هم قد نمیدهد؟
این پرسشها که بر محور احساس و ذهنیت ملتها استوار است، ما را از عرصه سیاست به قلمرو فرهنگ میبرد؛ جایی که مفهوم انتقام، از کهنترین روایتهای بشری تا امروز، یکی از بنیادیترین درونمایههای ادبیات نمایشی و حماسی بوده است. در سنت روایی ایران نیز کینخواهی بارها موتور محرک داستان و آفریننده قهرمانان شده است. بااینهمه، کین در ادبیات حماسی ایران همواره به معنای مرگ جسمانی دشمن نیست. گاه آنچه انتقام را کامل میکند، نه ریختن خون، بلکه فروریختن هیبت، شکوه و نام دشمن است؛ مرگی که پیش از مرگ تن فرامیرسد و اثر آن در حافظه تاریخ ماندگارتر است. «یادگار زریران» یکی از کهنترین متونی است که این تلقی از انتقام را به روشنی صورتبندی میکند. در این متن بستور، خونخواه زریر، انتقام را تنها در کشتن ارجاسب نمیبیند؛ او میخواهد شاه دشمن پیش از آنکه جان ببازد، شکوه و اقتدار خود را از دست بدهد و هر روز بار شکست و خواری را بر دوش بکشد. این مقاله میکوشد با تکیه بر این روایت، مفهوم «نخستین مرگ» را بهعنوان یکی از صورتهای انتقام در ادبیات کهن ایران و جهان بررسی کند؛ مرگی که در آن، حیثیت و اعتبار دشمن پیش از جسم او از میان میرود.در «یادگار زریران»، بستور پسر زریر، سپهبد نامدار ایرانی، برای گرفتن انتقام خون پدرش وارد میدان میشود. او پس از یک نبرد طولانی پس از آنکه ارجاسب پادشاه تورانیان را به چنگ میآورد، قصد کشتن او را میکند، اما در آن لحظه روح پدرش زریر بر او ظاهر میشود و اجازه نمیدهد ارجاسب را بکشد:
زریر: دشمن دیرین دوست نو مگیر! این چرب سخن نکش، پادافره او این است زنده ماند و بدنامی روزگار کشد.
بستور: زنده و بدنام؟
زریر: از او دستی و پایی و گوشی ببر و از او چشمی به آتشسوز، او را بر خر دنب بریدهای سوار کن و شهر خویش، خیون، بازفرست. او باید بمیرد، اما روزی هزار بار!
بستور: و من، من بستور، این منم که برای نخستین مرگ ارجاسب، دشنه برگیرم و خفتان آن بدگهر ریگزارنشین و بر زمین زنمش.
در اینجا انتقام نه به حذف دشمن، بلکه به حذف منزلت او میاندیشد. «نخستین مرگ» در این متن، ایدهای از انتقام را پردهبرداری میکند که در آن مرگ و نابودی را در چند مرحله معرفی خواهد کرد. مرگ مرحله اول که کشتهشدن اعتبار و نمایش تحقیر است، مرگی است که از سایر مرگها ننگینتر و کاراتر روایت میشود. در واقع روند نابودی با درهم شکستن بزرگی شر، آغاز و سپس بهنحوی تکمیل میشود. در پایان این حماسه، تصویر سوارشدن دشمنی دستوپا بریده، و وارونه سوار بر خر دمبریده، تصویری است که هزاران بار از مرگ ارجاسب بدتر است و مرتبه او را به زیر میکشد. شاید به همین دلیل است که در شاهنامه بارها تکرار میشود؛ مرگ برای پهلوان آسانتر از ننگ است، یعنی نابودی «نام» از نابودی «تن» سهمگینتر است.در داستان کینخواهی کیخسرو از افراسیاب نیز شاهد «نخستین مرگ» هستیم. کیخسرو برای انتقام خون سیاوش، با افراسیاب وارد نبردی طولانی میشود که در شکست مرحله اول، افراسیاب به چین فرار میکند و در گنگ دژ پنهان میشود. همانگونه که بستور خواهان آن است که ارجاسب «روزی هزار بار بمیرد»، فردوسی نیز افراسیاب را پیش از کشتهشدن، مردی تصویر میکند که از تاجوتخت به غاری تاریک پناه برده، آسایش و خواب را ازدستداده و هر لحظه در هراس جان خویش است. در این روایت، مرگ جسمانی تنها پایان کار نیست؛ نخستین مرگ، همان فروپاشی شکوه و فر شاهی است. در اینجا اقتدار و شکوه افراسیاب فرومیپاشد و او دیگر شاه پیروزمند ابتدای داستان نیست. در واقع پیش از آنکه او مرگ جسمانی را تجربه کرده باشد، شکست سیاسی و حیثیتی را میچشد.
ازآنپس چنان بد که افراسیاب
همی بود هر جای بیخورد و خواب
نه ایمن به جان و نه تن سودمند
هراسان همیشه ز بیم گزند
اگرچه در بسیاری از آثار کلاسیک غرب، انتقام در قالب قتل و خشونت جسمانی نمود مییابد، اما در همان آثار نیز میتوان نشانههایی از «مرگ نخستین» را یافت؛ مرگی که پیش از نابودی تن، هویت، اعتبار و منزلت اجتماعی دشمن را هدف قرار میدهد. در ایلیاد، آشیل تنها به کشتن هکتور بسنده نمیکند، بلکه با کشیدن پیکر او بر گرد باروی تروا، میکوشد افتخار پهلوانی او را نیز لگدمال کند. در مدهآی اوریپید نیز هرچند انتقام با قتل به اوج میرسد، هدف اصلی مدهآ تنها گرفتن جان نیست، بلکه محرومکردن یاسون از آینده، خاندان و شکوهی است که برای آن همه چیز را قربانی کرده است.
این تلقی در آثار شکسپیر صورتی آشکارتر مییابد. در جهان تراژیک شکسپیر، بارها ننگ و رسوایی سهمگینتر از مرگ تصویر میشود. در شاه لیر، سقوط منزلت و فروپاشی اقتدار، مقدمه نابودی شخصیتهاست و در اتللو، یاگو پیش از آنکه مرگ بر صحنه حاضر شود، اعتماد، آبرو و هویت اتللو را ویران میکند. از این منظر، انتقام کامل نه در گرفتن جان، بلکه در گرفتن «نام» تحقق مییابد؛ زیرا در فرهنگهای شرافتمحور، مرگ اعتبار، گاه از مرگ جسمانی سهمگینتر و ماندگارتر است.در کنت مونت کریستو نیز شاهد نخستین مرگ بهعنوان انتقامی عمیق و ظریف هستیم. در این داستان دانتس هیچکدام از دشمنان خود را بهصورت مستقیم نمیکشد، بلکه با رسوایی و ازبینبردن اعتبار اجتماعی و اقتصادی آنها را از میان میبرد. او با فروپاشی آبرو، قدرت، خانواده و سرمایه مبارزه میکند و همین امر او را به قهرمانی متفاوت و ماندگار تبدیل میکند.همه این ارجاعات نشان میدهد انتقام فقط محدود به کشتهشدن و خون ریختن نیست، بلکه مهمتر از آن درهمکوبیدن شوکت و جلال و اعتبار دشمن است. گامی مهم در فرایند خونخواهی که چهبسا اگر صورت نگیرد انجام مرحله نابودی کامل را ابتر و بیکارکرد میسازد. حذف مرحله مرگ نخستین و هدف قرارندادن اعتبار دشمن، یعنی مرگ دشمن در نقطه جلال و قدرتش که میتواند او را به نادرستی در مقام قهرمان تصویر کند.این روزها، ما در ایران پس از پشت سر گذاشتن جنگی ناجوانمردانه و تحقق امتیازات ایران، گویی در مرحله «مرگ نخستین» ایستادهایم؛ مرحلهای که در آن، اگرچه دشمن هنوز از میان نرفته، اما شکوه، هیبت و تصویر شکستناپذیر او ترک برداشته است. شاید از همین روست که «مرگ نخستین» بیش از آنکه رخدادی نظامی باشد، رخدادی فرهنگی و ذهنی است. گاه دشمن پیش از آنکه در میدان نبرد شکست بخورد، در حافظه جمعی و در تصویر جهانی خود شکست میخورد. هیبتی که سالها شکستناپذیر مینمود، ترک برمیدارد و اقتداری که بر پایه ترس استوار شده بود، جای خود را به تردید میدهد. این همان لحظهای است که ادبیات حماسی ایران آن را بهتر از هر روایت دیگری فهمیده است؛ لحظهای که ارجاسب هنوز زنده است، اما نخستین مرگ را تجربه کرده است. لحظهای باشکوه از شروع داستان نابودی.

امام، مأموم میخواهد
مجتبی خاتونی
سخنگوی وزارت کشور در مواضعی سنجیده و دقیق، به موضوع واکنشهای عمومی به تفاهم امضا شده میان رئیس جمهوری اسلامی ایران و همتای آمریکایی پرداخته و گفته است: «ممکن است در خیابان کسی شعاری هم بدهد که به ذائقه من و شما خوش نیاید، ولی اینها مثل همه مردم ایران، عزیز دل ما هستند؛ ۱۰۰شبانهروز در گرما و سرما از کیان ایران و امنیت من و شما دفاع کردند. این افراد را گرامی بدارید؛ حتی آنهایی که شعار تند هم دادند».
شاید برای یک نویسنده آن هم در ساحت سیاست داخلی، راحتترین و کمهزینهترین راه، گزیدن یک طرف از منازعات جاری است تا لااقل، از یک طرف قضیه فحش نخورد! اما همیشه راحتترین مسیر، بهترین مسیر نیست! گاهی حتی واقعی هم نیست و در غالب موارد، با حق و حقیقت هم نسبتی ندارد!در همین روزمرگی جاری و در تلاش برای خروج از این دایرههای متفرق و ناخوشایند که بنیان این اجتماع متعالی و مبعوث را تهدید میکند؛ با یک واقعیت تکراری مواجهیم و آن چیزی نیست جز تفاوت؛ تفاوت در زاویه دید به مسائل حادث، سطح و عمق بینش، نهادینگی ایمان، تابآوری فردی و اجتماعی و نظایر اینها که هر یک به تنهایی برای بروز اختلاف و احیاناً مناقشه یا نزاع کافی به نظر میرسد! دقیقاً همین جاست که مفهوم متعالی و مقام والای راهبری، به ساحت کارکرد میرسد! کارکردی که وظیفه تنظیمگری بین همان تفاوتهای مذکور، حدود الهی، مصالح انسانی و منافع جامعه بشری را بر دوش زعیم و راهبر جامعه نهاده تا از فروپاشی اجتماعی، از نزاعهایی که به فشل شدن جامعه منجر میشود و از اختلافاتی که حاصلی جز بهرهبرداری دشمن ندارد، جلوگیری کند.
پیام اخیر رهبر معظم انقلاب، همان اندازه که صریح بود و دقیق، نکات فرامتنی داشت برای آحاد جامعه اسلامی! از مسئول اجرایی تا متحصن در کف خیابان! اصولاً این ذهن و رسانه است که برای فرار از فهم و استفهام پیچیدگیها و ظرائف انسانی و اجتماعی به ویژه در موضوعات حساس سیاسی، تمایل به سادهسازی دارد و برای این هدف، چه ابزاری بهتر از برچسبهای آماده و ارزان!
برای گروهی، برچسب خائن و برای دستهای برچسب تندرو! اشتباه نکنیم؛ بله احتمالاً حتی در فرایندهای جاری در همه سطوح، نشانههایی از خیانت پیداست و حتماً در واکنشهای عمومی یا حتی خواص، گزارههای تندروانهای پیدا میشود اما هیچ کدام مشروعیتی برای استفاده از برچسبهای نچسب و دشمن شادکن مذکور نیستند! نه آن مادربزرگ نورانی کفنپوش متحصن زیر آفتاب داغ شایسته تندرو خطاب شدن است و نه آن دیپلماتی که به هر دلیلی (اعم از اجتهاد شخصی یا امر مافوق) مأمور به مذاکره با شیطان شده سزاوار خائن نامیده شدن! اشتباه و ضعف در هر دو سوی این طیف محتمل است و گاهی مشهود اما یک بار برای همیشه، لازم است نسبت خود را با امام جامعه مشخص کنیم؛ با امام فقید، امام شهید و امام جدیدمان!امام شهیدمان، به شدت از برچسب تندرو زدن به هسته سخت انقلاب اسلامی ناراحت بودند و در مقابل، از واکنشهای هیجانی و نسبتهای ناروا به آنها که با هر گرایش سیاسی، حیات فردی و اجتماعی و سیاسی خود را زیر خیمه جمهوری اسلامی ایران تعریف کرده بودند، ناراضی بودند.
امام، مأموم میخواهد! و عجیبترین انتخاب این است که برای محکوم کردن آن که به ظن ما از امام جامعه پیروی نکرده، ما هم راه طغیان در پیش گیریم و به این چرخه باطل بپیوندیم؛ حاشا و کلا!

شکست در ورسای
علیرضا حقیقت
ورسای در تاریخ روابط بینالملل شاهد حوادثی بوده است که نقاط عطف تاریخی بودهاند: در قرن نوزدهم، اتحاد آلمان پس از سلسله جنگهای پروس آن زمان، در تالار آیینه کاخ ورسای شکل گرفت و ویلهلم یکم تاج پادشاهی بر سر گذاشت. در قرن بیستم، جنگ اول جهانی طی معاهدات ورسای پایان یافت؛ معاهداتی که نقشه جهان را دگرگون کرد، امپراتوریهای عثمانی و اتریش - مجارستان تجزیه شدند و سند تسلیم تحقیرآمیز آلمان به این کشور تحمیل شد. 106 سال بعد سومین اتفاق تاریخی شاید شبیه سند شکست آلمان در ورسای اتفاق افتاد؛ دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا در ضیافت شام با رئیس جمهور فرانسه سند تفاهم پایان جنگ با ایران (Memorandum of Understanding) را امضا کرد.
جنگ رمضان، از هر جنبهای یک شکست فاحش برای ترامپ و برای آمریکا بود؛ تقابلی که فارن پالیسی آن را شکستی بزرگتر از ویتنام برای ایالات متحده خوانده است. فارغ از اجرایی شدن یادداشت تفاهم یا عدم موفقیت آن در تبدیل شدن به یک توافق، تا همینجا رئیس جمهور آمریکا با واقعیتهای میدانی روبهرو شده است یا حداقل اینطور به نظر میرسد. ترامپ غیرضروریترین جنگ تاریخ ایالات متحده را با ارزیابی نادرست، تاکتیک اشتباه و عدم انسجام در راهبرد آغاز کرد و عملیات خشم حماسی که قرار بود 3 روزه نسخه ایران را در هم بپیچد، به سختترین شکست امپراتوری آمریکا منجر شد. ایران تنها واحد سیاسی در تاریخ است که حداقل از جنگ دوم جهانی به بعد مستقیماً پایگاههای ایالات متحده را هدف قرار داده و منهدم کرده است. برای اولینبار جنگنده «اف 35» هدف قرار گرفت، برای نخستینبار هواپیمای آواکس آمریکا مورد حمله واقع شد، برای اولینبار سامانههای تاد و رادارهای فوق پیشرفته آمریکا نابود شد، ذخایر موشکی و رهگیری واشنگتن برای اولینبار تحت فرسایش بیسابقه قرار گرفت و در نهایت عملیات زمینی ارتش این کشور در ایران آخرین شکستی بود که در جنگ نصیب آمریکاییها شد. از این منظر، تفاهم پایان جنگ ایران و ایالات متحده، سوای متن و نقد فنی بندهای آن، یک فرامتن دارد که محدودیتهای قدرت آمریکا را آشکار کرد یا دقیقتر جنگ نامتقارن ایران، شکست را به ترامپی تحمیل کرد که برای بازگشت عظمت آمریکا دوباره به کاخ سفید آمده بود و قرار بود با «صلح از طریق قدرت» یک تسلیم بیقید و شرط به ایران تحمیل کند. ساکن کاخ سفید حالا پیروزی خودش را چه میخواند؟ اینکه تنگه هرمز باز خواهد شد و ثبات به بازارهای جهانی بازخواهد گشت. مرور مواضع ترامپ در اویان و اجلاس «جی 7» ساعتی قبل از آنکه به ورسای برود و سند تفاهم را امضا کند، یک توبهنامه مفصل و اذعان به شکست فاحشی است که دولتش - با سردمداری ابلهانی چون هگست - و نتانیاهو به آمریکا تحمیل کردند. رئیس جمهور آمریکا ابتدا در دیدار با عبدالفتاح سیسی، رئیس جمهور مصر درباره تفاهم بسته شده با ایران صحبت کرد. ترامپ در اثنای ملاقات با همتای مصری در موضعی تاملبرانگیز اذعان کرد: «جایگزین جنگ، یک رکود جهانی خواهد بود. آدمهای احمق میخواهند یک رکود جهانی داشته باشند. در این صورت، تنگه [هرمز] هرگز باز نخواهد شد». ترامپ سپس عصر چهارشنبه در حاشیه نشست «جی ۷» در پاریس، کنفرانسی خبری برگزار کرد. او در جریان این نشست تصریح کرد: «ذخایر نفت ما و جهان حدود ۴ هفته دیگر تمام میشود». رئیس دولت آمریکا در خصوص داراییهای مسدودشده ایران هم گفت: «ما پول آنها را از آنها گرفتهایم. این پول آنهاست و ما آن را در یک مقطع زمانی خاص مسدود کردهایم. فکر میکنم باید آن را پس بدهیم. اگر آن را پس ندهیم، هیچکس دیگر هرگز در دلار سرمایهگذاری نخواهد کرد». او سپس در بخش دیگری از صحبتهایش با اشاره به تبعات جنگ با ایران اعتراف کرد: «نمیخواستم اقتصاد به فاجعه برسد؛ اگر این روند ادامه پیدا میکرد، ممکن بود چنین چیزی پیش بیاید. هر بار که حرف از صلح به میان میآمد، بازار سهام بالا میرفت. بازار سهام از همه باهوشتر است». ترامپ افزود: «رهبران جهان همگی از این توافق خوشحالند. هیچ کشوری نیامد به ما بگوید «خواهش میکنم بمبهای بیشتری روی آنها بریزید»؛ فقط آدمهای احمق چنین حرفی میزنند. اگر این توافق را نمیبستیم، میتوانستیم ۲ تا ۳ یا ۴ هفته دیگر یا حتی 2 سال بمبهای بیشتری بریزیم اما هیچوقت تنگه هرمز باز نمیشد». رئیس جمهور آمریکا همچنین حق ایران در داشتن موشک را مورد تایید قرار داد و گفت: «ایرانیها باید تعدادی موشک داشته باشند، چون دیگران هم دارند».
در چنین شرایطی است که مجله تخصصی سیاست خارجی آمریکا، فارن پالیسی مینویسد: جنگ بیدلیل و شکستخورده ترامپ و نتانیاهو علیه ایران احتمالاً باعث تغییر اساسی در موازنه قدرت جهانی شده است؛ تغییری که ایالات متحده و اسرائیل را در ماهها و سالهای آینده نسبتاً ضعیفتر خواهد کرد.
این نشریه آمریکایی ادامه میدهد: ترامپ اکنون چه در داخل و چه در سراسر جهان، چهرهای بهشدت تضعیف شده است. رجزخوانیهای جهانی او به خاکستر و تهدیدهای توخالی تبدیل شده است. در آیندهای قابل پیشبینی، نمایش قدرت ایالات متحده دیگر به اندازه گذشته شوم نخواهد بود؛ نه فقط در خاورمیانه، بلکه در هند - اقیانوسیه و اروپا نیز.
فارن پالیسی تحلیل کرده یادداشت تفاهمی که امضا شد، عملاً یک سند تسلیم است، البته برای واشنگتن. آتلانتیک هم در تحلیل تفاهمنامه ترامپ با تهران نوشت: ایران توانست ایالات متحده را وادار کند سندی را امضا کند که حتی خودِ آمریکاییها آن را «تحقیرآمیز»، «شرمآور» و «تسلیم کامل» توصیف کردهاند. چه اهمیتی دارد اگر این توافق هرگز به طور کامل اجرا نشود یا اگر هر یک از مفاد آن در عمل کمتر از آنچه در ابتدا به نظر میرسید، سودمند باشد؟
در همین حال نشنال اینترست هم در گزارشی به توافق پایان جنگ پرداخت. این رسانه آمریکایی نوشت: حتی در شکل اولیه خود، این توافقنامه چیزهای زیادی را در مورد توازن قدرت ناشی از این رویارویی آشکار و یک سوال بزرگتر را مطرح میکند: آیا دونالد ترامپ به چیزی بیش از آنچه باراک اوباما از طریق توافق هستهای ۲۰۱۵ به دست آورد، دست یافته است؟ نشنال اینترست تصریح می کند: گمراهکننده خواهد بود که این تفاهمنامه را به عنوان یک پیروزی قطعی آمریکا به تصویر بکشیم. برجستهترین ویژگی این توافق، نه آنچه ایران واگذار کرده، بلکه آنچه واگذار نکرده، است؛ تهران برچیدن زیرساختهای هستهای خود را نپذیرفته، با واگذاری قابلیتهای غنیسازی موافقت نکرده، محدودیتها بر برنامه موشکهای بالستیک خود را نپذیرفته و با کنار گذاشتن شبکههای متحدان منطقهای خود نیز موافقت نکرده است. در عوض، این مسائل به مذاکرات آینده موکول شده است. در واقع، این تفاهمنامه، توقف خصومتها در لبنان را به موضوع گستردهتر صلح بین ایران و ایالات متحده گره زده و بدین ترتیب، برای حزبالله، متحد اصلی منطقهای ایران، راه نجاتی فراهم کرده است. بنابراین ایران میتواند به طور موثقی ادعا کند از این رویارویی با داراییهای استراتژیک اصلی خود دست نخورده بیرون آمده است. برای دههها سیاست آمریکا و اسرائیل در قبال ایران اغلب بر این فرض استوار بود که فشار مداوم در نهایت تهران را مجبور میکند یا از اهداف استراتژیک خود دست بکشد یا با فروپاشی سیستماتیک روبهرو شود اما این تفاهمنامه خلاف این را نشان میدهد. ایران پس از ماهها فشار اقتصادی و نظامی، وارد مذاکرات شد. با این حال، از موضعی به اندازه کافی قوی مذاکره کرد تا بیشتر برگهای برنده اصلی خود را برای مرحله بعدی مذاکرات حفظ کند. از این رو، این تفاهمنامه نشاندهنده یک شناخت متقابل است که هیچیک از طرفین نمیتوانند از طریق ادامه درگیری به اهداف حداکثری خود دست یابند. پرسش اصلی این تفاهم شاید نه متن آن و نه حتی 60 روز آینده است، پرسش کلیدی این است که دونالد ترامپ چه گزینه دیگری برای فشار بر ایران باقی گذاشته است؟ اگر 2 ماه آینده تفاهم به توافق منجر نشود، آیا ایالات متحده توانی برای بازگشت دوباره به جنگ خواهد داشت؟ ترامپ از قبل همه کارتها را قمار کرده است.
ارسال نظرات